یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

کار سنگین و صبر طلب من

اوایل تابستون تقریبا یک ماهی شد که کارکردم کم شده بود چون کلاس زبانم ساعات و تمارینش بیشتر شده بود.

حالا هر چی تلاش میکنم نمیتونم جبران کنم ..تعطیلات از یه طرف قطعی برق از طرف دیگه...فقط شانس آوردم رئیسم توبیخم نکرده تا الان...

تنهام ...باید باور کنم

قبلا نوشته بودم که کلینک روانشناسی که باهاشون ویزیت میشدم هزینه جلسه ای که نتونسته بودم شرکت کنم رو ازم گرفت...یه جورایی حالم بد شد چون فکر میکنم پول زور ازم گرفتند.

روانشناسم هم ۳هفته بار پیامهامو چک میکرد ....

من اگه الان با تمام سختی های جهنم خونه داره زندگیمو ادامه میدم یکیش بخاطر روان درمانیم هست ولی قبلا فکر می کردم روان درمانگر حتما و همواره حمایتگرم هست و هرگز تنهام نمیزاره در حالیکه در واقعیت اینگونه نیست...

هر کسی پی زندگی خودشه....هیچکسی واقعا دلسوز نیست...

پس من تنهای تنهام....وقتی باور کنم که در دنیا تنهام با همه وجودم پا میشم...و واسه زندگیم تلاش کامل میکنم...


زن داداش های عوضی

دو ماه پیش داداشم گفت که برادر خانومش که خارج زندگی میکنه  و دو تا بچه داره،از همسرش جدا شده و الان دنبال کیس ازدواج می گرده و با تو میخواد آشنا بشه..نظرت؟

گفتم :نه.با ۲ تا بچه ش نمیتونم..گفت موقعیتش خوبه .حداقل به یه بار صحبت میارزه.

گفتم :بخاطر تو باشه....

آقا این و رفت و دیگه هیچ خبری نشد و...طرف رفت و...و من هیچ به روم خودم نیاوردم...

حالا بعد دو ماه دوباره میگه طرف منتظر جوابه...

گفتم:whatttttt?بعد دو ماه...؟ اون سری چرا کنسل شد و...

خلاصه گفتم نه.قرار آشنایی بود همون موقع باید انجام میشد نه الان که برگشته و..

خلاصه اولین حسی که سراغم اومد این بود که چقدر تنهام....

چقدر دیوارم کوتاه شده که چون سنم رفته بالا و هنوز مجردم...

برادرم اصلا براش مهم نیست که این رفتار یعنی چی؟اینکه اول پیشنهاد دادن بعد رفتن بعد ۲ ماه دوباره برگشتن یعنی چی...

هرگز خانواده حامی نداشتم هرگز...

این یعنی باید حواسمو جمع کنم که تحت تاثیر این حس قرار نگیرم و محکمتر از قبل راهمو برم.



دلم سفر میخواست

تعطیلات شهریور هم تموم شد.

امیدوارم روزی بیاد که بتونم آزادانه واسه خودم برنامه سفر بگذارم و برم.


کامنت نگذاره کسی.

بارها و بارها برام آرزوی مرگ کردند هر دوشون.

چرا؟چون ازدواج نکردم چون پول ندارم برگردم تهران زندگی کنم.چون تلاش میکنم که آینده مو نجات بدم چون نمیخوام تو سری خور اونا باشم.

برادرم تو نوجوانی بهم تعرض کرد و حالا با فحش های رکیک ...

خونه یعنی کثافت...

از همون نوجوانی همینطور بود...

جهنمی به اسم خونه.

یه روز قصه زندگی مو می نویسم.

به خودکشی فکر نمیکنم بلکه خودمو نجات خواهم داد .....

و خدایی که شاهد همه چیز هست...


روزی میاد که من به عنوان مشاور و مربی به بزرگترین بیمارستانهای دنیا خواهم رفت....

اوونروز از شر تمام این کثافتها خلاص خواهم شد...

روزی میاد که من تعطیلاتمو هر جور دلم بخواد میگذرونم.یه روز میاد که من هم آرامش خواهم داشت هم آسایش...

روزگار آبی خواهد آمد