دیشب با برادرم،یادآوری خاطرات دانشجویی رو داشتیم...یادم آورد که کجاها در چه برنامه هایی چقدر موفق بودم...در حالیکه خودم کاملا اون روزها رو فراموش کرده بودم...باورم نمیشه من اون بودم و الان این شدم...
بهم گفت شرایطم مناسب بود برای پیشرفت در مسیر استعدادم ولی خودم استفاده نکردم...سکوت کردم ولی در دلم بهش گفتم که اون هرگز نفهمید من در تهران ، چی کشیدم تا بتونم خودمو سرپا نگهدارم....
ولی باقی حرفاشو قبول دارم که باید تغییر مسیر شغلی بدم یا توسعه اون...
بسه دیگه صحبت با بیمار(صرفا)
جمعه یعنی دیروز شاید جمعه های شیرینم بود.
خونه رو تمیزکاری نکردم چون قرار بود نوه های خانواده بیان و قطعا ریخت و پاش حسابی میکردند.حوالی ظهر در باز شد و دو تا برادر با یه تا بچه وارد شدند .این سه تا (که ۱۰ساله،۵ساله و ۲ساله هستند)به سرعت خودشون انداختند تو بغلم و هر کدومشون جداگانه عمه عمه میکردند..کتاب نقاشی شونو نشونم میدادن..مخصوصا کوچیکتره به الگوبرداری از دوتای بزرگتر،هی با زبونش سعی میکرد برام نقاشیای کتابشو نشونم بده...
تا شب که برم مغزمو حسابی خرد کردند...دیگه نمیتونستم تحملشون کنم ..
با همون مهمونا زدم بیرون که هوا بخورم...هواخوری همانا و پیاده روی با قندعسل ۲ساله مون همانا و لذت دنیا رو بردن همانا...(با اون قدر کوچیکش هر قدم که برمیداشت عمه میگفت و جوابشو میدادم انگار میخواست بهم بفهمونه که تو پیاده روی فقط به اون توجه کنم که براش پیاده روی با عمه ش لذتبخش بود)
جالبه این اواخر دوستان قدیمی ام سراغمو میگیرن کسانی که بیشتر حداقل ۵سال،از آخرین تماس مون گذشته...
امروز عصر با یکیشون در حرم قرار داشتم.
در فاصله ای که دوستم بیاد،نیت کردم که از طرف اموات نماز زیارت بخونم .همین طور که ایستاده بودم و دستم بناگوش و چشمانم بسته بود و تمرکز در به یادآوردن اون خدابیامرزها،داشتم،ناگهان یکی از خادمان حرم جلو اومد و گفت این چه حرکتیه؟گفتم چطور مگه؟گفت آخه زیادی درین حرکت ثابت موندی و..فکر کردم فرقه هستی...یا داری مدیتیشن میکنی..من که عصبانی شده بودم صدامو بالا بردم و طوری خشمناک بهش نگاه کردم که از زاویه دیدم ،خودش رو خارج کرد در حالیکه با اعتماد و اطمینان رفتارش رو صحیح میدونست و میگفت وظیفه شه..زمانیکه از اون قسمت خارج میشدم بهش گفتم امیدوارم خدا این وظیفه رو ازش قبول کنه...بازهم با همون اعتماد به نفس در حالیکه ادامو در میآورد میگفت:های هیتلر ...
اینه اون رفتاری که آتیش میکنه به دین....
و اینا همونایی هستند که به نام دین،دین رو سربریدند...
و با وجود تمام این فجایعی که پیش آمده،همچنان خودشون رو مبرا میدونن...
حرم خلوت بود و اون بدبخت از سر بیکاری،مونده بود به کی و به چی گیر بده سراغ من اومد...
تف میفرستم به تمام دینداران گَنده اخلاق و مغرور و عوضی
امشب خوشحالی خاصی دارم چون
امشب عزیز رو بردم برای چکاپ روانپزشکش...
خدا رو شکر حالش بهتره و دکتر یکی از داروها رو حذف کرد.
علت اینکه خوشحالم شاید بخاطر اینه که برای اولین (بعد از دوبار مراجعه سخت و دردناکی)امروز ویزیت آرامی داشتیم..و اینکه یادم افتاد ۵ماه پیش با چه حالی برده بودمش، و الان چطوره...
اگه هیچ کاری هم در زندگیم نکرده باشم همین یدونه کار ،ارزشمند بود...
امسال خیلی بی سر و صدا ،تولد منجی گذشت...سالهای پیش از تزیین خیابان ها تا پخش کردن شربت و شیرینی...و پخش کردن مولودی خوانی...ولی امسال خیابانهای بدون تزیین و بدون شربت و شیرینی
نمیدونم بخاطر شرایط جامعه بود یا بارندگی...
صبح پیاده رفتم حرم(چقدر شلوغ بود)،شیرینی خریدم(شیرینی کشمشی که قبلاً ۱۲۰بود الان شده ۳۰۰)و مجبور شدم پیاده برگردم چون اتوبوس اصلا نبود...برادرزاده ۲ساله م اومده بود خونه و منتظرم بود.
نگاهها غمگین ولی امیدوار...نیست ولی گفته ن میاد....و روزی که بیاد برکت و دل خوش هم میاد...میگن روزی که بیاد عدالت هم میاد...