-
حالا چه کنم؟
شنبه 16 اردیبهشت 1402 11:20
هیچکسی رو ندارم برم باهاش لباس بخرم... خواهرم که درگیر خودشه. حالا من چکار کنم؟
-
گفتگوی درونی
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1402 23:11
من و اون هیچ صحبتی توی خونه باهم نداریم. معمولا جواب سلامم رو هم نمیده. ازش متنفرم. بخاطر رفتارهای تحقیرآمیزش. وقتی رفته بودم جلسه بیمارستان،همین آدم اینقدر بهم زنگ زد و من هی رد تماس کردم که دیگران متوجه شدند... اون یه کنترلگر واقعی هست. راه حل؟بیرون که رفتی جواب تلفنش رو نده.سفر که رفتی اصلا جوابشو نده.سعی کن زود به...
-
کاش....
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1402 22:57
بازم خونه جهنم شده. بابا زنگ زده دایی بیاد تکلیف مامانو روشن کنند... نمیدونم توی خونه ما عقل کجاست. توی این شرایط که دو هفته دیگه مراسم خواهر هست این وضعیته.. کاش تموم بشه این زندگی. به زودی در بیام از این خونه جهنمی...
-
چه زود تموم شد...
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1402 02:05
و امروز...حیف حس قشنگ دیروز که چه کوتاه بود... کاش روزهای قشنگ زندگیم رو بیشتر بسازم.ازین چسب سموم خونه رها بشم و برم پی زندگی آرام و پویای خودم... خودم رو رها خواهم کرد اگر کاملا تمرکز روی اهدافم داشته باشم.یه روزی...
-
به خودم می بالم که همچین رئیسی دارم.
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1402 00:18
دیروز یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود.. سفر به بیمارستان و ملاقات با رئیس بزرگ.. این طرف:دکتر چرا منو واسه اونور انتخاب کردید؟ اون طرف:چون بهت اطمینان دارم،میشناسمت،کارتم قبول دارم.. این طرف:یعنی منطقا کیفیت کار من از اون دونفر بهتره؟ اون طرف:بله این طرف: خب حالا که من شاگرد اولتون شدم،دلم میخواد دیده بشم... اون...
-
بازهم جهنم
سهشنبه 12 اردیبهشت 1402 16:36
خونه ما، خونه انسانها نیست... خونه....هاست
-
یه روز سخت خواهرانه ای
یکشنبه 10 اردیبهشت 1402 03:00
جمعه یکی از سخت ترین روزها بود..با حجم استرس بالا برای آماده کردن خواهر،جهت شرکت در اولین مهمانی خانواده همسرش(پاگشا) طبق روال قبل،از برادران متاهل هیچ خبری نبود..برادر مجرد هم که بی تفاوت تو اتاق خودش ماند...در نتیجه من و مامان دنبال انجام تدارکات بودیم...که خوشبختانه همه چی به خوبی انجام شد. ولی...ولی به شدت خسته...
-
خدایا منو ببر از اینجا
جمعه 8 اردیبهشت 1402 01:59
خدایا... خودت میدونی که با اومدن داماد چقدر شرایط من سختتر شده... حتی نمیتونم تو اتاقم باشم..مجبورم تا دیروقت بیدار بمونم تا اوشون بره. خدایا من نمیخوام وقت و بی وقت غذا درست کنم . من نمیخوام اینقدر بدبخت باشم که نوکر خونواده باشم. خدایا یه گشایشی کن... خسته شدم.. نجاتم بده از خونه...منو ببر به شرایطی که امنیت و آرامش...
-
یه خبر خوب
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 16:04
به بیمارستان جدید معرفی شدم..قراره هفته بعد با ریاستش دیدار داشته باشم... این یعنی خبر خوب...
-
رک و پوست کنده
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 01:20
حالم عمیقا بده ولی دارم ادای حال خوب ها رو در میارم... پیش ازین نوکر عروس ها بودم الان باید نوکر داماد باشم. نمیخوام.أههههههههههههههههههه فقط میخوام نوکر خودم باشم و همین...
-
اینستا و واتساپ من توان باز شدن ندارند
سهشنبه 5 اردیبهشت 1402 01:18
فیلترشکن خوب لازم دارم. کسی میتونه کمکم کنه؟
-
وقتی خواهر رو با فاحشه اشتباه می گیره....
شنبه 2 اردیبهشت 1402 15:29
هر چند وقت یکبار یک سیکل تو خونه مون اتفاق میفته... داداش مجردم(و بی عرضه م) بخاطر افکار مسموم جنسیش،موقع بحث دهن کثیفش رو وا می کنه و همه اونا رو تحویل من میده..و پدر و مادر فقط نگاهش می کنن و این من هستم که باید برای خفظ احترام و شعور خودم باهاش گلاویز بشم.این بار تهدیدم کرده که دفعه بعد ، هر چی گفته رو عملی می...
-
درد دل با خدای رمضان...
شنبه 2 اردیبهشت 1402 03:59
رمضان تمام شد.. و شب های قدر و افطار و سحر.. من نمیدونم اوضاع پرونده م و سرنوشتم چی شد... ولی یکی از مهمترین دعاهام این بود که خدایا تو از من به خودم مهربانتری چون قطعا مرا خواهی بخشید (چون ارحم الراحمینی)ولی این خود من هستم که ممکنه خودمو نبخشیده باشم..یعنی قطعا هنوز خودمو نبخشیدم... بخاطر بی توجهی به خودم بخاطر...
-
و دوباره غر...
شنبه 2 اردیبهشت 1402 03:48
یه عالمه غر دارم.. غر اول :رییس امشب زنگ زده و میگه کار بیمارستان جدید رو میخواد من شروع کنم چون تحربه دارم و...میتونم چم و خم کارو در بیارم...به ناچار قبول کردم ولی تو دلم ناراحتم چون دلم میخواد بابت این موضوع مبلغ بیشتری بگیرم چون شروع کننده م و دارم یک تجربه موفق رو جای دیگه پیاده می کنم...چون اون سه تا همکار دیگه...
-
مفهوم رابطه و انتطارات...
پنجشنبه 31 فروردین 1402 04:37
این طرف: دوست پسرم گاهی چند روز خبری ازم نمی گیره و امروز هم... اون طرف:خب دوست پسرته،همسرت که نیست.... به اندازه مفهوم چ هدف یک رابطه ،از اون رابطه انتظار داشته باشیم...و فقط به همون اندازه روش سرمایه گذاری کنیم..
-
خاطره خرید به یاد ماندنی
دوشنبه 28 فروردین 1402 00:57
امشب لباس عروس خواهرم رو تهیه کردیم... و من بغض شادی و غم رو باهم تجربه کردم... کاش همه دنیا خوشبخت بشن و نیز خواهر من...
-
افزایش کیفیت زندگی...
یکشنبه 27 فروردین 1402 00:56
شروع سال کاری جدید...سال زندگی جدید با یک ماه تاخیر... چیه؟میخوای دعوام کنی که این یک ماه کجا بودم؟هیچ جا ،مغزم درگیر خواهر بود. ولی شروع می کنم...آهسته ولی پیوسته....
-
فست فود خوشمزه ولی اذیت کننده ست
یکشنبه 27 فروردین 1402 00:53
دیشب فست خوردیم... معده م بهم فحش داد... ازش ممنونم.چون بهم یادآوری کرد تغذیه خانواده ما سالمه...
-
دعوای بین عقل و احساس..
یکشنبه 27 فروردین 1402 00:52
اون طرف:دارم می ترکم از عصبانیت...پروژه ای که من کلید زدم و دقیقا با کار من به نتیجه رسید ، الان داره در جای دیگه ای توسط همین تیم اجرا میشه....من کجام؟هیچ جا..دونه دونه برات پرسشنامه حساب می کنند... این طرف:بله...دورکاری و نداشتن شرایط قانونی همینه و البته نتیجه صداقت زیاد در کار...زمانیکه ازت می پرسیدن نحوه صحبت با...
-
آخرین دقایق شب های قدر رمضان ۱۴۰۲
جمعه 25 فروردین 1402 04:49
آخرین شب فرصت، برای تقلب و التماس و اصرار....تمام شد... بعد ازین منتظر تحقق سرنوشت می مونم... همیشه در شب قدر استرس شدیدی میگرفتم... خدا رو شکر... مبارک همه باشه برکت این لحظات...
-
جایی برای ناشکری نیست...
سهشنبه 22 فروردین 1402 05:02
هفته پیش با یه بیمار صحبت کردم که ناگهان دستش رو از دست داده بود..بیش از نیمساعت طول کشید.. یه آقای میانسال که متاسفانه به علت لختگی خون بعد از آنژیو، مجبور به قطع عضو شده بود. صحبت با این بیماران به مراتب سختتر از کسی هست که عزیزش رو از دست میده..(البته طی دوره طولانی بیماری) این تماس هم جزو تماسهای عجیب و جالب کارم...
-
ارتباطم با مرده ها بیشتر از زنده هاست....
دوشنبه 21 فروردین 1402 04:53
فکر می کنم بیشتر ازینکه به یاد زنده ها باشم بیشتر یاد اموات هستم... معمولا زیارت که میرم ، شبهای جمعه...و البته شب قدر، به نیابت ازشون سعی می کنم اعمال رو انجام بدم... امیدوارم با خودم هم اینگونه رفتار بشه،وقتی که رفتم...
-
شب قدر،شب تعیین سرنوشت یکساله
دوشنبه 21 فروردین 1402 04:50
شب قدر منو یاد لحظه تحویل سال میندازه ، اینکه آدما برای یک سال بعدشون دعا می کنند...آرزو می کنند... اینکه سرنوشت یک سال مون توی این شب تعیین میشه، برام به شدت استرس آوره...
-
آقای U ممنونم
یکشنبه 20 فروردین 1402 20:49
ممنونم از آقای یو بابت پیامشون
-
اعتراف به ترس....
یکشنبه 20 فروردین 1402 03:07
مدتهاست میخوام در مورد یه درد عمیق بنویسم ولی فرصت نمی شد... موضوع اینه که از جذاب و زیبا بودن می ترسم ازینکه مردی ازم خوشش بیاد میترسم،ازینکه توی مجالس عروسی زیبا باشم خیلی میترسم چون همونجاها ممکنه خواستگار برام جور شه... من نسبت به خواستگار،ازدواج و مادر شدن فوبیا دارم... همون روزهای خواستگاری خواهرم ، وقتی قرار شد...
-
ظاهر هر انسانی در هر شرایط قابل احترام هست حتی در دعوا...
شنبه 19 فروردین 1402 05:45
دیشب حین عبور از خیابون بر اثر اشتباه یه پراید برای پیاده کردن مسافرش ، نزدیک بود ماشین پشت سری بهش بخوره و ما هم بین دو تا ماشین له بشیم... به مسافری که پیاده شد با تندی اعتراض کردم که جوابمو با فحش داد و منم شروع کردم و متقابلا بهش پرخاش کردن...که بلافاصله دور شد یکی از فحش هایی که بهش دادم «گامبو»بود.. بعدش وجدان...
-
جایزه کوچک برای دل خودم...
پنجشنبه 17 فروردین 1402 23:07
پفک . چیپس خوبه؟
-
اگه همه تلاشمو بکنم چی میشه؟
پنجشنبه 17 فروردین 1402 23:01
امروز سر کلاس زبان ، سوال استاد رو طوری جواب دادم که استاد و بچه ها برام دست زدند...استاد کللللی خوشش امده بود... حالا جایزه چی بخرم برای خودم؟؟؟
-
من لیلا نیستم
یکشنبه 13 فروردین 1402 19:37
ازین به بعد نمی خوام دختر قربانی خانواده باشم. یعنی اول خودم بعد خانواده م بعد خواهرم...
-
چه شباهتی...
یکشنبه 13 فروردین 1402 19:30
برادران لیلا رو دیدم... دلم خنک شد از سیلی زدن دختره با پدرش.... و اینکه پدره اعتراض نکرد و خودش فهمید برای چی سیلی خورد... آدمها وجدان خودشونو نمی تونن گول بزنند... شجاع اونیه که جلوی وجدان خودش بایسته.