دیگه نمیخوام برم کلاس زبان برم چون فرصت مطالعه توی خونه ندارم.
تا زمانیکه بتونم روتین روزانه بخونم
برادر زاده کوچیکه بخاطر دندوناش تب و....داره طفلک خیلی داره اذیت میشه...من با خودم فکر میکنم یعنی ما هم همینجوری سر دندون در آوردن اذیت شدیم ؟که به همین راحتی چون نمیدونستیم ازشون مراقبت کنیم ، از دستشون دادیم؟
دیگه به نقطه ای رسیدم که دیگه نمیخوام کلاس زبانمو ادامه بدم.
چون هیچی یاد نمیگیرم یعنی فرصت نمیکنم که بخونم و واقعا یاد بگیرم...
پس دیگه کلاس نمیرم.مطمئن شدم که مسیر یادگیری زبانم اشکال داره باید اول اونو درست کنم و بعدش برم یه جای دیگه...
من وسیله یعنی کلاس رفتن رو فدای هدف یعنی یادگیری کردم.
هر چند همین الانم از چند تای بچه هامون جلو هستم ولی خب در نقطه ای که باید نیستم.
خودمو سرزنش نمیکنم با این فشار کار و شرایط خاکستری خونه تا اینجا هم خوب اومدم ولی خب باید اصلاح روش خواندن رو پیاده کنم.
از مدیر آموزشگاهمون متنفرم چون فقط پول رو میبینه و کیفیت براش اصلا مهم نیست وگرنه دلم میخواست بهش ایده بدم...
دیشب گزارش رو در گروه گذاشتم همکارم میگه :ما کل فایل و گزارشات رو زیر و رو کردیم که این گزارش رو پیدا کنیم. گفتم خب چرا از خودم نپرسیدید ...طفلک ازم ترسیده بوده چون قبلا مسئول تحلیل داده مون رو مچ گیری کردم گویا سنگین بوده اثر روی بقیه گذاشته...