پنجشنبه تولدمه ...
میرم تو ۴۰سالی که توش دعوا و اوقات تلخی بسیاری بود،فقر و مشکلات اقتصادی دوران دانشجویی،کار کردن از همون بیست سالگی،مشکلات شدید عاطفی،معجزات خدا مثلاً اینکه هرگز بیکار نموندم،و استعدادی که در تحلیل امور کاری دارم...
دو هفته پیش جلسه داشتیم و استادی که از تحلیلم خوشش اومد و گفت مشخصه پایان نامه خوبی نوشتم و دفاع کردم....
تو این سن کشف کردم که ناخودآگاه نقش قربانی رو بازی میکرده ام...
و اینکه ذهن من عجیب بازی ام میده گاهی اوقات....
اینا دستاوردهای تا این سن هست...
سفر زندگی عزیز
چند روز پیش عزیز دل یه تیکه از دوخت و دوزی که برای جهیزیه م،کنار گذاشته بود،فروخت...
نمیدونم چرا بدجور دلم گرفت در حالیکه هیچوقت به عروس شدن و استفاده آزوما فکر نکردم ولی به هر حال،کاش میذاشت برای خودم بمونه ...
مبارک باشه زادروز ...
امسال خوشبختانه تونستم شب لیله الرغائب ،حرم باشم.
شلوغ بود و کمی حال و هوای اعتکاف داشت. مخصوصاً اونجایی که باید نماز مخصوص خونده میشد...
برام جالبه که تو این همه سال این اولین باری بود که تونستم اون شب اونجا باشم..
برای همه آرزومندان دعا کردم..
به فال نیک میگیرمش...
انشالله مسیری روشنی باشه برای تغییر زندگی انشالله سرنوشتی خیر و خوش برای همه..
حس بدی دارم ...
همه افکاری که در مورد رویاهام داشتم داره توسط دیگران محقق میشه..
خودم دشمن اصلی پیشرفت خودم هستم