یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

حرفهای این چند روزم

رمان خوندن خوبه به شرطی که داستانش ارزش خوندن  داشته باشه و همچنین آدم رو درگیر نکنه.

من واقعا ظرفیت خوندن رمان یا دیدن سریال رو ندارم .چون ذهنم اینقدر درگیر میشه که از زندگی عادی فاصله میگیرم


دیشب دوباره بحث پیش اومد و من بیشتر از قبل یادم افتاد که خدا قطعا مهربان‌تر هست...حیف من که نمیتونم ازین خونه برم.خدا خیلی زود بهم گفت دلخوش به خانواده ت نباش خودم هواتو دارم...


چندین سال قبل، زمانیکه از زندگی پانسیون خسته شده بودم ،برای اینکه کارمو از دست ندم هر روز با قطار رفت و آمد میکردم و شب‌ها برمیگشتم خونه..توی قطار غیر من چندین  نفر دیگه هم مثل من هر روز سفر می‌کردند...دیروز یکیشون بهم زنگ زد (بعد از ۱۱سال)و تقریبا یک ساعتی صحبت کردیم.دو تا نکته جالب از حرفهایش فهمیدم اول اینکه کار در شهرستان با تهران خیلی فرق می‌کنه.از فرهنگ سازمانی تا میل به پیشرفت و...(دقیقا حسی که من داشتم درست بود).در تهران میل به پیشرفت خیلی زیاده ولی در شهرستان انگار بیشتر روزمرگی حاکم هست.و این حالت بعد از مدتی عادت میشه و یادت میره که به کجا میخواستی برسی...(دقیقا حال من )

نکته بعدی اینکه درسته درین شرایط سخت و بحرانی های شدید ،زندگی خیلی سخت شده و یه جورایی انگار فقط تلاش میکنیم زنده بمونیم ولی تلاش کردن برای بالا بردن کیفیت زندگی، رو نمیشه نادیده گرفت...من تلاشمو برای رسیدن به آرزوهام بکنم بهتره تا اینکه ناامید بشینم و بگم موانع نمی‌زارن.


در آخر اینکه فکر کنم قبل از ازدواج و مادر شدن ظرفیت حس مادریم پر شده اول برای خواهرم و الآنم برای برادر زاده کوچیکه م...نمیتونم بهش بی تفاوت باشم...حس عشق به کودکان جالب ولی تخریب کننده ست چون ازت یه فداکار میسازه...

چشامو میبندم تا زجر نکشم

امروز برای اولین بار،اینستاگرامم‌ باز شد...

این همه خون بیگناه..

دیدن اینستاگرام زجرم میده

دیگه نمیخوام بازش کنم...

فقط به خدا پناه میبرم


عرض کوتاه زندگی

امروز چهارمین روز ناپیوسته بیکاریم، بود (بخاطر قطعی نت و اختلال در تماس‌هام)

توی این مدت سعی کردم برای کنترل استرسم و فرار از واقعیت های تلخ این مدت،رمان بخونم.

متوجه شدم که متاسفانه علیرغم فکرهای بلندم، عرض زندگیم خلاصه میشه در کار...و این واقعیت تلخی هست و باید تغییرش بدم اگرچه از نظر خیلی ها دیر شده ولی من نمیخوام بیشتر ازین بی‌حرکت بمونم تا غرق بشم....

مامان دوباره داره حالش بد میشه ولی من سعی میکنم به خودم مسلط باشم...