-
گذری در دنیایی به نام عشق -داستان شماره ۲
سهشنبه 7 اسفند 1403 23:57
توی فضای دانشگاه یه فروشگاه لوازم التحریری بود که معمولا اونجا کاغذ چرک نویس میخریدم...معمولا فروشنده هاش یه پیرمرد بود و گاهی یه مرد جوان که همونجا میزکار داشت.. گاهی که میرفتم مرد جوان مشغول کار بود و توجهی به مشتری ها نداشت و پیرمرد کارمون رو انجام میداد...یکی دو بار که رفتم خرید، متوجه نگاههای خاص اون جوون...
-
ادامه داستان
سهشنبه 7 اسفند 1403 21:17
یه خانم خوشگل با یه دختر ۳ ساله..تا دیدمشون سریع برگشتم..دید که دارم برمیگردم و مدام زنگ میزد و میگفت بمون...منم یا خودم گفتم اگه فرار کنم شاید خانومش منو گناهکار بدونه... برگشتم بلافاصله خانومش به استقبالم اومد و سوار شدیم رفتیم سمت حرم...تو راه خانومش مدام طوری حرف میزد که انگار من پی شوهرش رو گرفتم و من با بازی...
-
اولین تجربه حسی به نام عشق(فقط نام)
سهشنبه 7 اسفند 1403 15:07
نیمه های ترم اول دانشگاه، برای حل مشکلات مالی، به واحد ریاست مراجعه کردم..منشیش یه آقایی بود که تا تقریبا ۶ ماه طولش داد تا برام یه وقت ملاقات بده...توی این مدت ،بهم علاقه مند شده بود و مدعی بود منم بهش علاقه مند شدم میگفت متاهله ...ولی من یا بهش علاقه نداشتم یا با اصرارش بهم قبولوند که هستم...خودم که بچه بودم...
-
پای به پای سریال گریه کردم
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:31
سریال در پناه تو یاد آور تمام روزگار غم آلود عشق.... ۱.توی دیالوگ هاش یه جاهایی اشاره می کرد به اینکه پدر مادرا اکثرا ما رو بخاطر خودشون دوست دارند نه بخاطر خودمون....برای همین دلشون میخواد ما کارایی که اونا دوست دارند انجام بدیم و برعکس...دیشب سر همین دیالوگ ها،عمیقا گریه کردم.... ۲.حس میکنم قلبم با یاد رابطه های...
-
وقتی دین و مذهب وسیله بشه
سهشنبه 30 بهمن 1403 10:12
از انسانهای مذهبی متنفرم چون همشون وصلند چون همشون پست اند....چون همه شون مغرورند....چون همه شون عوضی اند.
-
پر چالش ولی قطعی
یکشنبه 28 بهمن 1403 00:33
مهاجرت تنها راه نجات. دیگه مطمئن شدم... کاش شرایط مالیم اجازه میداد بعد رمضان برمیگشتم تهران... با ازدواج آخرین داداشم، با توجه به شرایط افتصاحش، دیگه نمیشه موند. همه ازم انتظار دارند خسته شدم.... هیچ زمانی برای خودم ندارم...
-
روز نیمه شعبان ما اینگونه گذشت
یکشنبه 28 بهمن 1403 00:30
دیشب خواهرم اولین مهمونی رسمی بعد از عروسیش رو به خونه مون دعوت شد...بعد از ۲ سال و دو ماه... طفلک خوشحال بود. به اندازه سنش زود خوشحال میشه .... منتها همسرش اخلاقهای خاصش رو خیلی بیشتر از قبل بروز داده... و بعید میدونم زندگیشون پایدار باشه....خواهرم،خودش نیست.... خدا رو شکر میکنم که ازدواج نکردم که گرفتار جهل خودم و...
-
سیگار کشیدن هم جالبه
چهارشنبه 17 بهمن 1403 00:28
از دی ماه تا الان گلودردم خوب نمیشه. فقط هم گلوم درد میکنه. سیگار عنبر نسا هم کشیدم ولی همچنان درد دارم. خوشحالم سیگار کشیدن یاد گرفتم...
-
منم ....همون که دیگه نمیخواد منتظر بمونه
جمعه 14 دی 1403 14:48
تولدم اومد و رفت در حالیکه آنفولانزا گرفتم و سینوسهام کاملا عفونی شدند... یک هفته ست درگیر بیماری ام ولی باید صبور باشم...هم آنفولانزا هم سینوسام طول میکشه تا خوب بشم...پس باید حواسم باشه... برای سال جدید زندگیم: مراقبت از خود،اهداف عینی تر،کار متعادلتر، مدیریت زمان رو بهتر کنم.
-
رخداد های اخیر
سهشنبه 20 آذر 1403 00:11
خیلی وقته ننوشتم. نتیجه MRI وخیم بودن اوضاع دو سه تا از مهره های گردنم بود که رفتم دکتر و ورزش و یه عالمه دارو نوشت. امیدوارم بتونم با ورزش میان کاری، کنترلش کنم. شدم تنها سینگل خونه. برادرم هم نامزد کرد...امیدوارم نتیجه ش خوب باشه. عقل من میگه اشتباه کرد.... وقتی شدم تنها سینگل خونه دلم خیلی گرفت و یکباره ترس شدیدی...
-
عضله من کی وکجا کشیده شد،؟
جمعه 25 آبان 1403 01:29
دو سه هفته پیش یه شب خوابیدم صبح با درد بسیار شدید شونه و گردن بیدار شدم ... دستمو نمیتونستم تکون بدم...داداشم که اومد کمی ماساژ داد و خیلی بهتر شدم و خیالم راحت شد که دیسک نیست.منتها عصر رفتم دکتر که مطمئن شم...دکتر هم معاینه کرد و گفت ظاهرا گرفتگی عضله ست ولی بهتره MRI. بدم... یه آزمایش کلی هم خودم خواستم بنویسه....
-
حرف اول و آخر من درین روزهای پر اضطراب
شنبه 28 مهر 1403 23:45
لعنت به جنگ
-
پذیرش مشکل نیمی از حل مشکل هست
شنبه 21 مهر 1403 01:07
هفته پیش رفتم دیدن دوستم... کسی که در طول زندگی در تهران عین مادر بهم مهربانی می کرد. بعد از ۵ سال رفتم پیشش... کمی شکسته شده بود ولی در کل خوب بود ولی دلتنگ... کمی افسرده....و نیاز به در آمدن از تنهایی... میگفت من چقدر روحیه م و ....بهتر شده و من تعجب کردم علیرغم زندگی در خانه سمی ،خودم سمی نبودم......
-
بعضیا ریسک پذیر نیستند مثل من...
شنبه 21 مهر 1403 00:49
مدتهاست ننوشتم... یکی از دوستان دوران دانشجوییم که یه دختر کم حوصله و حساس بود باهام تماس گرفت اونم از آلمان... اصلا باورم نمیشه یه همچین شخصی تونسته بره... و من....
-
پیر تحقیر گر
سهشنبه 10 مهر 1403 15:20
تحقیرگر قهار میدونم نقطه ضعفت رو. خیلی قشنگ تحقیر می کنی منو
-
انسان خودش خودش رو نابود کرد...اونم با جنگ
شنبه 7 مهر 1403 15:41
لعنت به جنگ.... جمله ای که مطمئنم همه انسانها باهاش موافقند... فقط بخاطر منافعشون نمیتونن بهش عمل کنند. خاورمیانه بدبخت...
-
تعطیلات کوفتی
یکشنبه 1 مهر 1403 00:24
از یک هفته پیش آتیش دوباره به پا شده...عزیز دل قاط زده و به همه یه دور... مناسفانه این دو روز تعطیلات رو اصلا نتونستم استراحت کنم.صحبت با خواستگار اجباری هم به شرایط بد اضافه شده بود....در نهایتم همونی که از اول گفته بودم،شد... بابا...من با دو تا بچه کوچیک از یه زن دیگه چطور میتونم زندگی کنم؟ واقعا تو چی فکر کردی در...
-
میلاد نور
یکشنبه 1 مهر 1403 00:17
سلام بر شما. دنیا به تولد یا ظهور یک نور دیگه احتیاج داره.
-
جهنم در خانه
سهشنبه 27 شهریور 1403 22:51
....یه شیطان عوضیه... در قالب آدم و در نقش مقدس....ولی یه شیطانه... یکی از علتهای ناخودآگاهی که نمیخوام ازدواج کنم اینه که نسبت به خواهز کوچکم انگار حس مادری داشتم و یا بخاطر شرایط خونه مدام حمایتش کردم و بخاطرش دعوا کردم... فقط میدونم عجب صبری خدا داره... تا حالا یا من باید یه چیزیم میشد یا اون
-
کار سنگین و صبر طلب من
جمعه 23 شهریور 1403 11:12
اوایل تابستون تقریبا یک ماهی شد که کارکردم کم شده بود چون کلاس زبانم ساعات و تمارینش بیشتر شده بود. حالا هر چی تلاش میکنم نمیتونم جبران کنم ..تعطیلات از یه طرف قطعی برق از طرف دیگه...فقط شانس آوردم رئیسم توبیخم نکرده تا الان...
-
تنهام ...باید باور کنم
جمعه 23 شهریور 1403 11:09
قبلا نوشته بودم که کلینک روانشناسی که باهاشون ویزیت میشدم هزینه جلسه ای که نتونسته بودم شرکت کنم رو ازم گرفت...یه جورایی حالم بد شد چون فکر میکنم پول زور ازم گرفتند. روانشناسم هم ۳هفته بار پیامهامو چک میکرد .... من اگه الان با تمام سختی های جهنم خونه داره زندگیمو ادامه میدم یکیش بخاطر روان درمانیم هست ولی قبلا فکر می...
-
زن داداش های عوضی
جمعه 23 شهریور 1403 11:00
دو ماه پیش داداشم گفت که برادر خانومش که خارج زندگی میکنه و دو تا بچه داره،از همسرش جدا شده و الان دنبال کیس ازدواج می گرده و با تو میخواد آشنا بشه..نظرت؟ گفتم :نه.با ۲ تا بچه ش نمیتونم..گفت موقعیتش خوبه .حداقل به یه بار صحبت میارزه. گفتم :بخاطر تو باشه.... آقا این و رفت و دیگه هیچ خبری نشد و...طرف رفت و...و من هیچ به...
-
دلم سفر میخواست
پنجشنبه 15 شهریور 1403 01:20
تعطیلات شهریور هم تموم شد. امیدوارم روزی بیاد که بتونم آزادانه واسه خودم برنامه سفر بگذارم و برم.
-
کامنت نگذاره کسی.
سهشنبه 13 شهریور 1403 01:46
بارها و بارها برام آرزوی مرگ کردند هر دوشون. چرا؟چون ازدواج نکردم چون پول ندارم برگردم تهران زندگی کنم.چون تلاش میکنم که آینده مو نجات بدم چون نمیخوام تو سری خور اونا باشم. برادرم تو نوجوانی بهم تعرض کرد و حالا با فحش های رکیک ... خونه یعنی کثافت... از همون نوجوانی همینطور بود... جهنمی به اسم خونه. یه روز قصه زندگی مو...
-
بیمار که خودش خبر نداره مریضه
دوشنبه 12 شهریور 1403 21:35
میگه بریم دکتر داروها مو کم کنه.من که خوب شدم... از فکر و دهنش بی خبره یعنی یادش نمی مونه کجاها چی در مورد کی میگه...خبرش بعدا بهم می سه و فقط نفس عمیق میکشم و میگم عیب نداره مریضه...
-
یکی نیست بگه: تو حواست به مغز و فکرت خودت باشه...
دوشنبه 12 شهریور 1403 21:32
نمیدونم چرا... خانومه همسن خودمه یه خواستگار داره که نه شغل داره نه کار.ولی خودش کارمنده ...تنها فرزند مجرد خانواده بی پدر هست. از همون بلافاصله قرار ملاقات های شبانه...عاطفی شدن سریع رابطه آشنایی....و حالا هم خودش اصرار به ازدواج با پسری که نه کار داره نه بار نه اخلاق... تحقیر، سرزنش ،ترس از تنهایی، نداشتن حامی.......
-
تهش خیر بشه خوبه
دوشنبه 12 شهریور 1403 21:26
نهایت همه این عزاداری ها اگه باعث بهتر شدنمون بشه یعنی واقعا یه تغییر مثبت کردیم اگه نه... گویا در مسیر اربعین دزدان عزیز در لباس زائر کربلا کسب فیض کرده اند اونم در شرایط خانه به دوشی مسافران... گند زده شده به همه چی... دین رو کردیم وسیله کثافت کاری...
-
استاد قبلی
دوشنبه 12 شهریور 1403 21:23
استاد قبلی مون چند تا ویژگی خوب داشت: اول اینکه همیشه لبخند داشت دوم همیشه با صدای بلند وارد کلاس میشد سوم اینکه احساس مسئولیت در قبال دانش آموزش داشت مثلا اگه دانش آموز خسته بود براش شکلات و چای تهیه می کرد یا اگه کتاب نداشت بهش کتاب قرض میداد یا حتی صندلی براش جابجا می کرد چهارم اینکه هرگز عصبانی ندیدمش..یعنی مدیریت...
-
غر دوباره
دوشنبه 12 شهریور 1403 21:18
از شدت گرسنگی حال هیچکاری ندارم. چند روزه غذای درست نخوردم. پریود هم اضافه شد. چرا؟ حال ندارن بپزند...شایدم.... منم سرکار. موضوع تکراری... نمیخوام عین اون باشم...
-
مسجد و فوتبال...خیلی قشنگ..
دوشنبه 12 شهریور 1403 21:16
در مسجد بسته بود و بچه ها داشتن تو حیاطش فوتبال بازی می کردند... جالب بود برام.