-
بالاخره مغزم به کار افتاد
سهشنبه 12 فروردین 1404 22:36
امروز اولین دعوای سال جدید رو داشتم. به دو تا نتیجه مهم رسیدم اول اینکه اشتباه میکنم که با اعضای خانواده م درگیر میشم حتی اگه رفتارشون اشتباهه چه با خودم چه با دیگران.. اگه تو خونه مون انسان منطقی و سالمی وجود داشت که الان اوضاع خیلی بهتر بود. دوم اینکه وجود دختر مجرد توی خونه هم برای پدر مادرش عذابه هم برای خودش..پس...
-
یعنی دیوانه منم
سهشنبه 12 فروردین 1404 00:11
امروز چقدر کار کردم. صبح لباس زمستونی ها رو خیس کردم. بعدش ناهار پختم. بعدش لباسا رو شستم بعدش مهمون اومد بعدش رفتم حموم بعدش شام پختم و همزمان لباسشویی روشن کردم. اینجوری خودمو له میکنم بعدش گند میزنم به روزگارم. یکی نیست بگه بهم :مرض داری اینقد کار میکنی؟ به قول روانشناسم که میگه از بس خوب سرویس دادی بقیه فکر میکنن...
-
تفریح تعطیلات
سهشنبه 12 فروردین 1404 00:08
تعطیلات تا اینجا چگونه گذشت؟ فقط سریال های قدیمی رو دیدم. همین.
-
ماه رمضون و دیدن سریال خیلی قدیمی
یکشنبه 10 فروردین 1404 05:32
همه قسمتهای فیلم در قلب من رو دیدم.سال تولیدش من ۸ ساله بودم... یه فیلم قدیمی و صحنه های کمی ناشیانه..ولی خب قصه ش قشنگ بود و البته خونه کریم آقا...عاشق خونه های پر درختم... آهنگ متنش هم قشنگ بود مخصوصا قسمت نی نوازی و عاشق سادگی و بی آلایشی... باز هم گریه کردم یه جاهایی ... جایی که دختر و پدر در مورد ازدواج صحبت...
-
چرا برا بعضیا مهمه خانواده و کس و کار دوستشون
سهشنبه 5 فروردین 1404 15:38
به دوستم گفتم اونی که توی این چند سال نگفته بودم. واکنش خاصی نشون نداد. امیدوارم بمونه
-
نمیخوام شب قدرم بخاطر یه نفر خراب بشه
شنبه 2 فروردین 1404 01:11
آماریستمون گویا قهر کرده. امشب هم پیام تبریک و التماس دعا دادم جواب نداد. متاسفم که مجبورم باهاش کار کنم...به جای اینکه من ازش دلخور باشم ایشون طلبکارند...عیب نداره..من واسه دل خودم ازش بخشش خواستم کار دیگه ای نمیتونم بکنم.
-
یادش بخیر
شنبه 2 فروردین 1404 01:05
اولین ماه رمضون دانشجویی... شبهای قدر خوابگاه علو پزشکی رو تا عمر دارم فراموش نمیکنم. حال و هواش خیلی فرق داشت.. التماس دعا از همه... خدا بهترین نعمت و خیرها رو نصیب همه مون بکنه
-
۱
جمعه 1 فروردین 1404 18:26
۱ فروردین ۴۰۴ با درد شدید گذشت... جوشونده خاله جان هم اثر روی درد نداره
-
۴۰۴ مبارک همه باشه
پنجشنبه 30 اسفند 1403 20:02
سال نو رسید.. در حالیکه هوا به شدت گرم شده و نگران تابستان هستیم. امروز سعی کردم متفاوت باشم و برای اولین بعد سال تحویل رفتم حرم. به همه دعا کردم که سال جدید برای همه سال سلامتی ،شادی،دل خوش، برکت و پول باشه...
-
سلام به دوست شکوفه ها
سهشنبه 28 اسفند 1403 23:48
ممنونم از خصوصی...
-
راهکار دوم عملی شد...دعا کنید الزایمر نباشه
سهشنبه 28 اسفند 1403 01:50
امروز رفتم دکتر مامان.. یه آقای میان سال به بالا با زلف و گیسو عین عرفا... گفت باید از سر مامان عکس بگیره تا مطمئن شه آلزایمر هست یا نیست. گفت بیماری مامان ژنتیکیه و رفتار عاملش نبوده و تاثیری نداره(فکر نمیکنم صحیح گفته باشه) گفت خودتم باید دارو بگیری چون خونه دعوا می کنی در کنار جدیت مزاح هم داشت مثلا میگفت دیوار...
-
دکترای آمار و اینقدر بی دقتی...؟
شنبه 25 اسفند 1403 00:52
مسئول آمارمون توی این چندسال سوتی هایی داده که اصلا من می مونم چطور ممکنه یه نفر اونم با مدرک دکترا اونم از یکی از بهترین دانشگاهها،اینقدر بی دقت و بی مسئولیت در قبال کارش باشه... تا حالا بعد از سه سال و ۳۶ تا گزارش ماهانه متوجه اشتباه سهوی من نشده بوده و الان هم همه چی گردن من انداخته...من فقط منتظرم ببینم رئیسم چی...
-
ممنونم از دعاگویان
شنبه 25 اسفند 1403 00:47
نمیدونم دعای بلاگ اسکایی ها بوده یا ایجاد فضای مثبت توی خونه... مامان امشب هم بهتر بود.حمله هذیونی نداشته...امیدوارم فردا بتونم برم با دکترش صحبت کنم. خدایا تنهام نزار...
-
راهکار
پنجشنبه 23 اسفند 1403 22:39
برای درک بهتر شرایط مامان، سعی کردم وضعیتش رو برای باقی بچه ها توضیح بدم اونم با جزئیات تا کمک کنن.... نتیجه فعلا خوب بوده.اومدن سر زدند بهش بدون هیچ انتظاری... راهکار بعدی،یواشکی از مامان برم پیش دکترش و شرایطش رو توضیح بدم ببینم چی میگه....
-
صبور بزرگترین خصلتم....
چهارشنبه 22 اسفند 1403 02:00
بعد از گریه های شدید دیشب،و صحبت با داداش بزرگه ،امشب سر افطار با نوه ها اومد و یه خرده شلوغ کردند تا مامان بهتر شه... و من امشب زمان زیادی رو گذاشتم تا باهاش حرف بزنم و از خاطراتش برام گفت....حس میکنم قهرهام شدیدا حالشو بد میکنه...و صحبت کردن باهاش خیلی حالشو بهتر میکنه. می ترسم بین خودم و اون مجبور شم اونو انتخاب...
-
التماس دعا
دوشنبه 20 اسفند 1403 23:35
مامان از زمانیکه داروهاشو عوض کرده هم فراموشکار شده و هم موقعی که خوابش میاد هذیون میگه... هم میترسم هم گریه میکنم بخاطر بدبخت بودن خودم و هم بخاطر بیمار بودن مامان.... و لعن میفرستم به اونیکه باعث این زندگی شد برای مامان و برای مادر... دختر جوان زیبایی که به زیباییش در فامیل کسی نبود و همواره همزمان با سنش مشکلات...
-
خوابگاه خصوصی
دوشنبه 20 اسفند 1403 05:45
ماه رمضان سال ۹۶ ، خوابگاه در بلوار ولیعصر بودم. یادمه برای نماز خوندن میرفتم نمازخونه..داخل اتاق نمیشد نماز خوند... فکر میکنم اصلا نمیتونم پانسیون زندگی کنم... بچه های با فرهنگ و آداب متفاوت... شلوغی حمام و سرویس بهداشتی... نبود محل مناسب برای خشک کردن لباسهات... الان که فکرشو میکنم با خودم میگم خدا رو شکر که توی اون...
-
عادت مغز به توجه به سمی های خونه
یکشنبه 19 اسفند 1403 01:32
مغز عزیز من ....میدونم به همین شرایط عادت کردی و مدام به همین مرداب گیر می کنی...ولی تو میتونی خودتو نجات بدی فقط روی راه نجات تمرکز کن...به آینده روشن فکر کن ....که این روزها تموم خواهد شد.
-
میخوای از من اسیر بسازی مگه نه؟
یکشنبه 19 اسفند 1403 00:09
هر چی زودتر گورمو گم کنم و تو بشین و فقط به آنچه در مورد میخواستی بشم فکر کن.... و اونموقع بشین و به حال خودت گریه کن... من تمام حس سمی تو رو میفهمم
-
خونه یعنی...
شنبه 18 اسفند 1403 23:55
حالم ازتون بهم میخوره. خدایا تو که داری میبینی ما نمیتونیم از نعمت وجود همدیگه استفاده کنیم و مدام باهم درگیریم لطفا خواهشا هر چه سریعتر منو ازین خونه در کن شاید دوری باعث محبت و الفت بین مون بشه. اینا منو اسیر میخوان...میخوان مثل خودشون در بیارنم
-
کاش همیشه همین طور بمونه
جمعه 17 اسفند 1403 13:14
هفته پر باری داشتم. امتحان و پروژه زبانم. پرداخت خمس و کفاره روزه های قضام سفارش لباس به خیاط.
-
نشخوار
چهارشنبه 15 اسفند 1403 02:20
نشخوار فکری یعنی در مورد یه اتفاق همش فکر کنی و هی تکرارش کنی که چرا اینطوری شد و تو چرا این حس رو داری... یه بخشیش به خودکاوی برمیگرده ولی بقیه ش خیلی بیخودیه...
-
نمیتونم از یه فرد کوچک،انتقاد بیخود دریافت کنم.
چهارشنبه 15 اسفند 1403 02:18
امشب به کارم ایراد فرعی گرفتند ولی بهم برخورد.و بغض کردم.من برای کارم ارزش قائلم و انرژی زیادی هم میگذارم براش...ولی بقیه قیافه میگیرن ... باید از پرسشگر تبدیل بشم به مشاور... راهش چیه؟ مطالعه مطالعه مطالعه یه روزی میشم مشاور در امر کارم... چقدر دلم تشویق و تائید میخواد.
-
من چرا عروس نشدم؟
جمعه 10 اسفند 1403 02:33
امشب نامزدی دختر یکی از آشنایان دعوت بودم... با خودم فکر می کنم چرا نتونستم ازدواج کنم حداقل تا الان.... چرا حداقل خودم رو در معرض معشوقه شدن قرار ندادم.... چون... چون فوبیای ازدواج دارم....چیزی که هیچکسی نمیفهمدش... این فوبیا از کجا اومد؟ از اتفاقات منفی کودکی. از داستانهای شغلی پدر در مورد اختلاف زن وشوهرها از دین...
-
قند عسلم تولدت مبارک
جمعه 10 اسفند 1403 01:44
امشب تولد برادرزاده نازنینم بود... تولد یکسالگیشش .ولی متاسفانه پدر مادرش به شدت رابطه شون خراب شده و حسابی توهم قاطی شدن.... حیف .... نگاهش کاملا بهم نگاه عاطفیه... دست و پاهای زیبایی داره(غیر صورت قشنگش) خیلی شیطونه. خیلی پر تلاشه... خیلی صبوره... قلبه...و خداوند اونو به ما عطا کرد. خدا رو شکر میکنم که ازدواج...
-
جابجایی که به خیرم شد
پنجشنبه 9 اسفند 1403 01:07
امروز یک هفته ست که منتقل شدم غرب... این بیمارستان خیلی آرامتره...و خیلی مرتب تر... خدا رو شکر کمتر خسته میشم
-
به کدامین گناه...
پنجشنبه 9 اسفند 1403 01:05
دو سه روز درد شدید پریود داشتم طوری که از شدت درد دو بار اساسی بالا آوردم...اون موقع ها از خدا مرگ میخوام....هیچکس نمیدونه این چه دردیه...... خدا رو شکر که میگذره.... شنبه امتحان ترم دارم...این ترم هم گذشت و من هیچ زمانی رو برای خوندن شکار نکردم...
-
اول عاشق خودت شو
پنجشنبه 9 اسفند 1403 00:38
این چند روز که توی خاطراتم غرق بودم،غمگین بودم..روحم زیر و رو می شد با یاد آوری این خاطرات..هر کدومشون یه جور تسکین و یه جور زخم برام جا گذاشتند... و من در ۳۹ سالگی...هنوز دنبال عشق هستم....شاید و باید اولین عشق واقعی رو به خودم بدم که خیلی وقتها له شد در طول زندگی....یا توسط پدر مادرم، یا توسط مشکلات اقتصادیم، یا...
-
داستان آخر...شاید یه ذره عشق
پنجشنبه 9 اسفند 1403 00:32
زمانیکه پانسیون بودم با یه آقایی آشنا شدم که ازش فقط یه اسم مستعار میدونستم..و فقط یکی دو بار با دوستم دیدمش.آشنای دوستم بود...یه صفحه مجازی داشت که یادداشت هاش رو میخوندم و گاهی براش کامنت میگذاشتم...بعد از مدتی دیگه ازین شخص خبری نشد.... و فرلموشی اتفاق افتاد.. تقریبا بعد ۳ سال ،این شخص بهم ایمیل زد و گفت که صفحه ش...
-
ادامه داستان ۲
چهارشنبه 8 اسفند 1403 16:03
به شماره ای که روی کارت ویزیت بود زنگ زدم...خودش جواب داد...چیزی که عجیب بود این بود که بعد از تقریبا ۱۰ سال ،منو شناخت.اسممو نمیدونست ولی با مشخصاتی که یادش مونده بود شناخت. برام عجیب بود...یه روز اومد دیدنم ...خیلی سر بسته از ازدواج ناموفقش گفت ... بعد ازون چند بار دیگه همو دیدیم ولی رابطه مون بیشتر هیجان داشت تا...