سحری داشتیم میخوردیم که تلویزیون اعلام کرد...
تا الآنم برام شوکه...اصلا باورم نمیشه ...
شنیده بودم که در پناهگاه هستند و مقامات برای دیدنش با چشم بند منتقل میشن...
نمیدونم چه خبره؟
چه روزهایی ....حتی کابوسش رو هم ندیده بودم در خواب....
چه خبره؟
خدایا خواهش میکنم تنها مون نگذار...
من از بچگی با رهبری این شخصیت در جامعه،بزرگ شدم...
غم ...
ترس...
خدایا خواهش میکنم پناه مون باش
امروز صبح ،سرکارم که نشستم متوجه خرابی نت شدم ولی تونستم تماس بگیرم..همراه بیمار گفت اطراف خونه شونو زدن و تلفن ها قطعه و....اینجوری متوجه شدم انگار خبرایی بوده...آمدم پایین تلویزیون روشن کردم که عزیز دل از حیاط اومد پرسید چرا تلویزیون روشن میکنی؟(انگار بهش الهام شده بود...)
خلاصه اینجوری فهمیدم که چیزی که نگرانش بودم اتفاق افتاد...
نگرانی های خودم و زندگی و جامعه به طرف...نگرانی برای عزیزدل یه طرف دیگه...که دوباره حالش بد بشه...
به یه بیمار زنگ زدم میگه :شما خیلی خوبید که توی این شرایط با این آرامشتون،دارید کار میکنید..(فکر کنم بهش فحش داد)
به خانم ۸۶ساله که زنگ زدم میگفت از زندگیش راضیه و خدا برایش خوب قرار داد بوده و هیچ عقده و حسرتی توی زندگیش نداره که از مرگ بترسه....یه لحظه چه غبطه ای خوردم بهش...این جور آدما خیلی کم هستند که از زندگی و عمرشون راضی باشند....
امروز ۹اسفند دوباره جنگ...
من از سیاست متنفرم چون وحشیه...
از دینداری افراطی هم متنفرم چون کثافته...
خدایا لطفا نعمت امنیت رو از ما نگیر...
من میفهمم نعمت امنیت رو...
دیشب رفتیم عروسی آشنایان زنداداشم..
از قبل دلم میخواست جوری برای مراسم آماده بشم که خودم راضی ام...
برای همین موهامو رنگ کردم و یه روسری مناسب لباسم خریدم و با ظاهری ساده ولی مرتب رفتم...
از تلاشم راضی ام...
میخوام زین پس مرتب لباس بپوشم.
شاید یک ماه باشه که شبها نمیتونم زود بخوابم.از زمانیکه میرم رختخواب شاید دو ساعت میگذره تا خوابم ببره..درین شرایط تمام افکار و استرس های گوشه و کنار مغزم میاد در ذهنم و شروع به راه رفتن روی اعصاب خوابم میکنن...
امیدوارم نیاز به قرص خواب پیدا نکنم.