-
روزهای بلند ...خوشبحال اونایی که میدونن برای چی به دنیا اومدن؟
چهارشنبه 24 خرداد 1402 00:51
امروز کارم خیلی سبک بود و زود تموم شد. یه کم درس خوندم یه کم مقاله خوندم(سر ترجمه ش جانم در شد) ولی زمان نمیگذشت... و من کلافه بودم... واقعا روزها بلند شده... زود زود بچسبم به کارهای عقب مونده م... اصلا چیا بود کارهای عقب مونده م....
-
بارون چه حالی به شهر گرممون داد...
جمعه 19 خرداد 1402 01:13
امروز خدا بهم دوباره فهموند که هیچوقت تنهامون نمیزاره حتی توی گرمای شدید و حتی بادش داغ هست... عجب بارون فرستاد.. دستت طلا...خدای من..
-
سپاس از باران
چهارشنبه 17 خرداد 1402 21:30
بانو باران ... وای... چقدر دلپذیر بود... خوشبحالتون با اون درختای قشنگ... پر برکت باد... وای...دلم خواست کاش همونجا بودم...
-
منم مطمئنم...
سهشنبه 16 خرداد 1402 00:26
برادر سومی قبلا می گفت.الان خواهر هم میگه: در و دیوار خونه ما، طلسم شده یه چیزی داره که اذیتمون می کنه...یه روح، یه انرژی بسیار منفی... کاش خونه رو بفروشیم بریم یه جای دیگه...
-
تغییر اجتناب ناپذیر ...جای گله گذاری نیست...
سهشنبه 16 خرداد 1402 00:21
خواهر دیگه خواهر قبلی نیست. حتی طرز نگاهش... امیدوارم هر چی زودتر خودشو پیدا کنه..
-
سوپروایزر شدی ولمون کردی نه؟
سهشنبه 16 خرداد 1402 00:19
وقتی یه استاد سوپروایزر میشه فاتحه آموزشش خونده ست.اینقدر که درگیر میشه. کلاسمون رو با استادی گذاشتن که سابقه تدریسش فقط کمتر از یک ساله. نمیدونم تعهد و وجدان کجاست.؟ چقدر این دو قلم کم شده....
-
من و تعطیلات.
سهشنبه 16 خرداد 1402 00:16
دیروز مهمون داشتیم و شب هم کمی درس خوندم. امروز از ظهر رفتیم خونه داداش کوچیکه. معمولا خوش میگذره و این بار نیز... گاهی فکر می کنم تنها کسی که فقط و فقط کمی میتونم بهش مطمئن باشم ایشونه. همین که خودش و زنش سمی نیستند بسه... خدایا سپاس... بارونت رو بفرست...اینور حتی باد هم داغه.
-
امروز..یک دقیقه مانده به فردا
چهارشنبه 10 خرداد 1402 00:02
صبح بعد از کار، متن تقاصامو داخل ایمیل آماده کردم.حوالی ظهر یکی بهم زنگ زد و گفت یه نفر تو عروسی خواهرت ازت خوشش امده و....همسر سابقش فوت شده و...نظرت چیه؟ لحظه ای حس کردم چقدر بدبختم که یه مرد متاهل بخواد خواستگارم باشه... و لحظه ای حس کردم چقدر تنهام....و تنهاتر شدم .... خواهر نیست اگر هم باشه بازم نیست...کلا رفت پی...
-
خدایا...میدونم صدامو میشنوی...
سهشنبه 9 خرداد 1402 16:02
گفتم می ترسم ازینکه آراسته بشم و برم عروسی خواهرم... خواستگار اومده ولی به درد من نمیخوره. شیطونه میگه واسه فرار از خونه قبولش کنم... عقلم میگه واسه فرار از خونه سعی کن برگردی تهران. بعدش برای مهاجرت برنامه ریزی کن...
-
عنکبوت مقدس...یادآوری معجزه زندگی من...
دوشنبه 8 خرداد 1402 22:34
یکی از معجزات زندگی من رفتن به دانشگاه و آشنایی با مشاوره دانشگاه بود... اگر و اگر من تحت مشاوره قرار نمی گرفتم و حامیانی در مسیر زندگی نداشتم قطعا و قطعا چیزی شبیه عنکبوت مقدس میشدم...با این شرایط سخت خونه... خداوند حواسش بهم بود حتی در کنار خطر. و من به مهربان بودن خداوند یقین دارم.
-
ناهیان منکر فعال جامعه!!!!!..خداقوت...
دوشنبه 8 خرداد 1402 20:50
اون شب راننده اسنپ از یه ماشینی که یه بانوی بی حجاب رو سوار کرده بود،عکس گرفت و برای حاجی شون فرستاد. خداقوت بهشون. ولی کاش از بدبختی و گرسنگی مردم هم عکس میگرفت میفرستاد...
-
واقعا حیا کجا رفته؟
شنبه 6 خرداد 1402 00:18
یعنی ..... اینقدر مهمه؟ واسه یه پیرزن بدبخت یائسه؟ یعنی تو اینقدر خاک بر سری که بابت این موضوع دو ماهه خونه رو کردی جهنم؟ اگه نتونم خودمو از خونه بکشم بیرون ، قطعا برای خودکشی،برنامه ریزی خواهم کرد.... خونه نیست جهنمه روی زمینه که شیاطین به شکل های مختلف ظاهر شدند..... کثافت خونه ست...
-
بانو رضوان....
جمعه 5 خرداد 1402 12:29
بانو.... ممنونم بابت محبتهاتون.... خدا براتون جبران کنه...برای خودتون و عزیزانتون... ماه بانو...سایه تون مستدام...
-
زمان کیمیاست...
جمعه 5 خرداد 1402 01:23
زمان کیمیاست... الان راحتتر دور شدن خواهرم رو تحمل می کنم. باور اینکه اون رفت پی زندگیش بهم کمک می کنه دیگه گیرش نمونم و با سرعت و تمرکز بیشتری پیش برم. هفته ای که گذشت بسیار خستگی آور ولی نهایتا خوب تموم شد. تقریبا این ترم اصلا زبان نخوندم فقط رفتم کلاس و برگشتم. ولی امتحانش رو خوب دادم...آفرین به خودم با وجود این...
-
جواب خصوصی
جمعه 5 خرداد 1402 01:19
بانو باران... خیلی ممنونم از محبت صادقانه تون... خدا بهترین خیرها رو بهتون عطا کنه....
-
من...و دوست
چهارشنبه 3 خرداد 1402 02:15
حالم بده... رویاهام چی بود؟ دنیای آرامش من کجاست؟ دوست عزیزتر از خودم....وقتی نمیتونی برام وقت بگذاری، بی خیال شو...
-
کانون خطرناک خانواده
چهارشنبه 3 خرداد 1402 02:13
امشب یه جهنم دیگه.... تمام راهها بسته شد... پلیس آخرین اقدام.... منتظرم برسم به لحظه تماس با ۱۱۰...
-
شادی و غیر شادی براشون فرقی نمی کنه
چهارشنبه 3 خرداد 1402 02:11
حال و هوای خونه چطور بود؟ عین قبل....انگار نه انگار...
-
امان از کسی که هر چی خودش دلش می بینه و هر چی خودش دوست داشته باشه میشنوه و بسسسسس....
چهارشنبه 3 خرداد 1402 02:10
اون طرف:من نمیخوام این آدما رو دعوت کنیم چون شرخواه ما هستند... این طرف:تو یتیم نشدی که برای مهمونات خودت تصمیم بگیری... آن طرف :در ذهنم یاد زمانی میافتم که شهریه دانشگاهش رو بهش ندادن..اون زمان چطور حرف از یتیمی و....نبود.... تا اینکه در مراسم همون آدما با برنامه قبلی سعی در آبرو بری خانواده، داشتند ولی شرشون به...
-
خاطره مراسم
چهارشنبه 3 خرداد 1402 02:05
هفته قبل جزو شلوغترین هفته ها بود.. اینکه با تمام خستگی ، رفتم تهران و خریدهامو انجام دادم... بعد از ۴ سال یکی از دوستان قدیمی مو دیدم... و مهمتر اینکه با وجود مشغله، روز قبل مراسم ،کلاس زبانمو رفتم علیرغم اصرار دیگران برای نرفتن...چون یه عالمه کار داشتم. و مهمتر اینکه علیرغم تمام نگرانی ها مراسم به خوبی برگزار شد......
-
دلم تنگ شده برای نوشتن...
چهارشنبه 3 خرداد 1402 02:01
چقدر حرف برای گفتن دارم....
-
مراسم به یادماندنی...
شنبه 30 اردیبهشت 1402 05:31
مراسم خواهر، به بهترین وجه برگزار شد... خدا رو شکر... بر ترسم غلبه کردم...برای آراسته شدن.. بازم خدا رو شکر
-
جمعه سخت...ولی تهش شیرین
شنبه 23 اردیبهشت 1402 01:52
دقیقا یک هفته فرصت داریم تا مراسم خواهر. امروز با اینکه به شدت خسته و کمخواب بودم، امشب به ززززرززور مامان اینا رو بردم پیک نیک که شاید هوا به مغزشون برسه حالشون بهتر شه. مامان بابا و برادر به سختی حاضر شدند بیان انگار یه وزنه صد کیلیویی بهشون وصل شده بود...پیر و جد من در اومد.. به محض اینکه رسیدیم مامان عین بچه ها...
-
صحبتهای بی تعارف...
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 01:46
+چقدر بی عرضه ای ....ببین خواهرت چه قشنگ تونست زندگیش رو جمع و جور کنه؟آخرشم با بهترین استاد آموزشگاهشون ازدواج کرد... اینجوری زرنگ بود....ولی تو چی؟,اون همه سال تهران مشغول بودی ولی هیچ کاری نکردی....چقدر فرصت داشتی و استفاده نکردی.... -موقعیت من و خواهرم اصلت قابل مقایسه نیست.من تو تهران فقط به این فکر میکردم که...
-
شهر باران نقره ای با زمین سرسبز
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 21:28
ممنونم ساکن شهر باران های نقره ای. اتفاقا یکی از آرزوهام دیدن شهر شماست
-
حسم اشتباه کنه صلوات..
دوشنبه 18 اردیبهشت 1402 01:34
حس میکنم رئیس به بهانه ای منو از سازمان خودش دور کرده. حس می کنم منو دیگه نمیخواد. چون نفر جایگزین من، تخصصی داره آموزش می بینه. حس می کنم به بهانه بیمارستان جدید،منو دور کرد... این هم یک تلنگر که همیشه برای بهتر شدن باید تلاش کرد. نیرویی که در جا بزنه جالب نیست. البته ممکنه ذهن کثیف من داره اشتباه میکنه. مهم اینه که...
-
راه نجات
دوشنبه 18 اردیبهشت 1402 01:27
کمی حالم بهتر شد...چند ساعتی از خونه و جهنمش دور شدم. کاش بتونم فقط و فقط روی خودم و زندگیم و اهدافم تمرکز کنم.
-
لعنت به وجود کثیفت
شنبه 16 اردیبهشت 1402 16:42
ای بی عرضه بدبخت ای بی شرف ای بدبخت خاک بر سرت با بی عرضگیت. تف بهت که نتونستی زندگیت رو جمع کنی من دارم تلف میشم. بدبخت قبله سوراخ کن
-
مستاصل
شنبه 16 اردیبهشت 1402 16:40
اگه استخدام بشم میتونم هزینه زندگیدر تهران رو جور کنم؟ من دارم له میشم. نمیتونم تمرکز کنم روی زندگی شخصیم. چکار کنم؟ خدایا دلم میخواد ازین خونه برم. خدایا ...
-
و آنگاه که کسی نتونه بهش بفهمونه...
شنبه 16 اردیبهشت 1402 16:36
زنگ بزنم پلیس بیاد ببردش بیمارستان روانی؟