-
بعضی روزا قشنگ نحسی می باره
پنجشنبه 1 مرداد 1405 00:02
امروز جزو روزهای نحس بود... صبح با عزیز دل بحثم شد..جدیدا فراموشکار شده ..صبح آمدم پایین دیدم قابلمه غذا از دیشب مونده کف آشپزخونه و یخچال نگذاشته بود..اساسی باهاش بحث کردم که دیگه داره به بهانه مریض بودم،شورشو در میاره... دوست گرامی که کلا با حرفهاش بهم فهموند که نمیخواد ارتباط رو ادامه بده...به دَرَک دیروز با یه...
-
جنگ کثیفه
چهارشنبه 24 تیر 1405 15:11
سلام... خدایا ازت ممنونم بخاطر نعمتهایی که توسط اون شخص بهم دادی...اگرچه من ناشکرم. خدایا ازت ممنونم بخاطر همه نعمتهایی که بهم دادی چه اون نعمتهایی که من فهمیدمشون چه اونایی که نفهمیدم. خدایا خواهش میکنم خودت سرنوشت این خاک به دست بگیر...بسه این همه جنگ و خونریزی مردم بیگناه... خدایا هوای مردم جنوب رو داشته باش...
-
مدیریت ضعیف جمعیت
چهارشنبه 17 تیر 1405 19:20
دیروز رفتم تشییع ببینم اوضاع چطوره... مدیریت افتضاح...مردم همه کف خیابون منتظر اتوبوس بودن...در حالیکه هوا به شدت خاک آلود و گرم بود... البته قابل پیش بینی بود..
-
روزگار تلخ
شنبه 13 تیر 1405 23:10
دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم چی... میدونم ولی نمیدونم چطور... کاش این ۸سال اخیر هیچوقت اتفاق نمیافتاد... چقدر تلخی دیدیم... درد تعارض درد بدیه
-
اثربخش عزاداری و اشک های این ده روز
شنبه 6 تیر 1405 01:26
کاش این روضه ها و عزاداری ها، قلبها رو بهم مهربون میکرد کاش این اشک ها آدما رو به نسخه بهتری تبدیل میکرد..مگه نه؟؟؟؟ کاش این اشکها،یه شروع تازه باشه برای ارتقای نسخه انسانیتم...
-
صحنه روضه دار
چهارشنبه 3 تیر 1405 15:26
پریشب که حرم رفتم یه دختر ۶ساله به سرعت میدوید و داخل گیت بازرسی حرم شد و سراسیمه و با گریه دنبال مامانش میگشت.. کلی خانوم بهش نگاه مهربانانه داشتند...خادمان حرم ناز و نوازشش کردند که آروم بشه...که مامانشو پیدا کنند.... این صحنه یاد اون دخترایی افتادم که فقط شنیدم عصر عاشورا با اضطراب و گریه فرار میکردند... فقط دختر...
-
مظلوم غریب
چهارشنبه 3 تیر 1405 15:16
مظلومی که مظلومانه کشته شد... ولی قبلش داغ همه عزیزانش رو دید ... همش یه اتفاق بود؟؟؟ مگه میشه...
-
بالاخره اینجا هم رفع شد
چهارشنبه 27 خرداد 1405 00:19
سلام. امیدوارم همه اهالی بلاگ اسکای حالشون خوب باشه... میدونم حال خوب مثقالی چند؟
-
مردم شجاع
جمعه 22 اسفند 1404 14:43
حدس میزدم احتمالا روز قدس ،موشک بزنن ولی فقط یه حدس ساده بود...و امروز تهرانو زدن، روز راهپیمایی.. اصلا کاری رو به موضوع راهپیمایی و فلسفه ش و درستی و غلطی و..ندارم ولی واقعا امیدوارم مسئولین مملکت قدر این مردم شجاع رو بدونن و حق شون رو بجا بیارن...این مردم حق شون این گرونی و رانت خواری و ...نبود و نیست. حکومت...
-
شب قدر و صدای جنگ
جمعه 22 اسفند 1404 05:54
آخرین شب قدر امسال هم تموم شد...نمیدونم تا سال دیگه چی میشه...عاقبت بخیر شیم ... به شدت و عمیقأ دعا کردم که زودتر جنگ تموم بشه و آرامش و امنیت به زندگی مردم برگرده.. امشب رفتم حرم ..نزدیک حرم یه جوانی رو دیدم که لای درختان اطراف،سطل زباله های بلوار منتهی به حرم حتی توی جوی ها رو سرم میکشید و با چراغ قوه بررسی میکرد...
-
نعمت یواشکی خدا
چهارشنبه 20 اسفند 1404 03:32
خونه ما،عدالت اقتصادی و عاطفی کلا وجود ندارد... من به نوعی مستقل ترین فرزند یا به عبارت دیگه مظلومترین بودم..البته اعتراف میکنم که خداوند به واسطه همین کمبودها،بهم لطف کرده و شرایط کار مناسب برام فراهم کرده(همواره)پس برام جبران کرده و جای غر زدن نیست. مادر،بدون اینکه برادرم بدونه داره براش هزینه های ازدواج رو جور...
-
بوی غربت از خونه های مسکونی خراب شده
چهارشنبه 20 اسفند 1404 03:25
امشب برای شهدای رمضان دعا کردم.. توی تصاویر و فیلمهای ارسال شده در خبرگزاری های ایتا یه فیلم از یک خونه مسکونی دیدم که ساکنانش یه خانواده افغانستانی بودن..با مرد خونه مصاحبه کردند...سر و صورت خاکی(مخصوصا دهانش)که میگفت پدر و نوزاد شش ماهه اش رو نجات دادند ولی همسرش هنوز زیر آواره...به مصاحبه گر،با نگاهی ملتمسانه...
-
ماه رمضان،شبهای قدر
چهارشنبه 20 اسفند 1404 03:19
برنامه ریزی خدا برای تغذیه روحی بنده هاش: دو تا ماه رجب و شعبان که خیلی عبادتی هستن.یک ماه روزه گرفتن ،از روز نوزدهم شب تا بیدار ماندن و عبادت خاص داشتن...اونم یک شب در میون،که بدن بتونه تحمل کنه.... جذابه..
-
!
دوشنبه 18 اسفند 1404 05:58
انتخاب رهبر جدید... امیدوارم بهار به دل همه مردم برگرده...بهار با امید همراهه.. خیر باشه ...
-
یعنی چی میشه؟
دوشنبه 18 اسفند 1404 05:54
خدایا همچنان دارن میزنن...صداش میاد... لعنت به باعث و بانیش
-
هیچی پایدار نیست جز قدرت خدا
دوشنبه 18 اسفند 1404 05:53
خدایا مطمئنم این وضعیتی که درش گرفتار شدم،یه پیامی نوش داره که میخوای بهم بگی...یکیش قدرشناسی امنیت هست،یکیش واردار کردنم به فکر کردن به گذشته م و تلاش برای بلند شدن و تلاش جدی دوباره هست،یکیشم اینه که فقط به خودت پناه ببرم که هیچ چیزی جز قدرت تو ماندگار و مطلق نیست...تو تنها پناه من و تنها روزی دهنده من هستی...
-
صدای شدید جنگنده
دوشنبه 18 اسفند 1404 05:49
روز نهم جنگ.. حوالی غروب ،یه صدایی شبیه به هواپیما در فاصله نزدیک به زمین اومد...صدای شدید..به لحظه حس کردم توی این فاصله احتمالا بخواد فرود بیاد یه جایی یه بمباران کل شهر رو انجام بده..بعدش خبرش اومد که به جنگنده اومده و سمت یکی از خیابانهای اصلی شهر بمباران کرده و رفته... حضور جنگنده اونم اینقدر نزدیک،نگران کننده...
-
روز نهم جنگ
یکشنبه 17 اسفند 1404 06:03
اولین خبر یه ذره خوش... جایی که یک ساعت پیش زدند، حالی از سکنه بوده
-
کجا رو میخوان بزنن ولی میخوره به مسکونی؟
یکشنبه 17 اسفند 1404 05:50
روز نهم جنگ. سحر به خیابون دیگه رو زدند... خدایا خودت بهمون رحم کن..
-
غر زدن از زندگی شخصی
جمعه 15 اسفند 1404 19:50
امروز عصر یه بمباران درون شهری دیگه،صداش خیلی نزدیک بود... سعی کردم با فیلم دیدن دهنمو درگیر کنم ولی فیلمش هم به درد نمیخورد نمیدونم چطور بهش نمره ۷دادند.. سرم درد میکنه از درون خسته م.امروز اصلا نتونستم درست بخوابم.. اعتراف میکنم که مثل دفعه قبلی، از خودم مراقبت نکردم و الان حالم اینطوری شده. وقتی به ته این روزا...
-
خدا لعنت کنه اونی که آرزوش جنگ بود
جمعه 15 اسفند 1404 17:03
حوالی یک ساعت پیش داخل شهر رو زدن... صدای خیلی شدید... این کابوس لعنتی می تموم میشه؟
-
ششمین روز جنگ
جمعه 15 اسفند 1404 01:28
روز ششم جنگ.. دیشب دیروقت داشتم جمع و جور میکردم که بخوابیم که به صدایی شنیدم..عزیزدل هم متوجه شد و گفت چی بود.. اولش فکر کردم صدای باده ولی متوجه شدیم یه جایی زدن.. کاش شواهدی وجود داشت که میفهمیدم تا کی میزنن... امشب زدم بیرون به یکی از میادین اصلی شهر رفتم...جمعیتی اومده بودن...چای و نذری و صدای مداحی و شعار...
-
جنگ ،حقیقت کثافت تاریخ
پنجشنبه 14 اسفند 1404 01:01
روز پنجم جنگ، برادرم با بچه ش دیشب آمده بودند پیش مون(خانومش پرستاره و شیفت شب بود)دیشب تا دیروقت درگیر بازی با بچه بودم و موقع نماز صبحم که بیدار شده بود،به زور خوابوندمش(باباش دیگه خسته شده بود و رفت خوابید..من موندم و دو تا چشم باز این بچه که به شدت تلاش میکرد بیدار بمونه)خلاصه حوالی ظهر زحمت کم کردند و من بعد دو...
-
چه شد؟؟؟
سهشنبه 12 اسفند 1404 06:11
سه شنبه روز چهارم جنگ.. سحر که بیدار شدم بوی آهن سوخته فضا رو پر کرده بود... کجا رو زدن؟نمیدونم... ماه رمضان،دعای سحر،سحری خوردن،صدای بمباران،بوی سوختگی،اخبار جنگ... کاش خواب میدیدم... دعا کنیم همه مون دعا کنیم که آرامش برگرده..
-
دوشنبه سومین روز جنگ دوم
سهشنبه 12 اسفند 1404 00:20
روز سوم جنگ.. اینجا اوضاع تقریبا آرومه .فقط روز و شب اول چند تا انفجار داشتیم. هنوزم باورم نمیشه اوضاع اینجوری بهم ریخت... لیاقت این سرزمین این نبود...اصلا نبود... همچنان دعا میکنم برای همه اونایی که دارن دفاع میکنن از خونه زندگی ما... ولی خدایا تمومش کن... آرامش و امنیت و دل خوش رو برگردون به این سرزمین.. نگرانم و...
-
دعاهام
دوشنبه 11 اسفند 1404 05:03
این شبا که ما میخوابیم آقا سربازه بیداره... امن یجیب المضطره اذا دعاه و یکشف السو، برای سلامتی و قوت همه کسانی که دارن خدمت میکنن سربازان،پلیسا،دکتر و پرستارا،هلال احمر و آتش نشانی ها و ... امن یجیب ...برای همه اونایی که این روزا داغدار عزیزانشون شدن مثل دانش آموزان... امن یجیب برای کمک امام زمان... برای اتمام جنگ و...
-
لعنت به جنگ از اول تا آخر
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:07
بیمارستانها رو دارن میزنن... کاش بس کنند. مردم گناهشون چیه؟ خدایا به داد مردم برس
-
شب های قبل جنگ
یکشنبه 10 اسفند 1404 12:46
شب های قبل جنگ ،صلوات فرستادن رو شروع کردم به این امید که همه چی بدون جنگ ختم بخیر بشه...امن یجیب خوندم برای خانواده های نظامیان که چه استرسی باید تحمل کنن.. ولی الان صلوات میفرستم برای اینکه اوضاع ختم بخیر بشه.خدا لعنت عامل و بانی این وضعیت رو.
-
۱۰اسفنددروز دوم جنگ
یکشنبه 10 اسفند 1404 12:43
سحری داشتیم میخوردیم که تلویزیون اعلام کرد... تا الآنم برام شوکه...اصلا باورم نمیشه ... شنیده بودم که در پناهگاه هستند و مقامات برای دیدنش با چشم بند منتقل میشن... نمیدونم چه خبره؟ چه روزهایی ....حتی کابوسش رو هم ندیده بودم در خواب.... چه خبره؟ خدایا خواهش میکنم تنها مون نگذار... من از بچگی با رهبری این شخصیت در...
-
دعا کردم نشه ولی قبول نشد
شنبه 9 اسفند 1404 23:05
امروز صبح ،سرکارم که نشستم متوجه خرابی نت شدم ولی تونستم تماس بگیرم..همراه بیمار گفت اطراف خونه شونو زدن و تلفن ها قطعه و....اینجوری متوجه شدم انگار خبرایی بوده...آمدم پایین تلویزیون روشن کردم که عزیز دل از حیاط اومد پرسید چرا تلویزیون روشن میکنی؟(انگار بهش الهام شده بود...) خلاصه اینجوری فهمیدم که چیزی که نگرانش بودم...