نمیدونم یا این پزشکانی که خودکشی میکنند زیادی باهوشند یا ما زیادی خنگیم...کدومش
توی روزهایی که عزیز دل حالش داشت بدتر و بدتر میشد و هر روز لاغرتر...مجبور شدم دوباره بشم مرکز فکر و عمل و همه مغزمو به کار بگیرم تا بتونم کمکش کنم...مجبور شدم همه تنفرهامو ازش کنار بزارم و دوباره فکر کنم ....مجبور شدم فداکاری عاطفی کنم....
یه دکتر جدید پیدا کردم ..با داداشم رفتم پیشش و در مورد شرایط عزیز دل ،باهاش حرف زدیم...کاملا شرایط حال و گذشته ش رو باهاش در میان گذاشتیم و ازش خواستیم با ایجاد ارتباط موثر، اعتماد شو جلب کنه بلکه همکاری برای درمان رو بهتر کنه....
روز ویزیت فکرشم نمیکردم ، اینجور باهاش حرف بزنه و اجازه بده عزیز باهاش حرف بزنه و بگه و بگه و بگه....و اون فقط گوش بده و باهاش همدلی کنه..
برخلاف داروهای پزشک قبلی ،داروهای این پزشک خوشبختانه عارضه نداره و عزیز دل، به خوبی داره مصرف میکنه...
الان خوبه...با تقویت تغذیه، بهتر شده...به لطف خدا...
از خودم چه خبر؟
هیچی فقط میدونم که نمیخوام قربانی شرایط باشم...نمیخوام مثل اون زندگی کنم...کاش برای چند ماه کلا از خونه میرفتم...گم و گور میشدم...
خدا لعنت کنه زن و مردی رو که بیماری روانی دارند و بچه دار میشن...خدا لعنتشون کنه
تا حالا دنبال جایی بودم که طبیعت باشه و...زین پس باید دنبال جایی باشم که اون دو تا ...نباشن.
گاهی نزدیکترین افراد زندگیمون،ظالمترین میشن.
از هر دو تون متنفرم