من از سیاست متنفرم چون وحشیه...
از دینداری افراطی هم متنفرم چون کثافته...
خدایا لطفا نعمت امنیت رو از ما نگیر...
من میفهمم نعمت امنیت رو...
دیشب رفتیم عروسی آشنایان زنداداشم..
از قبل دلم میخواست جوری برای مراسم آماده بشم که خودم راضی ام...
برای همین موهامو رنگ کردم و یه روسری مناسب لباسم خریدم و با ظاهری ساده ولی مرتب رفتم...
از تلاشم راضی ام...
میخوام زین پس مرتب لباس بپوشم.
شاید یک ماه باشه که شبها نمیتونم زود بخوابم.از زمانیکه میرم رختخواب شاید دو ساعت میگذره تا خوابم ببره..درین شرایط تمام افکار و استرس های گوشه و کنار مغزم میاد در ذهنم و شروع به راه رفتن روی اعصاب خوابم میکنن...
امیدوارم نیاز به قرص خواب پیدا نکنم.
دیشب با برادرم،یادآوری خاطرات دانشجویی رو داشتیم...یادم آورد که کجاها در چه برنامه هایی چقدر موفق بودم...در حالیکه خودم کاملا اون روزها رو فراموش کرده بودم...باورم نمیشه من اون بودم و الان این شدم...
بهم گفت شرایطم مناسب بود برای پیشرفت در مسیر استعدادم ولی خودم استفاده نکردم...سکوت کردم ولی در دلم بهش گفتم که اون هرگز نفهمید من در تهران ، چی کشیدم تا بتونم خودمو سرپا نگهدارم....
ولی باقی حرفاشو قبول دارم که باید تغییر مسیر شغلی بدم یا توسعه اون...
بسه دیگه صحبت با بیمار(صرفا)
جمعه یعنی دیروز شاید جمعه های شیرینم بود.
خونه رو تمیزکاری نکردم چون قرار بود نوه های خانواده بیان و قطعا ریخت و پاش حسابی میکردند.حوالی ظهر در باز شد و دو تا برادر با یه تا بچه وارد شدند .این سه تا (که ۱۰ساله،۵ساله و ۲ساله هستند)به سرعت خودشون انداختند تو بغلم و هر کدومشون جداگانه عمه عمه میکردند..کتاب نقاشی شونو نشونم میدادن..مخصوصا کوچیکتره به الگوبرداری از دوتای بزرگتر،هی با زبونش سعی میکرد برام نقاشیای کتابشو نشونم بده...
تا شب که برم مغزمو حسابی خرد کردند...دیگه نمیتونستم تحملشون کنم ..
با همون مهمونا زدم بیرون که هوا بخورم...هواخوری همانا و پیاده روی با قندعسل ۲ساله مون همانا و لذت دنیا رو بردن همانا...(با اون قدر کوچیکش هر قدم که برمیداشت عمه میگفت و جوابشو میدادم انگار میخواست بهم بفهمونه که تو پیاده روی فقط به اون توجه کنم که براش پیاده روی با عمه ش لذتبخش بود)