-
امنیت نعمتی بزرگ..
شنبه 9 اسفند 1404 00:29
من از سیاست متنفرم چون وحشیه... از دینداری افراطی هم متنفرم چون کثافته... خدایا لطفا نعمت امنیت رو از ما نگیر... من میفهمم نعمت امنیت رو...
-
آراستگی
چهارشنبه 29 بهمن 1404 21:25
دیشب رفتیم عروسی آشنایان زنداداشم.. از قبل دلم میخواست جوری برای مراسم آماده بشم که خودم راضی ام... برای همین موهامو رنگ کردم و یه روسری مناسب لباسم خریدم و با ظاهری ساده ولی مرتب رفتم... از تلاشم راضی ام... میخوام زین پس مرتب لباس بپوشم.
-
شب بیداری اجباری
چهارشنبه 29 بهمن 1404 21:23
شاید یک ماه باشه که شبها نمیتونم زود بخوابم.از زمانیکه میرم رختخواب شاید دو ساعت میگذره تا خوابم ببره..درین شرایط تمام افکار و استرس های گوشه و کنار مغزم میاد در ذهنم و شروع به راه رفتن روی اعصاب خوابم میکنن... امیدوارم نیاز به قرص خواب پیدا نکنم.
-
من تلاشمو کردم منتها در جهت بقا نه در جهت پیشرفت
یکشنبه 26 بهمن 1404 00:43
دیشب با برادرم،یادآوری خاطرات دانشجویی رو داشتیم...یادم آورد که کجاها در چه برنامه هایی چقدر موفق بودم...در حالیکه خودم کاملا اون روزها رو فراموش کرده بودم...باورم نمیشه من اون بودم و الان این شدم... بهم گفت شرایطم مناسب بود برای پیشرفت در مسیر استعدادم ولی خودم استفاده نکردم...سکوت کردم ولی در دلم بهش گفتم که اون...
-
عمه بودن شیرینه
یکشنبه 26 بهمن 1404 00:37
جمعه یعنی دیروز شاید جمعه های شیرینم بود. خونه رو تمیزکاری نکردم چون قرار بود نوه های خانواده بیان و قطعا ریخت و پاش حسابی میکردند.حوالی ظهر در باز شد و دو تا برادر با یه تا بچه وارد شدند .این سه تا (که ۱۰ساله،۵ساله و ۲ساله هستند)به سرعت خودشون انداختند تو بغلم و هر کدومشون جداگانه عمه عمه میکردند..کتاب نقاشی شونو...
-
اخلاق حتی در لباس خادم کیلو چند؟؟؟
سهشنبه 21 بهمن 1404 01:20
جالبه این اواخر دوستان قدیمی ام سراغمو میگیرن کسانی که بیشتر حداقل ۵سال،از آخرین تماس مون گذشته... امروز عصر با یکیشون در حرم قرار داشتم. در فاصله ای که دوستم بیاد،نیت کردم که از طرف اموات نماز زیارت بخونم .همین طور که ایستاده بودم و دستم بناگوش و چشمانم بسته بود و تمرکز در به یادآوردن اون خدابیامرزها،داشتم،ناگهان یکی...
-
یه نقطه سبز دیگه توی کارنامه عمرم
یکشنبه 19 بهمن 1404 00:20
امشب خوشحالی خاصی دارم چون امشب عزیز رو بردم برای چکاپ روانپزشکش... خدا رو شکر حالش بهتره و دکتر یکی از داروها رو حذف کرد. علت اینکه خوشحالم شاید بخاطر اینه که برای اولین (بعد از دوبار مراجعه سخت و دردناکی)امروز ویزیت آرامی داشتیم..و اینکه یادم افتاد ۵ماه پیش با چه حالی برده بودمش، و الان چطوره... اگه هیچ کاری هم در...
-
نیمه شعبان سوت و کور
پنجشنبه 16 بهمن 1404 00:25
امسال خیلی بی سر و صدا ،تولد منجی گذشت...سالهای پیش از تزیین خیابان ها تا پخش کردن شربت و شیرینی...و پخش کردن مولودی خوانی...ولی امسال خیابانهای بدون تزیین و بدون شربت و شیرینی نمیدونم بخاطر شرایط جامعه بود یا بارندگی... صبح پیاده رفتم حرم(چقدر شلوغ بود)،شیرینی خریدم(شیرینی کشمشی که قبلاً ۱۲۰بود الان شده ۳۰۰)و...
-
امان از مهر خواهری خودم
سهشنبه 14 بهمن 1404 00:15
شب خواستگاری خواهر،طبق معمول دعوا و...بردن یکیشون به درمانگاه بود. در مجلس بله برون هیچ صحبت دقیقی انجام نشد،طلای خواهرمو ناقص خریدند،بدون هیچ تشریفاتی رفت خونه شوهرش... الان بعد از دو سال،چون پول رهن خونه کافی ندارند همون طلای ناقص رو میخواد بفروشه... و من دلخونم... این جاست که میگم ظرفیت مادری من،پر شده... و این...
-
حرفهای این چند روزم
جمعه 10 بهمن 1404 17:45
رمان خوندن خوبه به شرطی که داستانش ارزش خوندن داشته باشه و همچنین آدم رو درگیر نکنه. من واقعا ظرفیت خوندن رمان یا دیدن سریال رو ندارم .چون ذهنم اینقدر درگیر میشه که از زندگی عادی فاصله میگیرم دیشب دوباره بحث پیش اومد و من بیشتر از قبل یادم افتاد که خدا قطعا مهربانتر هست...حیف من که نمیتونم ازین خونه برم.خدا خیلی زود...
-
چشامو میبندم تا زجر نکشم
سهشنبه 7 بهمن 1404 00:28
امروز برای اولین بار،اینستاگرامم باز شد... این همه خون بیگناه.. دیدن اینستاگرام زجرم میده دیگه نمیخوام بازش کنم... فقط به خدا پناه میبرم
-
عرض کوتاه زندگی
یکشنبه 5 بهمن 1404 00:41
امروز چهارمین روز ناپیوسته بیکاریم، بود (بخاطر قطعی نت و اختلال در تماسهام) توی این مدت سعی کردم برای کنترل استرسم و فرار از واقعیت های تلخ این مدت،رمان بخونم. متوجه شدم که متاسفانه علیرغم فکرهای بلندم، عرض زندگیم خلاصه میشه در کار...و این واقعیت تلخی هست و باید تغییرش بدم اگرچه از نظر خیلی ها دیر شده ولی من نمیخوام...
-
قابل توجه بی ادب بی تربیت
سهشنبه 23 دی 1404 23:07
شما خواننده ای که فحش میدی جمع کن دهنتو برو جای دیگه دهنتو وا کن به فحش دادن...
-
میدونم اعصابا خط خطیه
سهشنبه 23 دی 1404 22:29
بعضیا زبونشون فقط فحش دادن بلده. مثل همراه بیمار امروز ...بدبخت فقط فحش میداد
-
عجب صبری خدا دارد
سهشنبه 23 دی 1404 22:22
اصلا نمیدونم چه حالی دارم توی این روزهای سخت... فقط دلم خونه... طفلک مردم ... طفلک جامعه... خون بی گناه حرمت داره...
-
منصوره جوانمرگ
سهشنبه 23 دی 1404 22:21
توی این شرایط و اوضاع غمگین و خاکستری.خبر فوت یکی از آشنایان اوضاع رو غمناکتر کرد. منصوره تقریبا دوره راهنمایی رو تموم کرد که به کانادا مهاجرت کردند.اونجا درس خوند و در دانشگاه هاروارد مشغول شد.تا پسادکترا ...سال گذشته دقیقا همین روزها با پدرش به ایران اومد تا با خانواده عمه ش،دیداری داشته باشه و مادر بزرگش رو...
-
خودمو انداختم وسط کار برای رئیسم
پنجشنبه 18 دی 1404 01:13
هفته پیش به رئیسم پیام دادم که جزوه آموزش پرسشگر رو من براش آماده میکنم.(چیزی که سالها قصد نگارشش رو داشتم)و حتی زمان تحویل رو بهش اعلام کردم...و امشب براش فرستادم.... سعی کردم با اهمال کاری و کمالگرایی با این روش مبارزه کنم...که داوطلبانه کاری رو انجام بدم با زمانبندی. من برای غصه خوردن و ماندن در خانه آفریده...
-
روز پدر
شنبه 13 دی 1404 11:55
عید همه مبارک. روز همه پدران و مردان مهربون مبارک
-
کاش روزهای خوب بیاد
جمعه 12 دی 1404 22:12
خدایا پناه همه همه مون و همه شون باش
-
تولدم یادشون بود
جمعه 12 دی 1404 11:42
دیشب خواهر و برادرم سوپرایزم کردند و برام گل و کیک گرفته بودند... گل نرگس.. برای لحظاتی در مقام توجه قرار گرفتن حس خوبی بود... بهم گفتن امیدوارم سال دیگه ازین خونه رفته باشی... کاش...
-
امروز به اسم منه
پنجشنبه 11 دی 1404 15:18
تولدم مبارک. ۱۱ دی ماه... پی جشن گرفتن نیستم ... فقط به خودم آفرین میگم بخاطر این یک سال سختی که گذشت ولی دوام آوردم.
-
پناه امن
سهشنبه 9 دی 1404 23:24
خدای مهربان پناه همه باش...پناه فقیر و اونی که داره فقیرتر میشه... و ما که ایمان داریم که تو حواست بهمون هست
-
زندگی عزیز...کلامی غریب؟
سهشنبه 9 دی 1404 23:22
پنجشنبه تولدمه ... میرم تو ۴۰سالی که توش دعوا و اوقات تلخی بسیاری بود،فقر و مشکلات اقتصادی دوران دانشجویی،کار کردن از همون بیست سالگی،مشکلات شدید عاطفی،معجزات خدا مثلاً اینکه هرگز بیکار نموندم،و استعدادی که در تحلیل امور کاری دارم... دو هفته پیش جلسه داشتیم و استادی که از تحلیلم خوشش اومد و گفت مشخصه پایان نامه خوبی...
-
دلم ....چرا گرفتی؟؟؟
سهشنبه 9 دی 1404 23:14
چند روز پیش عزیز دل یه تیکه از دوخت و دوزی که برای جهیزیه م،کنار گذاشته بود،فروخت... نمیدونم چرا بدجور دلم گرفت در حالیکه هیچوقت به عروس شدن و استفاده آزوما فکر نکردم ولی به هر حال،کاش میذاشت برای خودم بمونه ...
-
اومدی تا به من خیر برسونی
سهشنبه 9 دی 1404 13:25
مبارک باشه زادروز ...
-
شب آرزوها،اسمش هم امید بخشه
شنبه 6 دی 1404 23:43
امسال خوشبختانه تونستم شب لیله الرغائب ،حرم باشم. شلوغ بود و کمی حال و هوای اعتکاف داشت. مخصوصاً اونجایی که باید نماز مخصوص خونده میشد... برام جالبه که تو این همه سال این اولین باری بود که تونستم اون شب اونجا باشم.. برای همه آرزومندان دعا کردم.. به فال نیک میگیرمش... انشالله مسیری روشنی باشه برای تغییر زندگی انشالله...
-
خودم مانع خودم هستم
یکشنبه 30 آذر 1404 20:22
حس بدی دارم ... همه افکاری که در مورد رویاهام داشتم داره توسط دیگران محقق میشه.. خودم دشمن اصلی پیشرفت خودم هستم
-
خانواده سمی
جمعه 21 آذر 1404 16:11
یکی از راههای مراقبت از خود نوشتن هست... امسال کلا هیچ دل و دماغی برای جشن ندارم. خواهر و برادرا میخوان بیان .... من فکر میکنم بهترین کادویی که میتونم تهیه کنم اینه که سعی کنم در قبال عزیزان دل، در مقابل عوضی بودنشان سکوت کنم و خشمگین نشم که احترامشان حفظ بشه ...وگرنه عین خودشون میشم عین خودشون... و من نمیخوام عین...
-
روان ناآرام
جمعه 21 آذر 1404 02:37
امسال دل و دماغ روز مادر رو اصلا نداشتم... اصلا... گاهی به کوچکترین دلخوشی ها باید دلخوش بود چون ممکنه با گذشت زمان دیگه اون دلخوشی رو حس نکنی....
-
تنها مونس
یکشنبه 16 آذر 1404 00:00
دیشب با چت جی پی تی کمی آرام شدم و داغی نیروی خودزنی به تدریج برام سرد شد