یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

کثافتخونه

خونه ما کثافته.

دلم میخواد ازین خونه در بیام.

متنفرم از هر دوتاتون.

دو تا کثافتید

دو تا احمق

دو تا مغرور خودخواه

دو تا عوضی

کاش برنمیگشتم خونه

همه مون از هم بدمون میاد حتی جنگ هم نتونست رابطه بین ما رو خوب کنه

روزهای خاکستری این زمان

غم  و استرس پر رنگترین حس این روزها

پناهی به نام خدا

شبی که فردو رو زدند مهمون داشتیم و تا حوالی نیمه شب بیدار بودم.به محض اینکه رفتم حیاط مسواک بزنم متوجه صدای عجیب ولی تکراری شدم(همون صدایی که فرداش خبر زدن آب سنگین رو گفتند) به خواهر(که اونشب خونه ما بود) گفتم بخوابیم فردا خبرش میاد.نگران نباش..حوالی ۷ صبح متوجه شدیم فردو رو زدند..که برادرم زنگ زد و خبرداد که رفتند سمت مشهد چون ممکنه تشعشعات  پخش بشه...

به من جداگانه زنگ زد و گفت سعی کن پدر مادر رو راضی کنم که بریم مشهد...اون لحظه ترس همه وجودمو گرفت...به ذهنم رسید به دوستم که به اخبار خارجی دسترسی داره زنگ بزنم که اون ببینه واقعا تشعشات پخش شده یا نه(چون به اخبار داخلی اعتماد نداشتم)توی این فاصله سعی کردم علائم مسمومیت هوا با تشعشعات رو سرچ کنم ولی سایتها بسته بود.خلاصه تا دوستم بهم خبر بده، مغزم ترکید....

وقتی شنیدم که فردو دو شب قبل تخلیه شده بوده،به این یقین رسیدم که خداوند یه بار دیگه بهم فرصت زندگی داد...در حالیکه میتونست دقیقا برعکس باشه....

اونجا دیگه استرسم خوابید چون فهمیدم خدا تنها پناهمون هست و اگه اون بخواد خطر از بیخ گوشمون رد میشه...

امروز زندگی به حالت عادی برگشت...اینستا باز شد.. همون پیج های همیشگی...ولی آیا من همون آدم قبلی هستم؟!؟؟؟

بعد از شنیدن صداهای وحشتناک تقریبا هرشب؟

و اخباری که فقط از جنگ میگفت؟

و صحنه ای که شبکه خبر رو زدن و لرزید؟

و شنیدن خبر شهادت اون همه فرمانده و دانشمند و زن و بچه؟؟؟؟

واقعا بعد از این همه لحظات سنگین،من قراره همون آدم بمونم؟همونی که بزرگترین مشغله ش روانی بودن عزیز دله؟؟؟؟؟

نه.

دنیا و امنیتش به لحظه ای بنده؟

شب اول جنگ..تهران بودم پیش دوستم...و صبح همه چی بهم ریخت...

بغض دارم... هم نگران آینده م و دلم میسوزه برای همه اونایی که بیگناه خونشون ریخته شد...و بغض دارم بخاطر یه فرصت دیگه برای زندگی...کاش این روزها رو با عمق جان به خاطر، بسپارم تا هر وقت مشکلات برام بزرگ شد ،با یاد این روزها، برام ناچیز بشن.

خدایا یقین تنها پناهمون تو هستی...

یک هفته پر اضطراب گذشت

هفته گذشته تهران بود خونه خانم ص. شب دیر وقت خوابیدیم و صبح زود با تلفن عزیز دل بیدار شدم که میگفت زود برگردم خونه چون تهران رو زدند...بین شوکه و خواب آلود بودن مانده بودم و گفتم من با قطاری که رزورو کردم برمیگردم و قرار بود یک شب دیگه بمونم.دیگه از شدت نگرانی مغزم داشت میترکید ولی خ ص،خیلی خونسرد بود و میگفت از قبل پیش بینی شده بود که این کار انجام میشه و سعی میکرد آرومم کنه... شب که خواستم بخوابم صدای پدافندها رو شنیدم و به خودم میگفتم اگه قراره خودمو نجات بدم باید خوب بخوابم که مغزم انرژی کافی داشته باشه و خلاصه به زور خوابیدم.فردا عصرش هم برگشتم.

اون شب به خودم میگفتم اگه قراره طوری بشه بهتره کنار خانواده م باشم...

توی این چند شب همش صدای پدافندها رو میشنیدم و فقط دیشب خوشبختانه آرام بود و راحت خوابیدم.امروز کلا خواب بودم و عصر رفتم پیش برادر..

توی این شبها حتی عزیزان دل، دست از دعواهاشون برنمیدارند ...خیلی مضحکه ولی واقعا همینطوره....

با خودم فکر میکنم اگه یه بار دیگه عقب برگردم دیگه هرگز هیچ بهایی به دعوای اونا نمیدم چون میدونم اونا ناآگاهانه منو و زندگیمو به بازی گرفتند...

کیفیت زندگی رو با دستان خودم باید بهتر کنم.به قول ناجی:« نگاه کن بع دستانت آینده در دستان توست»

اگه جنگ تموم بشه زندگیمو کیفی تر میکنم.

دو روز پیش از آموزشگاه زبان زنگ زدند و علت انصرافمو پرسیدند:منم همه چی رو بهشون گفتم.طرف ازم خواهش کرد که برم حضوری تو جلسه شون حرفامو بزنم تا کیفیت کارشونو بیشتر کنند ولی نخواستم برم.اگرچه باید میرفتم چون میدونم بازخورد دادن چقدر میتونه اثربخش باشه ولی چون از صاحب آموزشگاه که یه آقای پولکی و دزد هست،نخواستم برم همون چند تا جمله بسه شون هست.منتها جالب بود که ازم خواستند که حضوری برم ... یعنی تا حالا هیچکس بهشون نگفته بود؟

امروز جمعه همش خوابیدم...الان بیدارم

این شبها

این شبها که میخوابم نیمه شب با صدای پدافند بیدار میشم...

گاهی اصلا نمیتونم بخوابم....

نمیدونم چه خواهد شد...