-
دلم از شدت نگرانی سنگین شده....
پنجشنبه 18 اسفند 1401 22:33
در مورد خانواده خواستگار خواهر هیچکدام از اعضای خانواده نگران نیستند. خواهرم که رفته توی جلد فانتزی هاش لباس و آرایشگاه و... پدرم که فقط جذب خوبیهای خانواده طرف شده. برادرها هم پی زندگی و زن خودشونن. مادر هم که دیگر هیچ... این وسط فقط من موندم و یه دنیا ترس و نگرانی منطقی... دلم برای خودم می سوزه... یکی نیست بگه :به...
-
هیچکس منو نمیفهمه
پنجشنبه 18 اسفند 1401 22:29
هیچکس نمیفهمه که... مادر بیمار روانی داشتن یعنی چی. شنیدن شکایت دیگران از مادر یعنی چی... شنیدن شکایت پدر از مادر یعنی چی... اگر کسی اینا رو میفهمید زنگ نمیزدند به دختر خانواده و شکایت مادرش رو نمی کردند... پدر در قبال درد دل دختر، ساکت میشد و برعکس شروع نمی کرد به نالیدن....
-
مشاوره ازدواج خوبه؟
چهارشنبه 17 اسفند 1401 01:20
این روزها ذهنم درگیر خواهرم هست و خواستگارش... نگرانم که آیا شناخت درستی ایجاد شده یا نه. بهش میگم حتما مشاوره ازدواج برو ولی دلش نمیخواد... این در حالیه که هم خانواده ما یه بیمار روانی داره هم خونواده اونا....پس هر دو طرف شخصیت اضطرابی دارند.... کسی هست که تجربه مشاوره قبل ازدواج داشته باشه؟
-
بهار اومد فکر کنم
چهارشنبه 17 اسفند 1401 01:17
هوای شهر ما که کلا بهاری شده و حتی بهار به داخل خونه ها هم اومده یعنی پنجره ها رو باز کردیم... شاخه های درخت دارن شکوفه میدن ... رسما بهار اومد. این در حالیه که دو هفته پیش از شدت سرما،با لباس گرم تو خونه بودیم... هوای شما یا خیلی سرده یا خیلی زود گرم میشه...
-
برداشت
دوشنبه 15 اسفند 1401 12:41
حرفهای دیشبت جون منو درد آورد ولی اشکال نداره. شبیه این حرفها رو اون یکی هم بهم گفته بود.. جلوی آینه که می ایستم به موهای سفیدم که نگاه می کنم به دونه دونه افتخار می کنم که چه روزگار سختی رو تحمل کرد و می کنند...در حالیکه هیچکدومتون نمیدونید من چی کشیدم ..... حرفهات منو به زانو در نمیاره بلکه قوی ترم می کنه و برای...
-
او...
دوشنبه 15 اسفند 1401 01:41
او سگ است او کثافت است او عوضی است او لی شعور است او بی حیا است او دیوانه است او او بیمار است
-
دلم احساس غریبی داره....
پنجشنبه 11 اسفند 1401 01:02
بیمارستانی که به صورت دورکاری توش کار می کنم توی ارزیابی ها نمره اول رو گرفته و قسمتی که مال کار من هست شده ۸۷.از ۱۰۰. سهم من ازین موفقیت چیه؟ هیچی. تازه خودم پیگیری کردم خبر رو گرفتم. نه در بیمارستان حضور داشتم و نه در شادی و جشن این موفقیت شرکت داشتم. چرا؟ چون غیرقانونی ام... لعنت بر جنگ و مهاجرت و قوانین مزخرف...
-
خاطره رابطه گرم
شنبه 6 اسفند 1401 01:38
یادش بخیر. ارتباط با مسعود یکی از جذابترین ها بود.البته فقط از به لحاظ. ولی الان دیگه هیچ ارتباطی ندارم.چندسالی هست که تقریبا ازش بی خبرم.
-
تولد سیدالشهدا...
جمعه 5 اسفند 1401 18:13
سلام بر گرامی ترین شهید راه خدا... سلام بر زادروز تولدشون
-
این روزها...
جمعه 5 اسفند 1401 14:20
چند روزی بود که با سمیه قهر بودم. چون بدون موافقت من رفته بود تهران دفاع دوستش که احتمالا همسرش بشه. شب قبلش زن داداشم با موتور تصادف کرده بود و پاش ضرب دیده بود.خدا رو شکر هلما چیزیش نشده بود. واسه همین ترس به جونم افتاد که نکنه برای سمیه هم اتفاقی بیفته. ولی خب سمیه کار خودشو کرد و رفت. منتظر بودم خودش بیاد جلو ازم...
-
خودش باید می فهمید که نفهمید یا نخواست بفهمه...
چهارشنبه 3 اسفند 1401 00:00
وقتی از ۱۰۰ درصد یک رابطه،طرف ۷۰ درصدش رو فقط به شهوت و لذت خودش اختصاص میده،دیگه انتظاری نیست که اون رابطه ادامه پیدا کنه. رابطه انسانی صرفا جنسی نیست....
-
اینجا میشه صفحه شخصی واقعا شخصی خودم
یکشنبه 30 بهمن 1401 00:43
آهسته و یواشکی میام اینجا.... راحت و بدون دردسر حرفهای دلمو می نویسم.
-
تقصیر خودم بود
جمعه 23 دی 1401 16:30
به خوبی حس می کنم که تبدیل شدم به یک عابر بانک...برای خانواده . برای برادر و خواهر... براحتی پول قرض می گیرند و پس نمیدهند و بعدش برای زنشون کادوی گرون میخرند... اینه شعور
-
کادوی روز مادر
جمعه 23 دی 1401 16:27
دخترک میدونست که خرید کادو برای مامانش هبچ تاثیری بر بهبود رابطه ش با مامانش نمیزاشت...ولی توی دلش تصمیمشو گرفت و فقط واسه دل خودش،کادوی روز مادر رو خرید...و بهش داد... و دریغ از یک تشکر خالی توسط مادر.. البته باید گفت :مادر روانی و بیمار...
-
کادوی تولد به نوه خونواده
جمعه 23 دی 1401 16:25
برای حلما یه کلاه زمستونی خریدم... و یه النگوی خوشگل پلاستیکی...
-
شب روز مادر
جمعه 23 دی 1401 16:23
دیشب کلی مهمون داشتیم و تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم. مدت زیادی بود که فضای بیماری خونه رو پر کرده بود و نیاز به یه تغییر مثبت داشتیم. که دیشب اتفاق افتاد.به بهانه روز مادر و البته تولد نوه دوم خونواده.
-
مملکت بدبخت افغانستان
سهشنبه 15 آذر 1401 23:52
به جرات میگم که سفارت کبرای افغانستان در ایران یکی از ثروتمندترین سازمانهای مردمی هست....با این همه مهاجر و مبالغ سنگینی که بابت تمدید گذرنامه ها می گیرند... لعنت به اون مملکت که جز بدبختی و چپاول داخلی هیچچچچچی نداره. لعنت....
-
ازدواج پسر افغانستانی با دختر ایرانی
پنجشنبه 21 مهر 1401 00:42
ازدواج یک پسر افغانستانی با یک دختر ایرانی... نمیدونه درسته یا خیر؟
-
واقعیت
پنجشنبه 7 مهر 1401 00:35
وضعیت ایران هر چی بشه ، شرایط برای بدبخت های افغانستانی بدتر و بدتر میشه....
-
اونایی که به بدبختی افغانستانی ها می خندند بهتره دعا کنند خودشون بدبخت نشد....
چهارشنبه 29 تیر 1401 00:26
امروز سر کلاس زبان استاد زبان در مورد راننده ای گفت که افغانستانی از مرز قاچاق می آورده و گازوییل می برده.... و بچه هایی که به تمسخر گرفته بودند...و می خندیدند
-
آی افغانی...
سهشنبه 7 تیر 1401 14:35
خیابان، ظهر خلوت بود و او پر موج و توفانی قدم میزد خودش را غرق در افکار طولانی ز روی راه، سیبی گَنده را با پا به جوی انداخت : چه بیهوده است این دنیای مدفون در فراوانی پُکی دیگر به سیگارش زد و چشمان خود را بست : جهان، تلخ است، تلخِ تلخ پرآشوب و ظلمانی جلوتر یک پل عابر، از آن یک پله بالا، بعد نگاهی سوی بالا با دو چشم...
-
مملکت طلسم شده....
سهشنبه 10 خرداد 1401 23:42
طالبان عمو رو میخواستند بکشند.... و مجبور شد بعد از ۲۹سال بیاد ایران... بعد اینجا کجا خواهد رفت؟نمیدانیم....نگران است .... افغانستانی بودن مخصوصا از نوع هزاره بودن....دردناک است...
-
عمو...
سهشنبه 10 خرداد 1401 23:39
وقتی دیدمش باورم نمیشد اینقدر شکسته شده باشه.... حتی از پدرم که ۱۲سال کوچکتر هست ، پیرتر شده.... در کنارش حس عالی دارم....
-
این هفته جزو بهترین هفته های عمرم بوده
سهشنبه 10 خرداد 1401 23:36
عمو بعد از ۲۹سال اومد پیش مون... جزو بهترین خاطرات زندگیم بود... خیلی خدا رو شکر ....
-
شما هم همین طور؟
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1401 22:55
حالم خانواده من خوب نیست.... برای ما خانواده های افغانستانی شرایط خیلی سخت شد.... بخاطر گرونی ها... خدایا با تمام وجودم صدات می کنم...کمکمون کن
-
هزاره ها جدا از افغانستانیها هستند
دوشنبه 22 فروردین 1401 20:42
وقتی یک حرکت باعث بروز یک سری رفتارهای اشتباه دیگه میشه.... هزاره ها رو باید از باقی نژادهای افغانستان جدا کرد
-
اخبار تلخ تلنگر میزنه....
شنبه 20 فروردین 1401 05:44
جدا از همه فشارها و سختی ها وقتی به واسطه اتفاقات و اخبار تلخ به نعمت بزرگ امنیت و سلامتی خودم و خانواده م بیشتر فکر می کنم ، بیشتر این فکر به ذهنم فشار میاره که من در قبال این سلامتی و امنیت مسئولم.....باید قدردان عملی این نعمت باشم... ولی نترسم بلکه عمل کنم....پیشرفتم و اهدافم در راستای مفید بودن و حرکت به سمت خدمت...
-
خداوندا سپاس....و انسانها رو نجات بده از پلیدیهای آدمها
پنجشنبه 30 دی 1400 01:38
پسر عموم امشب اومد خونه مون....از افغانستان.... و برامون تعریف کرد از شرایط سخت اونجا....از وحشی گری های طالبان...و روزگار گرگ صفت اونجا.... و من بیشتر از همیشه ایران و امنیت ایران رو دوست دارم....میدانم سیاست کثیف است.... من به امنیت ایران عمیقأ خداوند رو شاکر هستم.... نمیتونم بخاطر یک سری مشکلات و محدودیت ها منکر...
-
لعنت به جنگ
پنجشنبه 16 دی 1400 19:49
من کاری به سیاست ندارم.... خون حاج قاسم و فاطمیون و زینبیون و شهدا فقط واقعیت رو بهم روشن می کنه: لعنت به جنگ....فرقی نمی کنه خون چه کسی با چه تابعیتی و جناحی....مهم نیست....
-
هم سایه درد عمیق....
چهارشنبه 21 مهر 1400 22:51
فیلم هم سایه بهم حس عمیقی میده... نمیدونم چرا... یعنی میدونم... با این فیلم بغض های قدیمی می لرزه.... چون پدر مادر متولد افغانستان بودن، چون شناسنامه ایرانی ندارم.... نتونستم احساسم رو بروز بدم... چه بغض ها که در گلو خشک شد و تنها با یک آه، آرام گرفت...