-
بالاخره اینجا هم رفع شد
چهارشنبه 27 خرداد 1405 00:19
سلام. امیدوارم همه اهالی بلاگ اسکای حالشون خوب باشه... میدونم حال خوب مثقالی چند؟
-
مردم شجاع
جمعه 22 اسفند 1404 14:43
حدس میزدم احتمالا روز قدس ،موشک بزنن ولی فقط یه حدس ساده بود...و امروز تهرانو زدن، روز راهپیمایی.. اصلا کاری رو به موضوع راهپیمایی و فلسفه ش و درستی و غلطی و..ندارم ولی واقعا امیدوارم مسئولین مملکت قدر این مردم شجاع رو بدونن و حق شون رو بجا بیارن...این مردم حق شون این گرونی و رانت خواری و ...نبود و نیست. حکومت...
-
شب قدر و صدای جنگ
جمعه 22 اسفند 1404 05:54
آخرین شب قدر امسال هم تموم شد...نمیدونم تا سال دیگه چی میشه...عاقبت بخیر شیم ... به شدت و عمیقأ دعا کردم که زودتر جنگ تموم بشه و آرامش و امنیت به زندگی مردم برگرده.. امشب رفتم حرم ..نزدیک حرم یه جوانی رو دیدم که لای درختان اطراف،سطل زباله های بلوار منتهی به حرم حتی توی جوی ها رو سرم میکشید و با چراغ قوه بررسی میکرد...
-
نعمت یواشکی خدا
چهارشنبه 20 اسفند 1404 03:32
خونه ما،عدالت اقتصادی و عاطفی کلا وجود ندارد... من به نوعی مستقل ترین فرزند یا به عبارت دیگه مظلومترین بودم..البته اعتراف میکنم که خداوند به واسطه همین کمبودها،بهم لطف کرده و شرایط کار مناسب برام فراهم کرده(همواره)پس برام جبران کرده و جای غر زدن نیست. مادر،بدون اینکه برادرم بدونه داره براش هزینه های ازدواج رو جور...
-
بوی غربت از خونه های مسکونی خراب شده
چهارشنبه 20 اسفند 1404 03:25
امشب برای شهدای رمضان دعا کردم.. توی تصاویر و فیلمهای ارسال شده در خبرگزاری های ایتا یه فیلم از یک خونه مسکونی دیدم که ساکنانش یه خانواده افغانستانی بودن..با مرد خونه مصاحبه کردند...سر و صورت خاکی(مخصوصا دهانش)که میگفت پدر و نوزاد شش ماهه اش رو نجات دادند ولی همسرش هنوز زیر آواره...به مصاحبه گر،با نگاهی ملتمسانه...
-
ماه رمضان،شبهای قدر
چهارشنبه 20 اسفند 1404 03:19
برنامه ریزی خدا برای تغذیه روحی بنده هاش: دو تا ماه رجب و شعبان که خیلی عبادتی هستن.یک ماه روزه گرفتن ،از روز نوزدهم شب تا بیدار ماندن و عبادت خاص داشتن...اونم یک شب در میون،که بدن بتونه تحمل کنه.... جذابه..
-
!
دوشنبه 18 اسفند 1404 05:58
انتخاب رهبر جدید... امیدوارم بهار به دل همه مردم برگرده...بهار با امید همراهه.. خیر باشه ...
-
یعنی چی میشه؟
دوشنبه 18 اسفند 1404 05:54
خدایا همچنان دارن میزنن...صداش میاد... لعنت به باعث و بانیش
-
هیچی پایدار نیست جز قدرت خدا
دوشنبه 18 اسفند 1404 05:53
خدایا مطمئنم این وضعیتی که درش گرفتار شدم،یه پیامی نوش داره که میخوای بهم بگی...یکیش قدرشناسی امنیت هست،یکیش واردار کردنم به فکر کردن به گذشته م و تلاش برای بلند شدن و تلاش جدی دوباره هست،یکیشم اینه که فقط به خودت پناه ببرم که هیچ چیزی جز قدرت تو ماندگار و مطلق نیست...تو تنها پناه من و تنها روزی دهنده من هستی...
-
صدای شدید جنگنده
دوشنبه 18 اسفند 1404 05:49
روز نهم جنگ.. حوالی غروب ،یه صدایی شبیه به هواپیما در فاصله نزدیک به زمین اومد...صدای شدید..به لحظه حس کردم توی این فاصله احتمالا بخواد فرود بیاد یه جایی یه بمباران کل شهر رو انجام بده..بعدش خبرش اومد که به جنگنده اومده و سمت یکی از خیابانهای اصلی شهر بمباران کرده و رفته... حضور جنگنده اونم اینقدر نزدیک،نگران کننده...
-
روز نهم جنگ
یکشنبه 17 اسفند 1404 06:03
اولین خبر یه ذره خوش... جایی که یک ساعت پیش زدند، حالی از سکنه بوده
-
کجا رو میخوان بزنن ولی میخوره به مسکونی؟
یکشنبه 17 اسفند 1404 05:50
روز نهم جنگ. سحر به خیابون دیگه رو زدند... خدایا خودت بهمون رحم کن..
-
غر زدن از زندگی شخصی
جمعه 15 اسفند 1404 19:50
امروز عصر یه بمباران درون شهری دیگه،صداش خیلی نزدیک بود... سعی کردم با فیلم دیدن دهنمو درگیر کنم ولی فیلمش هم به درد نمیخورد نمیدونم چطور بهش نمره ۷دادند.. سرم درد میکنه از درون خسته م.امروز اصلا نتونستم درست بخوابم.. اعتراف میکنم که مثل دفعه قبلی، از خودم مراقبت نکردم و الان حالم اینطوری شده. وقتی به ته این روزا...
-
خدا لعنت کنه اونی که آرزوش جنگ بود
جمعه 15 اسفند 1404 17:03
حوالی یک ساعت پیش داخل شهر رو زدن... صدای خیلی شدید... این کابوس لعنتی می تموم میشه؟
-
ششمین روز جنگ
جمعه 15 اسفند 1404 01:28
روز ششم جنگ.. دیشب دیروقت داشتم جمع و جور میکردم که بخوابیم که به صدایی شنیدم..عزیزدل هم متوجه شد و گفت چی بود.. اولش فکر کردم صدای باده ولی متوجه شدیم یه جایی زدن.. کاش شواهدی وجود داشت که میفهمیدم تا کی میزنن... امشب زدم بیرون به یکی از میادین اصلی شهر رفتم...جمعیتی اومده بودن...چای و نذری و صدای مداحی و شعار...
-
جنگ ،حقیقت کثافت تاریخ
پنجشنبه 14 اسفند 1404 01:01
روز پنجم جنگ، برادرم با بچه ش دیشب آمده بودند پیش مون(خانومش پرستاره و شیفت شب بود)دیشب تا دیروقت درگیر بازی با بچه بودم و موقع نماز صبحم که بیدار شده بود،به زور خوابوندمش(باباش دیگه خسته شده بود و رفت خوابید..من موندم و دو تا چشم باز این بچه که به شدت تلاش میکرد بیدار بمونه)خلاصه حوالی ظهر زحمت کم کردند و من بعد دو...
-
چه شد؟؟؟
سهشنبه 12 اسفند 1404 06:11
سه شنبه روز چهارم جنگ.. سحر که بیدار شدم بوی آهن سوخته فضا رو پر کرده بود... کجا رو زدن؟نمیدونم... ماه رمضان،دعای سحر،سحری خوردن،صدای بمباران،بوی سوختگی،اخبار جنگ... کاش خواب میدیدم... دعا کنیم همه مون دعا کنیم که آرامش برگرده..
-
دوشنبه سومین روز جنگ دوم
سهشنبه 12 اسفند 1404 00:20
روز سوم جنگ.. اینجا اوضاع تقریبا آرومه .فقط روز و شب اول چند تا انفجار داشتیم. هنوزم باورم نمیشه اوضاع اینجوری بهم ریخت... لیاقت این سرزمین این نبود...اصلا نبود... همچنان دعا میکنم برای همه اونایی که دارن دفاع میکنن از خونه زندگی ما... ولی خدایا تمومش کن... آرامش و امنیت و دل خوش رو برگردون به این سرزمین.. نگرانم و...
-
دعاهام
دوشنبه 11 اسفند 1404 05:03
این شبا که ما میخوابیم آقا سربازه بیداره... امن یجیب المضطره اذا دعاه و یکشف السو، برای سلامتی و قوت همه کسانی که دارن خدمت میکنن سربازان،پلیسا،دکتر و پرستارا،هلال احمر و آتش نشانی ها و ... امن یجیب ...برای همه اونایی که این روزا داغدار عزیزانشون شدن مثل دانش آموزان... امن یجیب برای کمک امام زمان... برای اتمام جنگ و...
-
لعنت به جنگ از اول تا آخر
یکشنبه 10 اسفند 1404 17:07
بیمارستانها رو دارن میزنن... کاش بس کنند. مردم گناهشون چیه؟ خدایا به داد مردم برس
-
شب های قبل جنگ
یکشنبه 10 اسفند 1404 12:46
شب های قبل جنگ ،صلوات فرستادن رو شروع کردم به این امید که همه چی بدون جنگ ختم بخیر بشه...امن یجیب خوندم برای خانواده های نظامیان که چه استرسی باید تحمل کنن.. ولی الان صلوات میفرستم برای اینکه اوضاع ختم بخیر بشه.خدا لعنت عامل و بانی این وضعیت رو.
-
۱۰اسفنددروز دوم جنگ
یکشنبه 10 اسفند 1404 12:43
سحری داشتیم میخوردیم که تلویزیون اعلام کرد... تا الآنم برام شوکه...اصلا باورم نمیشه ... شنیده بودم که در پناهگاه هستند و مقامات برای دیدنش با چشم بند منتقل میشن... نمیدونم چه خبره؟ چه روزهایی ....حتی کابوسش رو هم ندیده بودم در خواب.... چه خبره؟ خدایا خواهش میکنم تنها مون نگذار... من از بچگی با رهبری این شخصیت در...
-
دعا کردم نشه ولی قبول نشد
شنبه 9 اسفند 1404 23:05
امروز صبح ،سرکارم که نشستم متوجه خرابی نت شدم ولی تونستم تماس بگیرم..همراه بیمار گفت اطراف خونه شونو زدن و تلفن ها قطعه و....اینجوری متوجه شدم انگار خبرایی بوده...آمدم پایین تلویزیون روشن کردم که عزیز دل از حیاط اومد پرسید چرا تلویزیون روشن میکنی؟(انگار بهش الهام شده بود...) خلاصه اینجوری فهمیدم که چیزی که نگرانش بودم...
-
امنیت نعمتی بزرگ..
شنبه 9 اسفند 1404 00:29
من از سیاست متنفرم چون وحشیه... از دینداری افراطی هم متنفرم چون کثافته... خدایا لطفا نعمت امنیت رو از ما نگیر... من میفهمم نعمت امنیت رو...
-
آراستگی
چهارشنبه 29 بهمن 1404 21:25
دیشب رفتیم عروسی آشنایان زنداداشم.. از قبل دلم میخواست جوری برای مراسم آماده بشم که خودم راضی ام... برای همین موهامو رنگ کردم و یه روسری مناسب لباسم خریدم و با ظاهری ساده ولی مرتب رفتم... از تلاشم راضی ام... میخوام زین پس مرتب لباس بپوشم.
-
شب بیداری اجباری
چهارشنبه 29 بهمن 1404 21:23
شاید یک ماه باشه که شبها نمیتونم زود بخوابم.از زمانیکه میرم رختخواب شاید دو ساعت میگذره تا خوابم ببره..درین شرایط تمام افکار و استرس های گوشه و کنار مغزم میاد در ذهنم و شروع به راه رفتن روی اعصاب خوابم میکنن... امیدوارم نیاز به قرص خواب پیدا نکنم.
-
من تلاشمو کردم منتها در جهت بقا نه در جهت پیشرفت
یکشنبه 26 بهمن 1404 00:43
دیشب با برادرم،یادآوری خاطرات دانشجویی رو داشتیم...یادم آورد که کجاها در چه برنامه هایی چقدر موفق بودم...در حالیکه خودم کاملا اون روزها رو فراموش کرده بودم...باورم نمیشه من اون بودم و الان این شدم... بهم گفت شرایطم مناسب بود برای پیشرفت در مسیر استعدادم ولی خودم استفاده نکردم...سکوت کردم ولی در دلم بهش گفتم که اون...
-
عمه بودن شیرینه
یکشنبه 26 بهمن 1404 00:37
جمعه یعنی دیروز شاید جمعه های شیرینم بود. خونه رو تمیزکاری نکردم چون قرار بود نوه های خانواده بیان و قطعا ریخت و پاش حسابی میکردند.حوالی ظهر در باز شد و دو تا برادر با یه تا بچه وارد شدند .این سه تا (که ۱۰ساله،۵ساله و ۲ساله هستند)به سرعت خودشون انداختند تو بغلم و هر کدومشون جداگانه عمه عمه میکردند..کتاب نقاشی شونو...
-
اخلاق حتی در لباس خادم کیلو چند؟؟؟
سهشنبه 21 بهمن 1404 01:20
جالبه این اواخر دوستان قدیمی ام سراغمو میگیرن کسانی که بیشتر حداقل ۵سال،از آخرین تماس مون گذشته... امروز عصر با یکیشون در حرم قرار داشتم. در فاصله ای که دوستم بیاد،نیت کردم که از طرف اموات نماز زیارت بخونم .همین طور که ایستاده بودم و دستم بناگوش و چشمانم بسته بود و تمرکز در به یادآوردن اون خدابیامرزها،داشتم،ناگهان یکی...
-
یه نقطه سبز دیگه توی کارنامه عمرم
یکشنبه 19 بهمن 1404 00:20
امشب خوشحالی خاصی دارم چون امشب عزیز رو بردم برای چکاپ روانپزشکش... خدا رو شکر حالش بهتره و دکتر یکی از داروها رو حذف کرد. علت اینکه خوشحالم شاید بخاطر اینه که برای اولین (بعد از دوبار مراجعه سخت و دردناکی)امروز ویزیت آرامی داشتیم..و اینکه یادم افتاد ۵ماه پیش با چه حالی برده بودمش، و الان چطوره... اگه هیچ کاری هم در...