یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

اخلاق حتی در لباس خادم کیلو چند؟؟؟

جالبه این اواخر دوستان قدیمی ام سراغمو میگیرن کسانی که بیشتر حداقل ۵سال،از آخرین تماس مون گذشته...

امروز عصر با یکیشون در حرم قرار داشتم.

در فاصله ای که دوستم بیاد،نیت کردم که از طرف اموات نماز زیارت بخونم .همین طور که ایستاده بودم و دستم بناگوش و چشمانم بسته بود و تمرکز در به یادآوردن اون خدابیامرزها،داشتم،ناگهان یکی از خادمان حرم جلو اومد و گفت این چه حرکتیه؟گفتم چطور مگه؟گفت آخه زیادی درین حرکت ثابت موندی و..فکر کردم فرقه هستی...یا داری مدیتیشن می‌کنی..من که عصبانی شده بودم صدامو بالا بردم و طوری خشمناک بهش نگاه کردم که از زاویه دیدم ،خودش رو خارج کرد در حالیکه با اعتماد و اطمینان رفتارش رو صحیح میدونست و می‌گفت وظیفه شه..زمانیکه از اون قسمت خارج میشدم بهش گفتم امیدوارم خدا این وظیفه رو ازش قبول کنه...بازهم با همون اعتماد به نفس در حالیکه ادامو در میآورد می‌گفت:های هیتلر ...

اینه اون رفتاری که آتیش می‌کنه به دین....

و اینا همونایی هستند که به نام دین،دین رو سربریدند...

و با وجود تمام این فجایعی که پیش آمده،همچنان خودشون رو مبرا می‌دونن...

حرم خلوت بود و اون بدبخت از سر بیکاری،مونده بود به کی و به چی گیر بده سراغ من اومد...

تف میفرستم به تمام دینداران گَنده اخلاق و مغرور و عوضی

یه نقطه سبز دیگه توی کارنامه عمرم

امشب خوشحالی خاصی دارم چون

امشب عزیز رو بردم برای چکاپ روانپزشکش...

خدا رو شکر حالش بهتره و دکتر یکی از داروها رو حذف کرد.

علت اینکه خوشحالم شاید بخاطر اینه که برای اولین (بعد از دوبار مراجعه سخت و دردناکی)امروز ویزیت آرامی داشتیم..و اینکه یادم افتاد ۵ماه پیش با چه حالی برده بودمش، و الان چطوره...

اگه هیچ کاری هم در زندگیم نکرده باشم همین یدونه کار ،ارزشمند بود...

نیمه شعبان سوت و کور

امسال خیلی بی سر و صدا ،تولد منجی گذشت...سال‌های پیش از تزیین خیابان ها تا پخش کردن شربت و شیرینی...و پخش کردن مولودی خوانی...ولی امسال خیابان‌های بدون تزیین و بدون شربت و شیرینی

نمی‌دونم بخاطر شرایط جامعه بود یا بارندگی...

صبح پیاده رفتم حرم(چقدر شلوغ بود)،شیرینی خریدم(شیرینی کشمشی که قبلاً ۱۲۰بود الان شده ۳۰۰)و مجبور شدم پیاده برگردم چون اتوبوس اصلا نبود...برادرزاده ۲ساله م اومده بود خونه و منتظرم بود.


نگاه‌ها غمگین ولی امیدوار...نیست ولی گفته ن میاد....و روزی که بیاد برکت و دل خوش هم میاد...میگن روزی که بیاد عدالت هم میاد...


امان از مهر خواهری خودم

شب خواستگاری خواهر،طبق معمول دعوا و...بردن یکیشون به درمانگاه بود.

در مجلس بله برون هیچ صحبت دقیقی انجام نشد،طلای خواهرمو ناقص خریدند،بدون هیچ تشریفاتی رفت خونه شوهرش...

الان بعد از دو سال،چون پول رهن خونه کافی ندارند همون طلای ناقص رو میخواد بفروشه...

و من دلخونم...

این جاست که میگم ظرفیت مادری من،پر شده...

و این جاست که باید به خودم بگم:به تووووو چه؟؟؟بشین سر بدبختی های خودت....

والا...به من چه 

حرفهای این چند روزم

رمان خوندن خوبه به شرطی که داستانش ارزش خوندن  داشته باشه و همچنین آدم رو درگیر نکنه.

من واقعا ظرفیت خوندن رمان یا دیدن سریال رو ندارم .چون ذهنم اینقدر درگیر میشه که از زندگی عادی فاصله میگیرم


دیشب دوباره بحث پیش اومد و من بیشتر از قبل یادم افتاد که خدا قطعا مهربان‌تر هست...حیف من که نمیتونم ازین خونه برم.خدا خیلی زود بهم گفت دلخوش به خانواده ت نباش خودم هواتو دارم...


چندین سال قبل، زمانیکه از زندگی پانسیون خسته شده بودم ،برای اینکه کارمو از دست ندم هر روز با قطار رفت و آمد میکردم و شب‌ها برمیگشتم خونه..توی قطار غیر من چندین  نفر دیگه هم مثل من هر روز سفر می‌کردند...دیروز یکیشون بهم زنگ زد (بعد از ۱۱سال)و تقریبا یک ساعتی صحبت کردیم.دو تا نکته جالب از حرفهایش فهمیدم اول اینکه کار در شهرستان با تهران خیلی فرق می‌کنه.از فرهنگ سازمانی تا میل به پیشرفت و...(دقیقا حسی که من داشتم درست بود).در تهران میل به پیشرفت خیلی زیاده ولی در شهرستان انگار بیشتر روزمرگی حاکم هست.و این حالت بعد از مدتی عادت میشه و یادت میره که به کجا میخواستی برسی...(دقیقا حال من )

نکته بعدی اینکه درسته درین شرایط سخت و بحرانی های شدید ،زندگی خیلی سخت شده و یه جورایی انگار فقط تلاش میکنیم زنده بمونیم ولی تلاش کردن برای بالا بردن کیفیت زندگی، رو نمیشه نادیده گرفت...من تلاشمو برای رسیدن به آرزوهام بکنم بهتره تا اینکه ناامید بشینم و بگم موانع نمی‌زارن.


در آخر اینکه فکر کنم قبل از ازدواج و مادر شدن ظرفیت حس مادریم پر شده اول برای خواهرم و الآنم برای برادر زاده کوچیکه م...نمیتونم بهش بی تفاوت باشم...حس عشق به کودکان جالب ولی تخریب کننده ست چون ازت یه فداکار میسازه...