امروز چقدر کار کردم.
صبح لباس زمستونی ها رو خیس کردم.
بعدش ناهار پختم.
بعدش لباسا رو شستم
بعدش مهمون اومد
بعدش رفتم حموم
بعدش شام پختم و همزمان لباسشویی روشن کردم.
اینجوری خودمو له میکنم بعدش گند میزنم به روزگارم.
یکی نیست بگه بهم :مرض داری اینقد کار میکنی؟
به قول روانشناسم که میگه از بس خوب سرویس دادی بقیه فکر میکنن تو ماشینی و ازت انتظار دارند.
همه قسمتهای فیلم در قلب من رو دیدم.سال تولیدش من ۸ ساله بودم...
یه فیلم قدیمی و صحنه های کمی ناشیانه..ولی خب قصه ش قشنگ بود و البته خونه کریم آقا...عاشق خونه های پر درختم...
آهنگ متنش هم قشنگ بود مخصوصا قسمت نی نوازی
و عاشق سادگی و بی آلایشی...
باز هم گریه کردم یه جاهایی ...
جایی که دختر و پدر در مورد ازدواج صحبت میکردند...
گریه کردم برای خودم که فوبیاهام اجازه ندادند عشق رو تجربه کنم...
چقدر نقش زن و شوهری فرق کرده...
ولی هنوز دختر نازداره خانواده ست گویا...هم در فیلم های قدیمی هم جدید...
....
ولی فیلمنامه در پناه تو جذابتر بود...
به دوستم گفتم اونی که توی این چند سال نگفته بودم.
واکنش خاصی نشون نداد.
امیدوارم بمونه
آماریستمون گویا قهر کرده.
امشب هم پیام تبریک و التماس دعا دادم جواب نداد.
متاسفم که مجبورم باهاش کار کنم...به جای اینکه من ازش دلخور باشم ایشون طلبکارند...عیب نداره..من واسه دل خودم ازش بخشش خواستم کار دیگه ای نمیتونم بکنم.