دیروز رفتم تشییع ببینم اوضاع چطوره...
مدیریت افتضاح...مردم همه کف خیابون منتظر اتوبوس بودن...در حالیکه هوا به شدت خاک آلود و گرم بود...
البته قابل پیش بینی بود..
دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم چی...
میدونم ولی نمیدونم چطور...
کاش این ۸سال اخیر هیچوقت اتفاق نمیافتاد...
چقدر تلخی دیدیم...
درد تعارض درد بدیه
کاش این روضه ها و عزاداری ها، قلبها رو بهم مهربون میکرد کاش این اشک ها آدما رو به نسخه بهتری تبدیل میکرد..مگه نه؟؟؟؟
کاش این اشکها،یه شروع تازه باشه برای ارتقای نسخه انسانیتم...
پریشب که حرم رفتم یه دختر ۶ساله به سرعت میدوید و داخل گیت بازرسی حرم شد و سراسیمه و با گریه دنبال مامانش میگشت..
کلی خانوم بهش نگاه مهربانانه داشتند...خادمان حرم ناز و نوازشش کردند که آروم بشه...که مامانشو پیدا کنند....
این صحنه یاد اون دخترایی افتادم که فقط شنیدم عصر عاشورا با اضطراب و گریه فرار میکردند...
فقط دختر میفهمه این صحنه رو...
مظلومی که مظلومانه کشته شد...
ولی قبلش داغ همه عزیزانش رو دید ...
همش یه اتفاق بود؟؟؟
مگه میشه...