مسئول آمارمون توی این چندسال سوتی هایی داده که اصلا من می مونم چطور ممکنه یه نفر اونم با مدرک دکترا اونم از یکی از بهترین دانشگاهها،اینقدر بی دقت و بی مسئولیت در قبال کارش باشه...
تا حالا بعد از سه سال و ۳۶ تا گزارش ماهانه متوجه اشتباه سهوی من نشده بوده و الان هم همه چی گردن من انداخته...من فقط منتظرم ببینم رئیسم چی میخواد بگه اونوقت اساسی خدمت این خانم دکتر میرسم اونم با دلایل منطقی ....
واقعا به حق الناس اعتقادی داشته باشه باید تنش بلرزه ازین وضع پیش اومده.
نمیدونم دعای بلاگ اسکایی ها بوده یا ایجاد فضای مثبت توی خونه...
مامان امشب هم بهتر بود.حمله هذیونی نداشته...امیدوارم فردا بتونم برم با دکترش صحبت کنم.
خدایا تنهام نزار...
برای درک بهتر شرایط مامان، سعی کردم وضعیتش رو برای باقی بچه ها توضیح بدم اونم با جزئیات تا کمک کنن....
نتیجه فعلا خوب بوده.اومدن سر زدند بهش بدون هیچ انتظاری...
راهکار بعدی،یواشکی از مامان برم پیش دکترش و شرایطش رو توضیح بدم ببینم چی میگه....
بعد از گریه های شدید دیشب،و صحبت با داداش بزرگه ،امشب سر افطار با نوه ها اومد و یه خرده شلوغ کردند تا مامان بهتر شه...
و من امشب زمان زیادی رو گذاشتم تا باهاش حرف بزنم و از خاطراتش برام گفت....حس میکنم قهرهام شدیدا حالشو بد میکنه...و صحبت کردن باهاش خیلی حالشو بهتر میکنه.
می ترسم بین خودم و اون مجبور شم اونو انتخاب کنم ولی نمیخوام به عنوان ایثار،زندگیمو نابود کنم....ذره ای حواسم پرت بشه میشم لنگه اون....باید مراقب خودم هم باشم....
مامان از زمانیکه داروهاشو عوض کرده هم فراموشکار شده و هم موقعی که خوابش میاد هذیون میگه...
هم میترسم هم گریه میکنم
بخاطر بدبخت بودن خودم و هم بخاطر بیمار بودن مامان....
و لعن میفرستم به اونیکه باعث این زندگی شد برای مامان و برای مادر...
دختر جوان زیبایی که به زیباییش در فامیل کسی نبود و همواره همزمان با سنش مشکلات زندگی پیرش کرد.
آخرش مرگه ....
مگه نه....
امن یجیب ....
التماس دعا از اونایی که به دعا اعتقاد دارند