یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

باز هم باید آماده بشم

باید آماده بشم برای 

نگاههای سنگین و پر معنی آشنایانی که در جریان ازدواج خواهرم قرار می گیرند..(که چرا دختر بزرگه ازدواج نکرد و کوچیکه ازدواج کرد)

مخصوصا از زبان عمه عفریته عجوزه م...

باید خودمو آماده کنم برای تعریف کردن های فامیل های درجه یک،از خواهرم...از زیباییش تا عرضه ش که تونست برای خودش همسر پیدا کنه....

و من در انتهای تمام این احساسات سمی،فقط به خودم فکر می کنم.

به دنیای درونم، به ذات صبورم،به دل غمدیده م و پشتی که هیچکسی اونجا نیست.

به تجربه های تلخ ولی عبرت آموزم و به الماسی که درونم شکل گرفته و نیاز به صیقل داره تا بدرخشه...

باید هر روز باور کنم هر روز به خودم یادآوری کنم که من قهرمان زندگی خودمم گرچه هیییچکسی اینو نفهمه...جز روانشناسم....

و خدایی که بهم قدرت داده.


الهی که خوشبخت شی خواهرم....

امشب بله رو داد...

و من زین پس تنها دختر خانواده خواهم شد...


عادت کردن

کم کم باید به تنهاتر شدن عادت کنم.

به تنها خرید کردن. 

به تنها بیرون رفتن 

به تنها فیلم دیدن.

و به تنها تحمل کردن اوضاع خونه.

و انشاله به مهاجرت برای دکترا در یه رشته خوشمزه...

من دختر الماسم.








می نویسم جهت یادکاری

تقریبا یک هفته ای هست که هوای قشنگ بهار وارد خونه ها شده..

و البته درختان،دارن شکوفه میدن و من محو زیبایی بهار میشم...

توی دنیای کودکانه خودم....

بماند به یادگار.

و اینکه ۱۵ شعبان امسال، درگیر مراسم خواستگاری تنها خواهرم شدم...

دلم از شدت نگرانی سنگین شده....

در مورد خانواده خواستگار خواهر هیچکدام از اعضای خانواده نگران نیستند.

خواهرم که رفته توی جلد فانتزی هاش لباس و آرایشگاه و...

پدرم که فقط جذب خوبیهای خانواده طرف شده.

برادرها هم پی زندگی و زن خودشونن.

مادر هم که دیگر هیچ...

این وسط فقط من موندم و یه دنیا ترس و نگرانی منطقی...

دلم برای خودم می سوزه...

یکی نیست بگه :به تو چه زندگی خواهرته...

و من بگم:درسته ولی من این خواهر رو با حس مادرانه حمایت کردم....حتی به لحاظ اقتصادی