-
داستان کربلا
دوشنبه 30 تیر 1404 22:03
یکی بود یکی نبود. یه آقایی به رهبری و عدالت معروف بود مردم یه سرزمینی ازشون خواستند که برن پیش شون برای رهبری...ایشون یا خانواده ش راه افتاد سمتشون همراه با مدارک لازم...وقتی نزدیک اونجا رسید،مردم زدند زیر حرفشون و اربابشون با این شخص سر جنگ گرفت...طی تقریبا یک هفته از ورودشون،تصمیم به جنگ تصویب شد اول آب به روشون...
-
به فاصله یک ساعت برق رفتن
شنبه 28 تیر 1404 14:34
یعنی تف به ذات اداره برق.
-
خاک تو آسمون و توی خونه مون پر شده
شنبه 21 تیر 1404 11:32
گردو غبار یک هفته ای آسمون رو بیرنگ کرده. من بین سرماخوردگی و حساسیت هوا و درگیری سینوس ها دارم میچرخم ولی با دم نوش آویشن و پونه کوهی تحت کنترلم در اومده. مدتهاست خونه مون کثافته. هیچ چیزی نمیتونه خونه ما رو سم زدایی کنه حتی جنگ. در بحبوحه جنگ هم پاچه گیری ها ادامه داشت. خدایا لطفا خودت یه کاری بکن. کاش پولم زیاد بود...
-
کاش پولم زیاد بود برمیگشتم تهران
جمعه 20 تیر 1404 23:37
کثافت یعنی خونه ما. قبل از جنگ دعواهاشون شروع شد، هنوز ادامه داره. گناه من چیه؟
-
عمق جانم میگه پناه بر خدا
شنبه 14 تیر 1404 00:26
از عمق دلم دعا میکنم خداوند مهربان خودش پناه افغانستانی های مقیم ایران باشه.... مخصوصا شیعیانش که هیچ جا در مملکت خودشون ندارند...
-
کثافتخونه
سهشنبه 10 تیر 1404 23:38
خونه ما کثافته. دلم میخواد ازین خونه در بیام. متنفرم از هر دوتاتون. دو تا کثافتید دو تا احمق دو تا مغرور خودخواه دو تا عوضی کاش برنمیگشتم خونه همه مون از هم بدمون میاد حتی جنگ هم نتونست رابطه بین ما رو خوب کنه
-
روزهای خاکستری این زمان
یکشنبه 8 تیر 1404 18:24
غم و استرس پر رنگترین حس این روزها
-
پناهی به نام خدا
چهارشنبه 4 تیر 1404 15:37
شبی که فردو رو زدند مهمون داشتیم و تا حوالی نیمه شب بیدار بودم.به محض اینکه رفتم حیاط مسواک بزنم متوجه صدای عجیب ولی تکراری شدم(همون صدایی که فرداش خبر زدن آب سنگین رو گفتند) به خواهر(که اونشب خونه ما بود) گفتم بخوابیم فردا خبرش میاد.نگران نباش..حوالی ۷ صبح متوجه شدیم فردو رو زدند..که برادرم زنگ زد و خبرداد که رفتند...
-
یک هفته پر اضطراب گذشت
شنبه 31 خرداد 1404 02:30
هفته گذشته تهران بود خونه خانم ص. شب دیر وقت خوابیدیم و صبح زود با تلفن عزیز دل بیدار شدم که میگفت زود برگردم خونه چون تهران رو زدند...بین شوکه و خواب آلود بودن مانده بودم و گفتم من با قطاری که رزورو کردم برمیگردم و قرار بود یک شب دیگه بمونم.دیگه از شدت نگرانی مغزم داشت میترکید ولی خ ص،خیلی خونسرد بود و میگفت از قبل...
-
این شبها
پنجشنبه 29 خرداد 1404 23:15
این شبها که میخوابم نیمه شب با صدای پدافند بیدار میشم... گاهی اصلا نمیتونم بخوابم.... نمیدونم چه خواهد شد...
-
درون دل
سهشنبه 27 خرداد 1404 01:32
باورم نمیشه که دوباره مرگ بیخ گوشمون هست...قبلا همچین حسی سر دوره کرونا داشتم...زندگی یک لحظه تغییر میکنه... کاش خواب بودم و این اتفاقات همه در خواب اتفاق میافتاد. با خودم فکر میکنم من که نمیدونم چه خواهد شد ولی آیا قبل مرگم متوجه اشتباهاتم شدم که بابتش از خدا عذر بخوام؟آیا توی این روزای بحران سعی میکنم بعضی رفتارهای...
-
تنهای تنهام ولی قوی
یکشنبه 11 خرداد 1404 14:14
توی این مدت بنایی ،اعضای خانواده مو جور دیگه ای شناختم. برادر بزرگه که اصلا سر نزد که ببینیم چکار میکنیم؟دومیه هم که فقط دو بار اومد یه خرده کمک کرد و رفت. موند خواهر که سعی کرد دلسوز باشه... و عزیز دلی که یه دونه سوزن هم از جاش بلند نکرد و من(دختر جوان خانواده)که آجر جابجا میکردم و توی خاک میخوابیدم. قبلا روانشناسم و...
-
رکورد قطعی برق
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:24
دیروز قطعی برق رکورد شکوند.۵ ساعت. در حالیکه توی جدول فقط ۲ ساعت زده بود.
-
یعنی کی میتونم طعم آرامش رو بچشم
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 22:48
این روزها بنایی خونه رو شروع کردند. بدون اینکه با من که محل کارم همین خونه ست هماهنگ کنند... من کلا باید خودمو با اینا انطباق بدم.... از فردا باید خونه یکی برم و اونجا کارمو انجام بدم اینقدر مغزم شلوغه که فرصت نمیکنم حتی بنویسم. برای برگشت به تهران استخاره گرفتم ... خوب اومد...
-
داماد نه پسر آویزون پدر
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 00:21
برادرم که تقریبا کار خاصی نمیکنه جز گاهی فروش عطر و ادکلن،نامزد کرده با یه دختری که خودش اعتراف کرده که با ازدواج عزت نفس و اعتماد به نفس پیدا کرده....با پسری که هیچ پولی نداره و کاملا آویزان جیب باباشه... حتی پول اسنپش رو از بابا میگیره...دختره هم کاملا بهش سرویس میده...حتی پول و این برادر برای من ترسناکه...چون هیچ...
-
خوش گذرونی تنهایی
جمعه 12 اردیبهشت 1404 22:23
سلام عصر امروز تنهایی رفتم پارک جنگلی شهر. وقتی تنهام سختمه و خیلی نمیتونم زیاد بمونم... یه پیاده روی سریع و بعدش رفتم شهربازی همونجا فقط تماشا کردم کسایی که وسایل هیجانی سوار میشدن...تماشاشون برام جذاب بود...جیغ و هیجانی که داشتند. تا جایی که یادمه علت اینکه هیچ وقت شهر بازی نرفتم بی پولی بود چ بعدشم ترس های کاذب......
-
انتقاد کردن نیاز به فخر فروختن نداره ها آقای دکتر...
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 00:51
من موندم شمایی که میخوای اعتراض کنی به شرایط بیمارستان و رسیدگیهاش...واسه چی رزومه علمی و تخصصی و اجتماعی تو به رخ من میکشی آخه...چه خبرته....همه اونایی که گفتی هر انسان معمولی هم میتونست بفهمه و بیان کنه....واقعا چرا شلوغش میکنی ...
-
دلم درددل کردن میخواد
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 00:45
امشب ازون شبایی هست که به خاطر حس سنگین دلم نمیتونم بخوابم. به چند دلیل غم دارم: یکی بخاطر ترک کلاسم و حس سرخوردگیم بعد سه سال کلاس زبان مداوم دوم بخاطر برخورد زشت سوپروایزرمون که بلاکم کرده که نتونم بهش پیام بدم اونم چون به افزایش ۴۰ درصدی در فاصله کوتاه به رئیس آموزشگاه اعتراض کردم و دوم اینکه بسیار دقیق ساعت و...
-
اداره بدبخت برق
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 13:05
یعنی خاک تو سر اداره برق کنند که عرضه نداره جدول خاموشی داشته باشه... هر وقت دلش خواست برقو قطع میکنه..هر چی هم میگردم جدول خاموشی به روز شده رو پیدا نمیکنم...
-
ظلم انواع داره
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 00:52
روزی که هذیون گویی عزیز دل رو میدیدم فقط خدا میدونست چقدر گریه کردم و دلم سوخت... بعد که رفتم پیش دکترش بهم گفت باید عکس سرش بگیره تا ببینه.اومدم به اون یکی گفتم و به همه گفتم... و الان هر چی بهش میگم داروها سر خود تکرار نکن برو دکتر ولی براش ذره ای مهم نیست. حس میکنم بدجور بهم ظلم کردند....از من از احساسم سو استفاده...
-
آرزومه برم طبیعت
جمعه 29 فروردین 1404 15:38
خوش به حال اونایی که میرن طبیعت گردی خیلی خوش به حالشون.
-
وسیله جای هدف قرار گرفت
جمعه 29 فروردین 1404 15:14
دیگه نمیخوام برم کلاس زبان برم چون فرصت مطالعه توی خونه ندارم. تا زمانیکه بتونم روتین روزانه بخونم
-
پدر مادرا مراقب دندون بچه ها باشن
جمعه 29 فروردین 1404 15:12
برادر زاده کوچیکه بخاطر دندوناش تب و....داره طفلک خیلی داره اذیت میشه...من با خودم فکر میکنم یعنی ما هم همینجوری سر دندون در آوردن اذیت شدیم ؟که به همین راحتی چون نمیدونستیم ازشون مراقبت کنیم ، از دستشون دادیم؟
-
روش یادگیری باید صحیح باشه وگرنه کلاس هیچ فایده ای نداره
چهارشنبه 27 فروردین 1404 00:55
دیگه به نقطه ای رسیدم که دیگه نمیخوام کلاس زبانمو ادامه بدم. چون هیچی یاد نمیگیرم یعنی فرصت نمیکنم که بخونم و واقعا یاد بگیرم... پس دیگه کلاس نمیرم.مطمئن شدم که مسیر یادگیری زبانم اشکال داره باید اول اونو درست کنم و بعدش برم یه جای دیگه... من وسیله یعنی کلاس رفتن رو فدای هدف یعنی یادگیری کردم. هر چند همین الانم از چند...
-
یعنی از دقت زیاد و زبان منطقی من ترسیده بود؟
جمعه 22 فروردین 1404 23:39
دیشب گزارش رو در گروه گذاشتم همکارم میگه :ما کل فایل و گزارشات رو زیر و رو کردیم که این گزارش رو پیدا کنیم. گفتم خب چرا از خودم نپرسیدید ...طفلک ازم ترسیده بوده چون قبلا مسئول تحلیل داده مون رو مچ گیری کردم گویا سنگین بوده اثر روی بقیه گذاشته...
-
دوری و دوستی واقعیت است
جمعه 22 فروردین 1404 23:36
گاهی از خودم می پرسم که واقعا چرا دوستانم کم هستند؟؟؟ولی وقتی به عقب نگاه میکنم متوجه میشم تجربه های تلخ ناشی از دوستی های قبلیم منو محتاط کرده... امروز خواهر کوچک یکی از همین دوستان تلخ رو دیدم که سالهاست دنبال خودش توی فضای مجازی میگردم ولی هیچ خبری ازش ندارم...این آدم بدون من نمیتونست تنهایی به زندگی خوابگاهی عادت...
-
امروز خاص
جمعه 22 فروردین 1404 23:32
از زمانیکه متاهلین خانواده رو در جریان دقیق تر شرایط قرار دادم گویا کمی بیشتر حواسشون بهم هست البته شایدم توهم زدم. امروز به پیشنهاد خواهر،باهم رفتیم سینما و یه فیلم دیدیم که فهمیدم:یکی اینکه چقدر ظاهراً خنگ ولی صبورم(یعنی هر چی میشه به سیم آخر نمیزنم که خودمو فدا کنم)دوم اینکه چقدر خوشبختم هنوز..بازم حاضرم قسم بخورم...
-
آخه تا کجا...
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:22
یک دختر خانمی ارتباط ضداخلاقی با یک پسره داشته و الان مامان پسره داره دختره رو به رخ دختر خودش میکشه که اون عرضه داد رفت ...داد ولی تو عرضه نداری بدی و موندی خونه... و دختره مجبور همچنان تو صورت مادرش نگاه کنه و ...سکوت.. چون دختره دوست نداره ازدواج کنه و بشه یه عوضی مثل مادرش... دختران مجرد خانه پدری،داستانشون از...
-
هوای بهار گول زننده ست
دوشنبه 18 فروردین 1404 00:39
توی این چندروز که دعوا میگذشت سرم تیر میکشید و درد میکرد.اولش فکر میکردم عصبیه ولی الان فهمیدم سینوسهام سرما خورده.دوباره کلاه زمستونی و...
-
امیدوارم به بقیه خوش گذشته باشه
پنجشنبه 14 فروردین 1404 12:19
تعطیلات داره تموم میشه و ما مثل هر سال درگیر خودمون و مشاجرات خودمون هستیم. من به این موضوع یقین دارم که خداوند خیلی نعمت بهمون داده ولی خودمون نمیتونیم ازش به خوبی استفاده کنیم.درسته شرایط اقتصادی عالی نداریم ولی خوشبختانه گرسنه هم نمی مونیم.... برای همین دعای من سلامتی در کنار دل خوش هست. چیزی که در خانواده من پیدا...