باورم نمیشه که دوباره مرگ بیخ گوشمون هست...قبلا همچین حسی سر دوره کرونا داشتم...زندگی یک لحظه تغییر میکنه...
کاش خواب بودم و این اتفاقات همه در خواب اتفاق میافتاد.
با خودم فکر میکنم من که نمیدونم چه خواهد شد ولی آیا قبل مرگم متوجه اشتباهاتم شدم که بابتش از خدا عذر بخوام؟آیا توی این روزای بحران سعی میکنم بعضی رفتارهای اشتباهمو انجام ندم؟
عزیز دل آرامه و اون یکی هم مضطرب ولی تلاش میکنه خودشو مشغول کنه...منم که سعی میکنم به کارم ادامه بدم و تمرکز روی حال داشته باشم و عمیقا از خدا کمک بخوام.
اگه یه بار دیگه فرصت زندگی داشته باشم میخوام چکار کنم؟؟؟؟
برای اولین بار خوشحالم که ازدواج نکردم که اگه اتفاقی افتاد فقط جون خودم باشه و نگران کس دیگری نباشم.
منافق کثافت تر از دشمنه...من نمیدونم وطن دقیقا یعنی چی...ولی میدونم زادگاه یعنی چی،...چطور میتونن به وطنشون به زادگاهشون به خاکشون خیانت کنند و نفس بکشند..
همیشه به دعا اعتقاد داشتم...الانم به شدت برای همه سربازان و افرادی که دارن دفاع میکنن با این کشور ،دعا میکنم و براشون صدقه کنار گذاشتم...که خدا بهشون سلامتی و قوت بده و محافطتشون کنه.
شبا که ما میخوابیم آقا سپاهه بیداره..
خدایا تو نعمت های زیادی بهم دادی ولی من ازشون استفاده نکردم...
ناجی هر جا هستی خدا نگهدارت باشه
توی این مدت بنایی ،اعضای خانواده مو جور دیگه ای شناختم.
برادر بزرگه که اصلا سر نزد که ببینیم چکار میکنیم؟دومیه هم که فقط دو بار اومد یه خرده کمک کرد و رفت.
موند خواهر که سعی کرد دلسوز باشه...
و عزیز دلی که یه دونه سوزن هم از جاش بلند نکرد و من(دختر جوان خانواده)که آجر جابجا میکردم و توی خاک میخوابیدم.
قبلا روانشناسم و بعدش یکی از دوستانم بهم گفته بودند که هیچکدام از اعضای خانواده م یاری گر نیستند و بهتره باور کنم و به فکر باشم.
ولی انگار نمیخواستم باور کنم...آب از چشمه شدیدا گلالوده.
این روزها بنایی خونه رو شروع کردند.
بدون اینکه با من که محل کارم همین خونه ست هماهنگ کنند...
من کلا باید خودمو با اینا انطباق بدم....
از فردا باید خونه یکی برم و اونجا کارمو انجام بدم
اینقدر مغزم شلوغه که فرصت نمیکنم حتی بنویسم.
برای برگشت به تهران استخاره گرفتم ...
خوب اومد...
برادرم که تقریبا کار خاصی نمیکنه جز گاهی فروش عطر و ادکلن،نامزد کرده با یه دختری که خودش اعتراف کرده که با ازدواج عزت نفس و اعتماد به نفس پیدا کرده....با پسری که هیچ پولی نداره و کاملا آویزان جیب باباشه... حتی پول اسنپش رو از بابا میگیره...دختره هم کاملا بهش سرویس میده...حتی پول
و این برادر برای من ترسناکه...چون هیچ غیرتی نداره و از روزی میترسم که گرسنه بمونه و هیچ گرگ بهم حمله کنه....
از مرد بی غیرت کلا باید ترسید.
دلم واسه عزیزان دلم نمیسوزه چون خودش همچین آشی رو پختند علیرغم مخالفت های اطرافیان....
یه احمق بی شعور بی عقل کل امور خونه رو تو دستش گرفته و به هر سمتی داره می تازونه.
حالام تصمیم گرفته خونه رو بازسازی کنه...با کدوم پول؟منم موندم...و برای بار دهم مطمئن شدم که اینا فقیر نیستند منتها خسیس هستند.....
خدایا کمکم کن ازین خونه برم....قبل اینکه دیر بشه