لعنت به جنگ....
جمله ای که مطمئنم همه انسانها باهاش موافقند...
فقط بخاطر منافعشون نمیتونن بهش عمل کنند.
خاورمیانه بدبخت...
از یک هفته پیش آتیش دوباره به پا شده...عزیز دل قاط زده و به همه یه دور...
مناسفانه این دو روز تعطیلات رو اصلا نتونستم استراحت کنم.صحبت با خواستگار اجباری هم به شرایط بد اضافه شده بود....در نهایتم همونی که از اول گفته بودم،شد...
بابا...من با دو تا بچه کوچیک از یه زن دیگه چطور میتونم زندگی کنم؟
واقعا تو چی فکر کردی در مورد من؟فکر کردی اینقدر بدبختم و به هر شرایطی راضی میشم ؟یا اینکه دلت سوخت و میخوای از خونه نجاتم بدی...من که نمیخوام از چاله در بیام بیفتم تو چاه...
حس می کنم چقدر تنهام ....البته که خیلی تنهام...ولی قوی...
....یه شیطان عوضیه...
در قالب آدم و در نقش مقدس....ولی یه شیطانه...
یکی از علتهای ناخودآگاهی که نمیخوام ازدواج کنم اینه که نسبت به خواهز کوچکم انگار حس مادری داشتم و یا بخاطر شرایط خونه مدام حمایتش کردم و بخاطرش دعوا کردم...
فقط میدونم عجب صبری خدا داره...
تا حالا یا من باید یه چیزیم میشد یا اون