باید آماده بشم برای
نگاههای سنگین و پر معنی آشنایانی که در جریان ازدواج خواهرم قرار می گیرند..(که چرا دختر بزرگه ازدواج نکرد و کوچیکه ازدواج کرد)
مخصوصا از زبان عمه عفریته عجوزه م...
باید خودمو آماده کنم برای تعریف کردن های فامیل های درجه یک،از خواهرم...از زیباییش تا عرضه ش که تونست برای خودش همسر پیدا کنه....
و من در انتهای تمام این احساسات سمی،فقط به خودم فکر می کنم.
به دنیای درونم، به ذات صبورم،به دل غمدیده م و پشتی که هیچکسی اونجا نیست.
به تجربه های تلخ ولی عبرت آموزم و به الماسی که درونم شکل گرفته و نیاز به صیقل داره تا بدرخشه...
باید هر روز باور کنم هر روز به خودم یادآوری کنم که من قهرمان زندگی خودمم گرچه هیییچکسی اینو نفهمه...جز روانشناسم....
و خدایی که بهم قدرت داده.
کم کم باید به تنهاتر شدن عادت کنم.
به تنها خرید کردن.
به تنها بیرون رفتن
به تنها فیلم دیدن.
و به تنها تحمل کردن اوضاع خونه.
و انشاله به مهاجرت برای دکترا در یه رشته خوشمزه...
من دختر الماسم.
تقریبا یک هفته ای هست که هوای قشنگ بهار وارد خونه ها شده..
و البته درختان،دارن شکوفه میدن و من محو زیبایی بهار میشم...
توی دنیای کودکانه خودم....
بماند به یادگار.
و اینکه ۱۵ شعبان امسال، درگیر مراسم خواستگاری تنها خواهرم شدم...
در مورد خانواده خواستگار خواهر هیچکدام از اعضای خانواده نگران نیستند.
خواهرم که رفته توی جلد فانتزی هاش لباس و آرایشگاه و...
پدرم که فقط جذب خوبیهای خانواده طرف شده.
برادرها هم پی زندگی و زن خودشونن.
مادر هم که دیگر هیچ...
این وسط فقط من موندم و یه دنیا ترس و نگرانی منطقی...
دلم برای خودم می سوزه...
یکی نیست بگه :به تو چه زندگی خواهرته...
و من بگم:درسته ولی من این خواهر رو با حس مادرانه حمایت کردم....حتی به لحاظ اقتصادی