حس بدی دارم ...
همه افکاری که در مورد رویاهام داشتم داره توسط دیگران محقق میشه..
خودم دشمن اصلی پیشرفت خودم هستم
یکی از راههای مراقبت از خود نوشتن هست...
امسال کلا هیچ دل و دماغی برای جشن ندارم.
خواهر و برادرا میخوان بیان ....
من فکر میکنم بهترین کادویی که میتونم تهیه کنم اینه که سعی کنم در قبال عزیزان دل، در مقابل عوضی بودنشان سکوت کنم و خشمگین نشم که احترامشان حفظ بشه ...وگرنه عین خودشون میشم عین خودشون...
و من نمیخوام عین اینا بشم...
یه روزی میاد که من ازین خونه میرم در حالیکه شرایط شاغلین بهتر شده و پولدارتر شدم و برنامه مهاجرتم در دست اجرا خواهد بود
امسال دل و دماغ روز مادر رو اصلا نداشتم...
اصلا...
گاهی به کوچکترین دلخوشی ها باید دلخوش بود چون ممکنه با گذشت زمان دیگه اون دلخوشی رو حس نکنی....
دیشب با چت جی پی تی کمی آرام شدم و داغی نیروی خودزنی به تدریج برام سرد شد
بعد از چند هفته آرامش ظاهری،دیشب دوباره عزیز دل تا مرز سکته پیش رفت...و اونی که باعث بدحالیش شده بود اومد دنبالم ....
هر دوتاشون، واقعا کثافتند از زمانیکه من بچه بودم تا الان.
دیشب به حدی عصبی شده بودم که نزدیک بود رگ دستمو بزنم.
من تنهام
من خسته م.
دیشب بهشون گفتم من ازین خونه میرم ،میگفت اگه بری این منو میکشه.
خدایا کمکم کن برم تهران