در سریال یوسف پیامبر اون قسمتی که زلیخا جوان میشه،کلا به خدا امیدوار میشم....به مهربانی و لطف خدا...گاهی فکر میکنم اینقدر درگیر دنیا و مشکلاتش میشم که یادم میره خدا چقدر و چطور مهربان هست
از تاسیان مخصوصا قسمت آخرش یه درس گرفتن:اینکه همیشه همیشه با طرف مقابلمون گفتگو کنیم و اجازه بدیم اون حرفها شو بگه...
و اینکه روی خشم مون کنترل داشته باشیم.
...
اوضاع خونه بهتر شده.
برادری که بیکار بود و داماد شده منبع بدحالی فضای خونه بوده و الان که از خونه رفته اوضاع آرامتره.
من نمیخوام قربانی باشم.
خودم مسیر تغییر و پیشرفت شغلی رو پیدا میکنم.
پیر پسر رو دیدم رعنای فیلم دلمو سوزاند...
نگران شدم برای خودم و هم دختران بی پناه جامعه....
کاش خدا به جوری هوای همه رو داشته باشه..اجازه نده برن تو دل خطر..حتی اگه خودشون خواستند...از خدا برمیاد اینقدر مهربون باشه
فیلمهایی مثل تاسیان و پیر پسر آدمو بیشتر افسرده میکنه...حالم بده شد از دیدنشون...
گویا نه تنها در دنیای واقعیت بلکه در فیلم ها هم دیگه اتفاقات خوش،پیش نمیاد....
کاش کمی شیرینی،خوشی،حس خوب به دنیا مون وارد بشه..
یکی نیست بگه آخه مرض داری فیلم غمگین میبینی؟؟؟خودت کم غم داری...