-
چند ثانیه حس لرزش عمیق...و مرکزی
چهارشنبه 30 خرداد 1403 22:10
دو روز پیش.... زلزله ای که با عمق جان حسش کردم. هیچوقت اینقدر محسوس نبود.... خونه دنی اینا بودیم...
-
بدبختی ساده
جمعه 11 خرداد 1403 17:42
یکی بیاد کولر خونه مونو راه بندازه... نمیتونم بخوابم گرمه
-
تابستان در راه است
جمعه 11 خرداد 1403 10:20
هوا چقدر گرم شده قربانی فاخر. نمیخوام دیگه قربانی فاخر باشم. دست به زانو گرفتن و بلند شدن.
-
هرگز فراموش نخواهم کرد طعم تلخ شوک این اتفاق رو
جمعه 4 خرداد 1403 02:48
قدرت،ثروت،جایگاه اجتماعی، فقط با یک بهانه تمام و..... هر وقت به رئیسی فکر می کنم یاد قدرت عجیب مرگ خواهم افتاد دومین مقام سیاسی مملکت به همین راحتی رفت و امشب زیر خروارها خاک آرمید.... من کجای دنیام...
-
هفته تلخی که گذشت...
پنجشنبه 3 خرداد 1403 00:27
این هفته چه هفته عجیبی بود اولش با حس امید شروع کردم و میخواستم برم حرم...روز میلاد.. یکشنبه عصر شوکه شدم..توی راه برگشت از کلاس شنیدم که یکی از مقام های دولتی «گم»شده...با خودم گفتم حتما دروغه مگه میشه به همین راحتی ....تا رسیدم خونه تلویزیون روشن بود و... اصلا باورم نمیشد... اون شب هی از خواب بیدار شدم و اخبار رو...
-
همواره
چهارشنبه 2 خرداد 1403 10:27
اول و آخر لعنت بر سیاست کثیف
-
فردا آموزشگاه تعطیل نیست
سهشنبه 1 خرداد 1403 22:24
یعنی واقعا خاک تو سر مدیر آموزشگاهمون... بوی پول پدرت رو درآورده. حتی فردا هم آموزشگاه رو تعطیل نکردی.... واقعا حقت بود که یه همچین برخوردی باهات داشتم. خاک تو سرت...خجالت نمی کشی؟یه روز نوبت تو هم میرسه...
-
در عجبم
یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 22:34
امن یجیب.... پناه بر خدا...
-
روز دختر کیلو چند؟
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 00:58
بعد از تقریبا ۱۰ روز بیماری جمعه بلند شدم و به نظافت خونه رسیدم.قصد داشتم عصر برم حرم و مدتی از خونه دور باشم...و بعدشم کفش مناسب بخرم. دو ساعت نگذشته بود که عزیز دل زنگ زد و با حال بد و عصبانیت گفت: بیا برام آبمیوه بخر دارم ضعف می کنم (بخاطر کلونوسکوپی امروز ناشتایی داشت)و من بغض آلود برگشتم...گفتم چرا به ....نگفتی؟...
-
صداهای دوست داشتنی
جمعه 14 اردیبهشت 1403 17:11
بهار امد... وقتی آمد پرنده های محل مون هم اومدند.. صبح و عصر صداشون دور و بر پشت بام مون می پیچه... من که تو زمستون اصلا سرما نخوردم دو هفته ای هست که سرماخوردم که خوب نمیشم...
-
تاریخ ۱ ۲ ۳ جالبه نه؟
شنبه 1 اردیبهشت 1403 15:30
چهارشنبه امتحان زبان داشتم. اینقدر موودم پایین بود که اصلا دلم نمیخواست درس بخونم یا برم امتحان بدم....ولی به زور تمرکز کردم و خوندم و خدا رو شکر خوب دادم. نمیخوام تسلیم بشم .و نمیخوام سال گذشته م تکرار بشه میخوام تغییر کنم. به عنوان نیاز رفتم مانتو بخرم و به عنوان جایزه واسه خودم به جای یدونه سه تا خریدم اونم در مدل...
-
روانی
جمعه 17 فروردین 1403 21:00
تو یک بیماری از حالا تا آخر عمرم نام تو با صفت بیمار معنی خواهد داشت. به اندازه یک بیمار روانی باهات حرف میزنم به اندازه یک بیمار روانی تو زندگیم نقش خواهی داشت نه بیشتر. روانی
-
نامه ای از درد دل.....
جمعه 17 فروردین 1403 18:29
سلام عزیز دل. نمیدونم چه خواهد شد ولی میخوام بدونی که به اندازه عمرم برام اضطراب و تشنج و دعوا توی خونه ساختی... به اندازه یک زندگی بدبختم کردی. و الان هم سیاهی سایه ت داره بدتر میشه. و تنفرم ازت درین روزها از تمام روزهای عمرم بیشتره. میخوام بدونی شدیدا دعا میکنم که تو واقعا بیمار باشی و خدا ازت این روزها رو نپرسه...
-
تارهای روزهای تار من
جمعه 17 فروردین 1403 14:02
از دوشنبه تا حالا اوضاع خونه بهم ریخته. پارانویید عزیز دوباره شروع کرده. و مثل همیشه تنهام. پیش ازین روانشناسم جواب ایمو میداد ولی الان دیگه نه.... دیشب که دوباره مشاجره بالا گرفت زدم بیرون تا نبینمش. به خوبی میفهمم که دارم کم میارم.وقتی می بینمش نمیتونم جلو خودمو بگیرم.چقدر به مرگ فکر میکنم و به زجری که ۴۰ ساله...
-
خیالات آبی رنگ در جهنم آتشین
سهشنبه 14 فروردین 1403 05:15
خونه دوباره جهنم شد. خونه ما علیرغم زیاد خونده شدن دعا و ....موقع طوفان هیچی مهم نیست...نه رمضان نه شب قدر نه ترس از آینده شوووم. و من که چرا نمیتونم بی تفاوت باشم و خفه بمونم و هی دخالت می کنم و طبیعتا مورد عنایت قرار می گیرم...شاید علتش تکرار ۴۰ ساله این صحنه ها و حرفها بوده باشه... خدایا با تمام وجودم ازت میخوام...
-
دعا گو بودم
دوشنبه 13 فروردین 1403 05:12
امشب تا ذهنم و حافظه م یاری کرد همه رو دعا کردم. خیلی بیشتر از لحظه تحویل سال، به شب قدر و تعیین سرنوشت توی این شب اعتقاد دارم... به امید مهربانیش...
-
راهبرد
شنبه 11 فروردین 1403 05:23
همیشه وقتی به ماه رمضون میرسم ذهنم به این نتیجه میرسه که خدا خیلی قشنگ برنامه راهبردی عبادت و پاکی روح رو برامون چید.از ماه رجب زمینه آمادگی ایجاد میشه بعدش شعبان و نهایت رمضان. شبهای قدر و دعاهاش این استراتژی رو دقیقتر میکنه و به خودمون فرصت میده که برای تعیین سرنوشت مون به فکر باشیم و تقاضا مند باشیم نه منفعل.... و...
-
فقط خدا و واحد مشاوره دانشگاهم میدونن چه بر من گذشت....
سهشنبه 7 فروردین 1403 02:22
امشب ناگهان ذهنم رفت سمت یادآوری خاطرات تحصیلم در واقع دوران تحصیل و مشکلات خاصم...وقتی یادم میاد هنوزم گریه می کنم بابت دردهای اون روزها سختیهای وحشتناک و البته کمک ها و حمایتهای واحد مشاوره دانشگاهم...و به خودم میگم من چطور زنده موندم تا الان....چطور دوام آوردم....یعنی واقعا قهرمان زندگی ام هستم با اون سختیهایی که...
-
عمیقا آرزو می کنم
یکشنبه 5 فروردین 1403 04:25
خدایا سال دیگه این موقع نباشم یا به بهترین حالت ازین جهنم رفته باشم عزیزان دل بمونند و نفرین هاشون و البته دعواهاشون بهترین حالت چیه؟نمیدونم خودت میدونی
-
برای کسی که هیچکسی رو نداره،ماندن در گذشته و ترس از آینده نابود کننده ست
شنبه 4 فروردین 1403 05:36
پریشب روانشناسم (که آنلاین باهاش کار می کردم)پیام گذاشت که دیگه کار نمی کنه و..برای یک آن، همه چیز برام ایستاد و بغضم ترکید...یه لحظه دقیقا حس کردم تنهای تنهای تنهام....هیچکسی رو ندارم... واقعا هیچکسی رو ندارم جز خداوند و خودم. یک آن به خوبی حس کردم که تنها راه نجاتم خودم هستم... هیچکسی رو ندارم.
-
حیف وقت...حالا چقدم قدرشناس وقتم..
جمعه 3 فروردین 1403 05:53
همیشه از بازی های کامپیوتری و موبایلی فاصله می گرفتم و بهشون علاقه نداشتم چون حس می کردم عجیب تلف کننده وقت هست.چند روز پیش بعد از سالها رفتم سراغ بازی موبایل ....و دوباره به همون نتیجه رسیدم.فقط برای مواقع خاص برای گمراه کردن ذهن خوبه...
-
آخرین ساعات ۰۲ و نگاهی به سال
چهارشنبه 1 فروردین 1403 01:13
امروز همش خوابیدم. انگار کم خوابی های طول هفته م ،امروز تلافی شد. بعد افطار با خواهر رفتیم بیرون.هوای باران خورده چقدر با صفا بود. چقدر خیابونها شلوغ بود و مردم با چه ذوقی خرید می کردند.نمیدونم چرا ولی همیشه حال و هوای قبل عید رو دوست داشتم. به قول خواهرم ای کاش همیشه مردم ذوق و انگیزه خوشحالی داشتند..هر چند گرونی...
-
به این زودی یک سال شد
یکشنبه 27 اسفند 1402 02:08
سالگرد ازدواج یکدونه خواهرم... سالی که بسیار سخت بر من گذشت و هرگز دلم نمیخواد تکرار شه. ماجرای عدم احترام به شان خانواده توسط خانواده همسرش موقع عروسی.... هنوز طلاهاش رو براش نخریدند... و از همه مهمتر عدم قاطعیت خانوداه خودم... دلتنگی ها و نگاههای خاص اطرافیان به مجرد ماندن من از طرف دیگه .... خدا رو شکر تموم شد و من...
-
دلم گرم شد به سرما...
شنبه 26 اسفند 1402 04:32
اوایل زمستون هوای سمت ما بهار بود و من نگران که نکنه زود بیاد...تابستونمون سوزان و کم آبتر بشه ولی آخرش زمستون قشنگ خودش رو نشون داد و ما خوشحال.. اصلا فکرشم نمی کردیم... دلم میخواد این موضوع رو به فال نیک تعبیر کنم که واقعا و هرگز از خدا نمیشه ناامید شد. شاید خدا هم هنوز از «من»ناامید نشده باشه....که دوباره شروع کنم
-
بعد مدتها روحم تازه شد
شنبه 26 اسفند 1402 04:24
دیشب با داداش سومی رفتیم هواخوری..چه هوای خوبی... شکوفه های ریز درختا در اومدن .... و منتظر باران دیگر...
-
چهارشنبه سوری یادآور غمه برای بعضی ها....
چهارشنبه 23 اسفند 1402 00:21
مخاطب خاص... آسمونی شدن دخترت مبارک... با دستای کوچکش اون دنیا هواتونو داره حتما...
-
از ماست که بر ماست
یکشنبه 20 اسفند 1402 01:20
زن داداش دومی ازونهایی هست که با پنبه سر می بُره. من همون اول قبل عروسی شون فهمیدم ولی با سکوت از خودم مراقبت کردم... الان دیگرانی متوجه این موضوع شده اند که از ترس واکنش هاشون،مجبور به سکوت شده بودم. تحقیر کردن به علت پولدار بودن خودش و نبودن ما. واقعا میگن اصالت از ثروت جداست راسته. در مقیاس بعضی ها،اگه پول داشته...
-
یعنی معرفت صفر
یکشنبه 20 اسفند 1402 01:15
امروز بخیر گذشت هم جسمی هم فکری... فقط اینکه مشقای زبانمو ننوشتم. به خواهر پیامک دادم که حالم خوب نیست بیاد کمکم.... ولی ... حتی پیام نداد حالمو بپرسه... یواش یواش همه این مزخرف ها از زندگیم کنار میرن و فقط خودم مهم میشم.
-
مگه من نوکرم؟؟؟؟؟
شنبه 19 اسفند 1402 09:49
دیروز یکی از بدترین جمعه ها بود. از صبح تمیزکاری خونه بعدش پخت ناهار برای خونه داداش بعدشم سرویس دهی خونه داداش. دقیقا نوکر و غلام... خانواده م به تنها چیزی عقل های کاملشون نمیرسه دخترشونه . یه عده مذهبی تند حقیر دارن من رو هم قاطی حقارتشون میکنند. عزیز دل بی عرضه کلا وا داده زندگی رو و همش میگه پیر شدم. ... دوباره...
-
خاطره شیرین دیشب ۹ اسفند ۴۰۲
جمعه 11 اسفند 1402 03:07
دوباره عمه شدم .اولین فرزند برادر کوچکم...