-
تهدید رو تبدیل به فرصت می کنم
یکشنبه 13 فروردین 1402 05:13
به حول و قوه الهی و با حرکت خودم به جایی خواهم رسید که تمام نگاههای همراه با ترحم یا تحقیر رو به نگاههای غبطه تبدیل خواهم کرد..البته که هدف اصلی ارتقا کیفیت زندگی خودم هست نه نگاه دیگران...ولی خب...به کوری چشم بعضی عزیزان...
-
زن داداش موجودی ست گاها بی شعور
یکشنبه 13 فروردین 1402 05:09
به تازگی پی بردم که زن داداش ها دو تا شخصیت دارند.یک شخصیت قبل از ازدواج خواهر شوهر و یک شخصیت بعد از ازدواج خواهر شوهر... طفلک خواهرم....یعنی اینقدر تحمل عروس شدن خواهر شوهرتون براتون سخت بوده؟
-
یاس
پنجشنبه 10 فروردین 1402 01:24
هر چی بیشتر به حماقت انسانها پی می بری به خودت بیشتر افتخار کن یاس... آفرین به تو و تلاشت یاس... که تو این شرایط خودتو به اینجا رسوندی یاس... برو دنبال آرزوهات که تو لیاقت بهترین ها رو داری یاس... خدا تو خیلی بزرگ و خیلی مهربونه یاس... هرگز تنهات نمیزاره یاس...
-
حماقت عمق نداشت درسته.؟
پنجشنبه 10 فروردین 1402 00:47
طرف میگه:یکی از دوستام برای تامین هزینه تحصیل دخترش داره خودشو به در و دیوار میزنه...من تو دلم میگم:تو چه ساده ای...دخترت فردا ازدواج می کنه منافع تحصیلش به یکی دیگه میرسه نه تو.... و این طرف تازه میفهمه که چرا باباش هزینه تحصیلش رو نداد و خودش جان کند تا همزمان با درس کار کنه... و فقط میگه :عجب عمق حماقتی دارد.
-
لیست کردن آرزوها
چهارشنبه 9 فروردین 1402 06:41
یه روز میرم شمال،میرم مناظر قشنگش رو می بینم،هوای خوبش رو نفس می کشم ... یه روز میرم گردنه حیران..اونجایی که مه آلوده.. یه روز ... دلم به شدت طبیعت میخواد.. یه روز مشاور و مدیر در یکی از بهترین بیمارستانهای دنیا. یه روز صاحب یه بیمارستان تخصصی عالی.... و یه روز با نفس راحت برای همیشه میرم..اون دنیا
-
کانون سمی خانواده
دوشنبه 7 فروردین 1402 16:15
باید یه حصار دور خودم بکشم و توی تنهایی خودم،آرامش داشته باشم. خانواده زهری من.... کاش زودتر برم از خونه...
-
طفلک خودم
دوشنبه 7 فروردین 1402 16:13
امروز خانومی که مامانم باهاش بد رفتاری کرده بود اومده بود خونه مون... الهی هیچ دختری این صحنه رو نبینه...
-
جواب پیام ب....
شنبه 5 فروردین 1402 14:38
ممنونم بابت پیامتون آقای ب
-
اسلام اهلی کننده ست؟
شنبه 5 فروردین 1402 02:56
من باور دارم اسلام ناب اهلی کننده ست و البته باور دارم که این اسلام جامعه و خونه ما، اسلام ناب نیست.
-
خفه شدن اقدام اصلاحی بعدی
شنبه 5 فروردین 1402 01:11
من نمیدونم چرا باور نمی کنم که هیچکسی رو ندارم که وقتی حرفی بهم زدند اینجوری بهم نریزم. چرا یادم نمیمونه حرفهای کثافتش که ازش فاصله بگیرم که ب ای همیشه خفه بشم تا روزی که ازین خونه برای همیشه برم. زین پس خفه میشم و انشاله بدون عمل محبت آمیزی... خفه شو لطفا تا این بلاها سرت نیاد.یادآوری بدبخت بودن خودت. تو یک بدبختی که...
-
از هر سمت که نگاه کنم به همین میرسم
شنبه 5 فروردین 1402 00:31
رفتن از خونه پدر. درستترین تصمیم.
-
.
شنبه 5 فروردین 1402 00:10
من هیچکسی رو ندارم. هر کی میخونه فقط دعا کنه زودتر گور لعنتی مو از خونه بردارم و برم.
-
تعطیلات خود را چگونه گذراندم؟
جمعه 4 فروردین 1402 14:56
هیییییچ. مهمانداری،خونه داری. بعدشم درگیر ناخن مجروحم هستم.ناخنم در گوشت انگشتم فرو رفته و ورم و درد داره.اگه خوب نشه چکار کنم؟ بهم گفته بودند دو سه تعطیلات، سعی کنم به خود کاملا آزادی بدم... ولی تو خونه ما،نمیشه. امروزم که تا الان تو رختخوابم.
-
تنها بودم نه اینکه تنها شدم
چهارشنبه 2 فروردین 1402 12:42
زین پس خیلی عمیق تر به خودم و آینده و زندگیم فکر می کنم. عمیق تر توی آینه خودمو نگاه می کنم. در اصل همه تنهان، فقط به موقع مناسب، این تنهایی خودشو کامل نشون میده. من از اول تنها بودم. توی هیچکدوم از بحران هام،س کنارم نبود و تنهایی تحمل کردم.پس این لوس بازیا رو بزارم کنار و تنهایی برم به سمت ساختن آینده ای که الماس...
-
تا تعادل ایجاد شه زمان میبره
چهارشنبه 2 فروردین 1402 12:38
قبلا پفک که می خریدم یه ساعته تموم میشد... ولی الان سه روزه که هنوز همونقدر هست... س کلا نیست فقط برای خواب برمیگرده... خیلی جدی تر ازین حرفا باید به تنهایی عادت کنم.
-
عشق و تسلیم به خدا
دوشنبه 29 اسفند 1401 22:46
امروز که رفته بودم پیاده روی،همزمان با بغضم، به فکرم اومد که همون خدایی که خواهرم رو بهم عطا کرد،در کنارش منو به آرامش رسوند،همون خدایی که تا الان مراقبش بوده زین پس هم مراقبش خواهد بود.به امید لطف و مهربانی خودش... و با همین تسلیم در برابر قدرت مطلق خدا، بغضم ترکید و آرام گرفتم. زین پس رو به آینده تغییر لاین خواهیم...
-
ثبت لحظه های عقد آبجی۲
یکشنبه 28 اسفند 1401 23:45
همه داداشها ، حس غریبی به ازدواج خواهرشون دارند.... تقریبا هر کدوم ما یعنی هر ۴ نفرمون بی خبر از همدیگه جداگونه با داماد حرف زدیم و ازش خواستیم مراقب خواهرمون باشه... اونم همراه با اشک و احساس .....
-
ثبت لحظه های عقد آبجی۱
یکشنبه 28 اسفند 1401 23:01
دیروز از لحظه ای که خطبه عقد خوانده شد خواهرم اشک آلود شد تااااا همین الان که وقتی صحبت از دوست داشتنش میشه چشماش اشکبار میشه....
-
خاطره انگیرترین شب سال
یکشنبه 28 اسفند 1401 06:36
سال ۴۰۱ در حالی داره تموم میشه که من به آشوب عمیقی برخوردم... دیشب عقد تنها خواهرم بود..(کوچکتر و با فاصله زیاد) از زمانیکه این موضوع مطرح شد تا اینکه به نتیجه برسه تقریبا هیچ شبی زودتر از ۲ نخواییدم..و با استرس شدیدی پیش اومدم... برای خانواده داماد،دیشب جزو قشنگترین شبهاشون بود...شایدم برای پدر و مادرم نیز... ولی...
-
امشب ....فردا شب....
شنبه 27 اسفند 1401 01:43
امروز و امشب آخرین شب تجرد خواهرمه.... فردا رسما عروس میشه. ظاهرا همچین شبی ما باید خیلی خوشحال باشیم...پدر و مادر باید خیلی شادی کنن....ولی... امشب جزو شبهای بسیار سمی خونه بود... و ما به عنوان فرزندان خانواده زبان به اعتراض باز کردن همانا و بدحال شدن پدر همانا... خدا رحممون کرد که بخیر گذشت... دکتر گفت نباید بزاریم...
-
جوابم دندون شکن بود؟؟؟
سهشنبه 23 اسفند 1401 00:42
امروز رفته بودم چشم پزشکی برای چکاپ. خدا رو شکر نمره چشمام بر خلاف انتظارم که توی این همه سال،همش بالا می رفت،پایین اومده اونم یک نمره... خدا روشکر. بعدش اینکه تا نشستم برای معاینه،دکتره که خودش عینکی بود پرسید:خب تصمیمت چی شد؟ گفتم:در مورد؟ گفت :در مورد لیزیک.. منم گفتم:خب خودتون چرا عمل نمی کنید؟هر وقت شما خودتون...
-
برای اولین بار...
دوشنبه 22 اسفند 1401 02:00
چند روز پیش با بیماری تماس گرفتم متولد ۷۱ بود و زایمان کرده بود... خانمی که جواب داد گفت این خانم «رحم اجاره ای»ش بوده و شماره ش از دسترس خارج شده... با خودم میگم چطور ممکنه یه زن،یه بچه رو داخل شکمش رشد بده و بهش هیچ حسی نداشته باشه(چطور ممکنه؟) و مشکلات بارداری و زایمان رو تحمل کنه و فقط در قبال این همه فشار جسمی و...
-
و آنگاه که اومد حرف بزنه خورد زمین...
یکشنبه 21 اسفند 1401 23:43
امروز به یه بیمار جراحی ارتوپد زنگ زدم...طفلک جوان هم بود..تا اومد شروع به صحبت کنه صدای جیغ خودش و مامانشو شنیدم و بعدشم تلفن رو قطع کرد...فکر کنم خورد زمین.. دیگه جرات نکردم مجدد زنگ بزنم .....
-
کنار هر بدی، یه خوبی هست
یکشنبه 21 اسفند 1401 01:06
با همه این شرایط همدلی و شنونده قوی بودن رو یاد گرفتم از کجا؟نمیدونم... شایدم چون اینا هیچوقت نداشته م، ایجادشون کردم.. طوری که رمز موفقیت شغلی من همیناست... پس خیلی هم اوضاع سیاه نیست. خاکستریه. منهای شرایط جامعه البته
-
سم شناسی
یکشنبه 21 اسفند 1401 01:02
آنچه به عنوان مشاهده گر از سیستم خانواده م دستم اومده این سمها رسیدم: تحقیر کردن. مقایسه کردن. زبان نیش دار. قضاوت نادرست. بی احترامی. دعوای والدین جلوی فرزندان... سوظن... قدرنشناس بودن اینا رو باید خنثی کنم...
-
بهار زندگی درون من خواهد آمد
یکشنبه 21 اسفند 1401 00:24
یه روزی خلاص میشم از دعواهای کثیف خونه. از دعوای خبیث برادرم. از جو مسموم خونه.. و رها خواهم شد از تمام منفی های خونه... یه روزی اختیار تمام زندگیمو به دست میگیرم. یه روزی... زیر آسمون آبی و توی یه دشت پر از سبزه و گل با تمام وجودم نفس می کشم و خلاص میشم از دعوا... یه روزی میشم یه متخصصی که بیمارستان ها دنبال استخدامم...
-
باز هم باید آماده بشم
یکشنبه 21 اسفند 1401 00:20
باید آماده بشم برای نگاههای سنگین و پر معنی آشنایانی که در جریان ازدواج خواهرم قرار می گیرند..(که چرا دختر بزرگه ازدواج نکرد و کوچیکه ازدواج کرد) مخصوصا از زبان عمه عفریته عجوزه م... باید خودمو آماده کنم برای تعریف کردن های فامیل های درجه یک،از خواهرم...از زیباییش تا عرضه ش که تونست برای خودش همسر پیدا کنه.... و من در...
-
الهی که خوشبخت شی خواهرم....
شنبه 20 اسفند 1401 02:45
امشب بله رو داد... و من زین پس تنها دختر خانواده خواهم شد...
-
عادت کردن
جمعه 19 اسفند 1401 16:16
کم کم باید به تنهاتر شدن عادت کنم. به تنها خرید کردن. به تنها بیرون رفتن به تنها فیلم دیدن. و به تنها تحمل کردن اوضاع خونه. و انشاله به مهاجرت برای دکترا در یه رشته خوشمزه... من دختر الماسم.
-
می نویسم جهت یادکاری
پنجشنبه 18 اسفند 1401 22:36
تقریبا یک هفته ای هست که هوای قشنگ بهار وارد خونه ها شده.. و البته درختان،دارن شکوفه میدن و من محو زیبایی بهار میشم... توی دنیای کودکانه خودم.... بماند به یادگار. و اینکه ۱۵ شعبان امسال، درگیر مراسم خواستگاری تنها خواهرم شدم...