-
بازم پرستاری...
جمعه 10 آذر 1402 01:08
امروز مامانو بردم برای جراحی چشم. تو تا چشم ده میلیون اونم تو مطب... به نظرم هزینه ش خیلی خوبه با توجه به گرونی باقی چیزها. فقط برای رضای خدا و اینکه مادرمه.... بقیه در حاشیه ن و من در مرکز پرستاری از مادر.
-
بماند به یادگار...
جمعه 26 آبان 1402 02:03
خواهرم امشب رفت خونه خودش... در شرایطی که شأن و منزلت خودش و خانواده ش چندان حفظ نشد... خودش ظهر تا عصر توی خودش بود و تو اتاق خودش... منم که درگیر امور خونه... عصر ناگهان یادم افتاد که براش یه دسته گل بخرم که موقع رفتن از خونه باباش دستش خالی نباشه. با اینکه دلم خون بود(بخاطر رفتارهای خودش و خانواده همسرش)ولی آخرین...
-
همه چی تعادلش خوبه....حتی عاطفه و دلسوزی....
دوشنبه 15 آبان 1402 23:43
این روزها،برنامه عروسی خواهر مطرحه و رفتنش خونه خودشون.... در حالیکه همه خانواده میدونن شوهرش تندخو هست و اشک خواهر رو درآورده. به قول و قرارها عمل نشده و همه حتی خود خواهر هم میخواد که بره سر زندگیش... و حس دلسوزی من و نگرانیهام به عنوان دخالت مطرح شد و محکوم شدم. و الان تنها حسی که دارم حس احمق بودنه که خواهرم با رد...
-
اولین بازدیدم از سرای ایرانی
دوشنبه 8 آبان 1402 23:57
دیشب باخواهررفتیم سرای ایرانی... بیشتر از هر چیزی ،اون فواره راهروی ورودی برام جذذذذذاب بود. حالت مارپیچی داشت،آب به جای اینکه از زمین به سمت بالا فواره کنه برعکس از بالا میریخت پایین.ثانیه ای قطع و وصل میشد.خلاصه قشنگ بود....
-
تنهایی آزاردهنده
شنبه 6 آبان 1402 00:05
امروز از صبح مشغول تمیزکاری خونه بودم و چون تنها بودم ناهار هم خودم پختم.خسته شده بودم ولی حتما میخواستم پیاده روی قبل از غروب رو برم.چون در طول هفته همش خونه م واقعا دلم برای آفتاب و آسمون آبی تنگ شده. نیمساعت پیاده روی تند و بعدش آهسته...دو تا از کارهامو انجام دادم و برگشتم خونه...شب هم لباسهامو شستم.کلا امروزم به...
-
متنفرم از دیدن فیلم به دردنخور
جمعه 5 آبان 1402 01:33
همیشه ازینکه خودم برم سروقت لیست فیلم ها متنفر بودم ولی خب خواستم مستقل بشم دیگه از کسی نپرسم چه فیلمی خوبه و...از طرفی یه فیلم انگیزشی میخواستم ببینم . ۱۲ سال برده گی آخه چی بود من دیدم. حیف وقت و اشتیاقم.... فقط تهش گفتم خدایا شکرت سیاه پوست و برده نشدم.... نیاز دارم حال بدم رو خودم خوب کنم.
-
دنیای بدون جنگ سیری چند؟
چهارشنبه 26 مهر 1402 09:23
لعنت به جنگ ،هر جا و بین هر کسی که باشه....
-
اینجا دلم گرمه
سهشنبه 25 مهر 1402 23:57
دلم میخواد اتاقمو پر کنم از رنگ های شاد... دلم میخواد غصه ها رو رها کنم. بدوم دنبال آرزوهام. دنبال اهدافم. دنبال پیشرفتم که باهاش فرار کنم از خونه. به امید.....
-
عجب روزگاریه
جمعه 21 مهر 1402 22:50
دنیای بسیار کثیفیه... به همه مذهبیون به همه سیاسیون میگم. لعنت به مذهب تند و سیاست....
-
این روزها
چهارشنبه 12 مهر 1402 00:45
تقریبا یک هفته پیش دعوای بسیار شدیدی داشتم اونم بخاطر گیر دادن بزرگترها به چادر پوشیدن خواهرم...کار من به کتک رسید.... و خواهر خونسرد بدون هیچ مشکلی رفت پیش همسرش و ...تازه اون با من سرسنگینه.... طی صحبت با روانشناسم به این نتیجه رسیدم که حمایت مالی رو از خواهرم بردارم.... ایشون قدرنشناس بار اومده....و منو فقط به...
-
به امید رهایی
جمعه 7 مهر 1402 10:28
سفر بد نبود ولی خوب هم نبود باید از مغزم کار بکشم و راههای خوش گذرونی رو پیدا کنم. تا برگشتم فضای سمی خونه و جدل .... دوروزی هست که اساسی دعوا و کتک کاری با عزیز دل داشتم....بدبخت زورش فقططططط به دختر میرسه.....اصلا خسته نمی شد و هی میخواست ادامه بده. برای اولین بار در زندگیم با همه وجود داد زدم سرش که خسته م کرده. و...
-
لعنت بر مسلمان بی اخلاق
چهارشنبه 5 مهر 1402 17:24
بدبخت اگر بیرونیا بدونن با دخترت چکار داری می کنی زود براش جا خواب پیدا می کنن..... آدم باش
-
دختر داشتن لیاقت میخواد...
چهارشنبه 5 مهر 1402 16:09
رفتن از خونه...واقعیتی که دلم نمیخواست قبولش کنم..... جای ماندن من در خانه نیست. تا نفرین عزیز دل نگرفته باید برم از خونه.. ولی با کدوم پول با کدوم ....کجا برم....
-
اعتراف می کنم بلد نیستم خوش بگذرونم
چهارشنبه 5 مهر 1402 00:17
سه روز رفتم سفر ، جایی که بودم تلاش کردم بهم و اطرافیانم خوش بگذره ولی با همون اطرافیان نمیشد خوش گذروند. در عوض خواهرم با نامزدش حسابی خوش گذروندند.... توانایی میخواد که خودت بلد باشی به خودت خوش بگذرونی... چیزی که من بلد نیستم....
-
صبوری کن نگاه سنگین دیگران را....
جمعه 31 شهریور 1402 01:21
برای سه روز آمدم سفر.برای دیدن دایی های نازنینم که علاقه و دوستی دو طرفه داریم... و البته نگاههای سنگین بعضی ها،بخاطر ازدواج خواهر کوچکتر و مجرد ماندن من.... می گویند:راه نجاتت ازدواج است...به خانواده ات امیدوار نباش و ازدواج کن و برو پی زندگی ات... و من سکوت و خیره به افق که من راه دیگری هم برای نجات دارم....؟!
-
به خودم یادآور میشم که...
دوشنبه 27 شهریور 1402 16:13
توی دعوای زن و شوهرها نباید هیچ واکنشی نشون داد حتی در ذهن... چون به هبچکسی ارتباط نداره.حتی اگه خودشون خواستند دخالتتون بدهند. هیچ ربطی به هیچکس نداره.
-
به تو چه خب...
جمعه 24 شهریور 1402 17:26
خواهر مثل قبل پر انرژی و سرحال نیست. هیچی ام نمیگه. گاهی با خودم میگم کاش ازدواج نمی کرد حداقل درسش تموم میشد یه خرده به خودش خوش میگذروند بعد. بعدش به خودم میگم شما به فکر خودت باش اون بلده از پس خودش بربیاد.بسه به اندازه کافی خواهری و مادری براش داشتی دیگه ولش کن.مسئولیت هر کسی بر عهده خودشه ....
-
معلمی جزو مهمترین مشاغل هر جامعه ای هست....
جمعه 24 شهریور 1402 16:42
این ترم زبان که گذشت، دو تا استاد عوض کردیم و در عرض تقریبا یک ماه و نیم من سه تا استاد عوض کردم. استاد آخر، استاد جدید موسسه بود و با وجود داشتن سطح بالا،روش تدریس مناسبی نداشت...و برای همین تصمیم گرفتیم با مشورت کل بچه ها نسبت به تعویض استاد، با سوپروایزر صحبت کنیم که در نهایت تعویض انجام شد ولی هنوز نمیدونیم استاد...
-
نامه سرگشاده
جمعه 17 شهریور 1402 01:47
سخنی با گرامیان مذهبی و اهل دینداری ولی خودخواه و مغرور و قضاوت کننده... کمی به حق الناس هم فکر کنید.... شاید کمتر به دین و مذهب ظلم کنید. تف به وجود بعضیاتون که مغزهای گندیده تون فقط کثافت بلغور می کنه.
-
بیماری واقعی و تعمدی...نمیدونم کدومشه
سهشنبه 14 شهریور 1402 15:08
دلم میخواد برم پیش داییم اینا.. تنهایی ولی عزیز دل میگه منم میام در حالیکه اونا اصلا ایشون بره چون از اخلاق سگش خسته شدند... و من چه گناهی دارم که باید این اخلاق رو تحمل کنم. این یعنی خودخواهی عزیزان... چه میدونم شایدم اونا کاملا حق دارند.. خلاصه ...
-
شهرداری پولدار منطقه ما...
سهشنبه 14 شهریور 1402 15:04
با شنیدن اسم شهرداری اولین چیزی که یادم میاد خراب کردن بیهوده پیاده رو هاست... بیخودی پیاده روی سنگ فرش شده رو می کندند و دوباره همون شکل قبل سنگ فرشش می کنند.
-
کربلا رفتن و خوب شدن خیلی عرضه میخواد...
پنجشنبه 9 شهریور 1402 00:27
همیشه از کربلا رفتن میترسیدم چون فکر می کنم زیارت یه همچین سرزمین و اون شخصیت ها،نعمت بسیار بزرگی هست که آدم برای قدردانیش باید خودشو بتکونه. امسال ولی تو دلم به حس کمال طلبیم غلبه کردم و دلم میخواست که برم ولی طبق معمول بخاطر عزیزان دل که بسیار محتاط و ترسو هستند،نشد برم... دلم به شدت میخواد که برم ولی افسوس... کاش...
-
عموی نازنین
دوشنبه 6 شهریور 1402 00:29
عمو جمعه برگشت پیش خانواده ش..او که از ترس کشته شدن به خونه و خونواده ما پناه آورده بود... یک سال و دو ماه پیش... و چه چیزها که درین مدت از خانواده برادرش متوجه نشد... و چه جالب متوجه حال من شده بود...و چقدر بهم عاطفه می ورزید...و من جرات نمی کردم مهرم رو بهش ابراز کنم...چون حسودان عزیز دل، اذیتم می کردند... و عمو...
-
روزگار هوشیاره
یکشنبه 22 مرداد 1402 14:59
وقتی برادر و خانومش مهمونی میدن و فقط خانواده خانوم، دعوت هستند میگم خب پدر مادری که همه توجه شون به پسرهاشون هست حالا بشینند تماشا کنن و همچنان بگند به به پسر خوبه أه أه دختر بده. البته که این مدل والدین هرگز به این موضوع فکر نمی کنند. ولی خب من دلم خنک میشه...
-
بنویسم به یادگار
شنبه 21 مرداد 1402 02:41
خیلی وقته ننوشتم. نمیدونم چرا تنبلی می کنم. از هوا بگم هوا بسیار گرم از همون صبح که بیدار میشم. یک شب که از شدت گرما بیدار شدم و تمام تنم خیس عرق شده بود.(به خاطر سینویهام از کولر فراری ام ولی در و پنجره اتاقم رو به حیاط باز بود) این دو سه خیلی بهتر شده.حتی عصرش که قبلا نمیشد بیرون رفت ولی الان میشه رفت و نسیم ملایم...
-
مغروران خودخواه خودبین
جمعه 13 مرداد 1402 00:29
خدایا لطفا زودتر اینا برن سر خونه زندگیشون. خواب راحت رو ازم گرفتند. چقدر بی چشم و رو و پر رو هستند. أححححححححححح
-
یعنی اینقدر فقر احترام داشتی؟
دوشنبه 9 مرداد 1402 18:50
اون طرف :منظورتون از اینکه پرسنل ....هستند یعنی چی؟ این طرف:...... بعد از ۱۵ دقیقه اون طرف :میشه حاشیه نرید و بگید دقیقا مشکل چی بوده؟ این طرف:بی ادب بی نزاکت مگه من کارمندتم که میگی حاشیه نرم؟ من پی اچ دی آمریکا دارم ،سه تا زبون بلدم و فارسی اینقدر قشنگ حرف میزنم و اینجا زندگی نمیکنم اونوقت به من میگی حاشیه نرم؟ و من...
-
دیگه کلنجار نمیرم
یکشنبه 8 مرداد 1402 09:59
تقریبا ۲ ماه پیگیر قوانین استخدام بودم که نهایتا مافوقم کار رو به دست گرفت. اینکه میخوان در موردم چه تصمیمی بگیرند اصلا نمیدونم. اونطور که خودم متوجه شدم کیفیت کارم در قبال بقیه همکارانم خوبه ولی کمیتم ضعیفه. برای همین مطمئنم نیستم یا اینجوری بگم اگر هم منو نخوان توجیهم... خلاصه اینکه دیگه پیگیر نشدم و نخواهم شد.دیگه...
-
به خودم میگم
پنجشنبه 29 تیر 1402 00:11
اگه خودمو نبخشم نمیتونم بلند شم. گذشته ت،کوتاهی هات، بی عرضگی هات،ملاحظات بی موردت همه روببخش. چسبیدن به مشکلات غیرقابل حل، رو ببخش
-
اسلام آباد می شود با این همه نهی از منکر؟
شنبه 24 تیر 1402 00:05
امروز داخل اتوبوس،در ایستگاه بعدی خانوم با حجابی سوار شد و از همون اول شروع کرد به امر به حجاب برای دو تا دختر ۱۸ ساله. هر چی اونا محترمانه می گفتن بس کن و حوصله نداریم ....این خانوم ادامه میداد. تا اینکه من بی حوصله بودم بی حوصله تر شدم و وارد بحث شدم و گفتم اگه قرار بود با تذکر حجاب برمیگشت تا حالا برگشته بود و...