-
روز تعطیل بارونی
یکشنبه 6 اسفند 1402 19:23
پیاده روی زیر برف و بارون خیلی حال داد. ما که بارندگی نداشتیم خیلی خوشحالیم از بارون امروز...
-
مواخده خودم...
یکشنبه 6 اسفند 1402 19:22
یک ماه پیش که موبایل جدید رسید قرار شد با برادرم که فروشنده ادکلن هست بریم گارد بخریم و مجبور بودیم از محوطه حرم رد شیم که بازرسی بود.برادرم نگران بود که ممکنه اجازه ورود بهش ندن و مجبور شیم از مسیر دورتر بریم. من تو کیفم سه تا موبایل داشتم که نگران بودم سین جیمم کنند.چند قدم مانده به در بازرسی،داداشم گفت :اگه منو راه...
-
عید همه مبارک..عدالت واقعی خواهد آمد؟
شنبه 5 اسفند 1402 23:27
ماه شعبان ماه کربلائی هاست.... رفتم حرم.چقدر نیروهای امنیتی زیاد بودند... خدایا امنیت رو ازمون نگیر.حافظ جان همه باش...همه اونایی که به نعمت امنیت اعتقاد دارند... دلم صلح میخواد از درون خودم تا توی خونه تا کل دنیا... تو کلاس وقتی حرف از آرزو میشه و کارهایی که دوست داریم، من مغزم هنگ میکنه انگار تا حالا اصلا بهش فکر...
-
آخرین ماه سال
پنجشنبه 3 اسفند 1402 01:04
سال داره تموم میشه و من اصلا خوشحال نیستم چون اون کارهایی که باید، انجام ندادم.این یعنی یه کمالگرای ببچاره... ولی خدایی کارمو خوب ادامه دادم با وجود تمام محدودیت ها و مشکلات.... آهان یادم رفت بنویسم که بالاخره مشکلم حقوق و....حل شد.
-
عادتی که برای همه عادت شده جز خودم....
دوشنبه 23 بهمن 1402 15:05
دردهای شدید ماهانه. ضعف شدید. راه حل: فقط مسکن؟ چه غلطی کنم تموم شه این وضعیت
-
تعطیلات بدون سفر
شنبه 21 بهمن 1402 01:41
روز مبعث خیلی عادی گذشت. جشن خونه خاله خانم و برگشتن به خونه. کاش میدونستم تنهایی برم سفر. باید با خانواده طوری رفتار کنم که به مستقل بودنم به نبودنم عادت کنند. من از زندگیم سفر و خوش گذرانی در طبیعت هم میخوام...
-
بدون حرف
چهارشنبه 4 بهمن 1402 11:31
مدتی هست که درگیر مشکلات بانکی و ...هستم. معاون بانک:شما تا سه تا حساب میتونید باز کنید... کارشناس بانک:شما نمیتونید اجازه ندارید اتباع اجازه ندارند... و من فقط از ته چشمام نگاه می کنم به کارشناس که چه خبره.... و سکوت می کنم و منتظر که کارمو انجام بده.
-
دختران جوان که خانواده سمی دارند دنیاشون خیلی دردناکه
سهشنبه 12 دی 1402 12:55
بارها بهم گفتی عزیز دل که از خونه گم شم. دو تایی تون گفتید. واسه همین دل و دماغ ندارم برای خودم تولد بگیرم. چون جایی زندگی می کنم که اضافی ام.توی خونه پدر مادرم اضافی ام. اون وقت چرا از ازدواج میترسی ....وقتی خانواده م توی رومدبرمیگردن برو از خونه، من از غریبه نترسم؟
-
تولدم مبارک.بماند به یادگار
یکشنبه 10 دی 1402 23:53
فردا تولدمه. یه حس بد دارم که کارایی که قول داده بودم انجام ندادم. یه حس خوب که نسبت به سال قبل با چالش جدی زندگیم(ازدواج خواهر)کنار اومدم. ذهنم مرتب تر شده. هیچکس برام جشن نمیگیره. نمیدونم خودم برای خودم جشن بگیرم یا نه.
-
شب یلدای امسال
شنبه 2 دی 1402 01:07
یلدا به تنهایی گذشت. اونا که رفته بودند سفر. من و برادر مونده بودیم. سر شب زدم بیرون تا هیجان مردم برای خرید شب یلدا،بهم انرژی بده.خودمم یه ذره خرید کردم و آوردم تنهایی یلدا گرفتم.
-
روضه ،فکر،...
یکشنبه 26 آذر 1402 00:12
شجاعت گاهی به معنی صبر در قبال اشد مصائب هست مخصوصا وقتی بحث غیرت بیاد وسط. تو مظلومترین مرد تاریخی همونطور که شجاعترین بودی....صبر کردی پر قبال هتک حرمت همسرت....تا کجا عمق داره این صبرت و این دردت؟؟؟؟ سلام خدا بر اول مطلوم عالم و بر اولین مظلومه ی عالم... چیزی که هرگز فراموش نمیکنم رابطه عاشق و معشوقی این زوج...
-
کور باد چشم اونی که ندید و نخواهد دید.
جمعه 24 آذر 1402 10:48
عزیز دل به خواهر:تو رکورد شکوندی و توی سن کم شدی استاد(معلم زبان بچه ها)و هم دانشگاه رفتی.... من تو دلم:آخه خواهر حمایت شد. حمایت مالی، حمایت معنوی...تو حتی توی خواب هم نمیتونی بفهمی بر من چه گذشت وقتی داشتم درس و دانشگاه رو باهم پیش میبردم.غیرتت کجا بود؟مرده بود.تو فقط ادای غیرت در میاری اونم با نام رسمی کنترلگری.
-
متاسفم برای خودم و رفتاری که با خانواده م داشتم.
چهارشنبه 15 آذر 1402 15:45
یک هفته از جراحی مامان میگذره. شرایط سختی دارم. هم بع کار باید برسم ، هم به کارهای خونه و پخت و پز و هم به مامان و داروهاش. بقیه کجان؟ بقیه نمیان نیستند براشون مهم نیست.چون میدونن من هستم و حمالی کامل رو انجام میدم. تف به وجود همه شون
-
بازم پرستاری...
جمعه 10 آذر 1402 01:08
امروز مامانو بردم برای جراحی چشم. تو تا چشم ده میلیون اونم تو مطب... به نظرم هزینه ش خیلی خوبه با توجه به گرونی باقی چیزها. فقط برای رضای خدا و اینکه مادرمه.... بقیه در حاشیه ن و من در مرکز پرستاری از مادر.
-
بماند به یادگار...
جمعه 26 آبان 1402 02:03
خواهرم امشب رفت خونه خودش... در شرایطی که شأن و منزلت خودش و خانواده ش چندان حفظ نشد... خودش ظهر تا عصر توی خودش بود و تو اتاق خودش... منم که درگیر امور خونه... عصر ناگهان یادم افتاد که براش یه دسته گل بخرم که موقع رفتن از خونه باباش دستش خالی نباشه. با اینکه دلم خون بود(بخاطر رفتارهای خودش و خانواده همسرش)ولی آخرین...
-
همه چی تعادلش خوبه....حتی عاطفه و دلسوزی....
دوشنبه 15 آبان 1402 23:43
این روزها،برنامه عروسی خواهر مطرحه و رفتنش خونه خودشون.... در حالیکه همه خانواده میدونن شوهرش تندخو هست و اشک خواهر رو درآورده. به قول و قرارها عمل نشده و همه حتی خود خواهر هم میخواد که بره سر زندگیش... و حس دلسوزی من و نگرانیهام به عنوان دخالت مطرح شد و محکوم شدم. و الان تنها حسی که دارم حس احمق بودنه که خواهرم با رد...
-
اولین بازدیدم از سرای ایرانی
دوشنبه 8 آبان 1402 23:57
دیشب باخواهررفتیم سرای ایرانی... بیشتر از هر چیزی ،اون فواره راهروی ورودی برام جذذذذذاب بود. حالت مارپیچی داشت،آب به جای اینکه از زمین به سمت بالا فواره کنه برعکس از بالا میریخت پایین.ثانیه ای قطع و وصل میشد.خلاصه قشنگ بود....
-
تنهایی آزاردهنده
شنبه 6 آبان 1402 00:05
امروز از صبح مشغول تمیزکاری خونه بودم و چون تنها بودم ناهار هم خودم پختم.خسته شده بودم ولی حتما میخواستم پیاده روی قبل از غروب رو برم.چون در طول هفته همش خونه م واقعا دلم برای آفتاب و آسمون آبی تنگ شده. نیمساعت پیاده روی تند و بعدش آهسته...دو تا از کارهامو انجام دادم و برگشتم خونه...شب هم لباسهامو شستم.کلا امروزم به...
-
متنفرم از دیدن فیلم به دردنخور
جمعه 5 آبان 1402 01:33
همیشه ازینکه خودم برم سروقت لیست فیلم ها متنفر بودم ولی خب خواستم مستقل بشم دیگه از کسی نپرسم چه فیلمی خوبه و...از طرفی یه فیلم انگیزشی میخواستم ببینم . ۱۲ سال برده گی آخه چی بود من دیدم. حیف وقت و اشتیاقم.... فقط تهش گفتم خدایا شکرت سیاه پوست و برده نشدم.... نیاز دارم حال بدم رو خودم خوب کنم.
-
دنیای بدون جنگ سیری چند؟
چهارشنبه 26 مهر 1402 09:23
لعنت به جنگ ،هر جا و بین هر کسی که باشه....
-
اینجا دلم گرمه
سهشنبه 25 مهر 1402 23:57
دلم میخواد اتاقمو پر کنم از رنگ های شاد... دلم میخواد غصه ها رو رها کنم. بدوم دنبال آرزوهام. دنبال اهدافم. دنبال پیشرفتم که باهاش فرار کنم از خونه. به امید.....
-
عجب روزگاریه
جمعه 21 مهر 1402 22:50
دنیای بسیار کثیفیه... به همه مذهبیون به همه سیاسیون میگم. لعنت به مذهب تند و سیاست....
-
این روزها
چهارشنبه 12 مهر 1402 00:45
تقریبا یک هفته پیش دعوای بسیار شدیدی داشتم اونم بخاطر گیر دادن بزرگترها به چادر پوشیدن خواهرم...کار من به کتک رسید.... و خواهر خونسرد بدون هیچ مشکلی رفت پیش همسرش و ...تازه اون با من سرسنگینه.... طی صحبت با روانشناسم به این نتیجه رسیدم که حمایت مالی رو از خواهرم بردارم.... ایشون قدرنشناس بار اومده....و منو فقط به...
-
به امید رهایی
جمعه 7 مهر 1402 10:28
سفر بد نبود ولی خوب هم نبود باید از مغزم کار بکشم و راههای خوش گذرونی رو پیدا کنم. تا برگشتم فضای سمی خونه و جدل .... دوروزی هست که اساسی دعوا و کتک کاری با عزیز دل داشتم....بدبخت زورش فقططططط به دختر میرسه.....اصلا خسته نمی شد و هی میخواست ادامه بده. برای اولین بار در زندگیم با همه وجود داد زدم سرش که خسته م کرده. و...
-
لعنت بر مسلمان بی اخلاق
چهارشنبه 5 مهر 1402 17:24
بدبخت اگر بیرونیا بدونن با دخترت چکار داری می کنی زود براش جا خواب پیدا می کنن..... آدم باش
-
دختر داشتن لیاقت میخواد...
چهارشنبه 5 مهر 1402 16:09
رفتن از خونه...واقعیتی که دلم نمیخواست قبولش کنم..... جای ماندن من در خانه نیست. تا نفرین عزیز دل نگرفته باید برم از خونه.. ولی با کدوم پول با کدوم ....کجا برم....
-
اعتراف می کنم بلد نیستم خوش بگذرونم
چهارشنبه 5 مهر 1402 00:17
سه روز رفتم سفر ، جایی که بودم تلاش کردم بهم و اطرافیانم خوش بگذره ولی با همون اطرافیان نمیشد خوش گذروند. در عوض خواهرم با نامزدش حسابی خوش گذروندند.... توانایی میخواد که خودت بلد باشی به خودت خوش بگذرونی... چیزی که من بلد نیستم....
-
صبوری کن نگاه سنگین دیگران را....
جمعه 31 شهریور 1402 01:21
برای سه روز آمدم سفر.برای دیدن دایی های نازنینم که علاقه و دوستی دو طرفه داریم... و البته نگاههای سنگین بعضی ها،بخاطر ازدواج خواهر کوچکتر و مجرد ماندن من.... می گویند:راه نجاتت ازدواج است...به خانواده ات امیدوار نباش و ازدواج کن و برو پی زندگی ات... و من سکوت و خیره به افق که من راه دیگری هم برای نجات دارم....؟!
-
به خودم یادآور میشم که...
دوشنبه 27 شهریور 1402 16:13
توی دعوای زن و شوهرها نباید هیچ واکنشی نشون داد حتی در ذهن... چون به هبچکسی ارتباط نداره.حتی اگه خودشون خواستند دخالتتون بدهند. هیچ ربطی به هیچکس نداره.
-
به تو چه خب...
جمعه 24 شهریور 1402 17:26
خواهر مثل قبل پر انرژی و سرحال نیست. هیچی ام نمیگه. گاهی با خودم میگم کاش ازدواج نمی کرد حداقل درسش تموم میشد یه خرده به خودش خوش میگذروند بعد. بعدش به خودم میگم شما به فکر خودت باش اون بلده از پس خودش بربیاد.بسه به اندازه کافی خواهری و مادری براش داشتی دیگه ولش کن.مسئولیت هر کسی بر عهده خودشه ....