حوالی یک ساعت پیش داخل شهر رو زدن...
صدای خیلی شدید...
این کابوس لعنتی می تموم میشه؟
روز ششم جنگ..
دیشب دیروقت داشتم جمع و جور میکردم که بخوابیم که به صدایی شنیدم..عزیزدل هم متوجه شد و گفت چی بود.. اولش فکر کردم صدای باده ولی متوجه شدیم یه جایی زدن..
کاش شواهدی وجود داشت که میفهمیدم تا کی میزنن...
امشب زدم بیرون به یکی از میادین اصلی شهر رفتم...جمعیتی اومده بودن...چای و نذری و صدای مداحی و شعار و....و گارد ویژه...
توی خیابون شلوغ که راه میرفتم تهران و شهرهای دیگه رو مجسم میکردم که چه بلایی سرشون آوردن...و چهره مردمی که نگرانی و استرسی نداشتند....از پیرزن تا کودک ..
ایران مردم همدلی داره...کاش قدرشون دونسته میشد...
دیشب خبر شهادت یکی از پسرهای همسایه مون اومد...تازه داماد...
خدا صبر بده به این همه قلب داغدیده....
امشب هم نماز شب اول قبر و نیز زیارت عاشورا خوندم برای همه اونایی که امشب به خاک سپرده شدن و اونایی که درین یک چند روز بیگناه کشته شدند...
من همچنان متحیرم....بیشتر از غم...بیشتر از ترس...چطور ممکنه این روزگار سرمون بیاد...
امیدوارم این نقطه از تاریخ،باعث بشه نسلهای بعدی ،با تمام وجود قدر امنیت وطن شونو بدونن فارغ از هر فکر و عقیده ای...
روز پنجم جنگ،
برادرم با بچه ش دیشب آمده بودند پیش مون(خانومش پرستاره و شیفت شب بود)دیشب تا دیروقت درگیر بازی با بچه بودم و موقع نماز صبحم که بیدار شده بود،به زور خوابوندمش(باباش دیگه خسته شده بود و رفت خوابید..من موندم و دو تا چشم باز این بچه که به شدت تلاش میکرد بیدار بمونه)خلاصه حوالی ظهر زحمت کم کردند و من بعد دو ساعت کار،رفتم به ساعت بخوابم که تا خود افطار خواب موندم...
بعد افطار ناگهان صدایی اومد که پنجره ها لرزوند.اولش فکر کردیم صدای باده..بعدش فهمیدیم به جایی رو زدند...
دیروز هم به جای دیگه رو زده بودند...این در حالیه که روزای اول ،اینجا امن و امان بود و فکر کردیم کاری با اینجا ندارند ولی از دیروز اومدن سراغ اینجا...
نمیدونم تهش چی میشه ولی امیدوارم همه ماها به این نتیجه رسیده باشیم که جنگ بده،تحت هر شرایطی بده،امیدوارم یاد گرفته باشیم که دیگه قدر امنیت رو بدونیم قدر آرامش مملکت رو..جنگ هرگز راه حل نبوده...
نمیدونم تهش چی میشه ولی از خدا میخواد ازین بدتر نشه...
دارم سعی میکنم عبرت بگیرم ازین روزهای تیره برای ساختن آینده ای که امیدوارم اتفاق بیفته...
دعا برای سلامتی و قوت اونایی که دارن دفاع میکنن در حالیکه من تو رختخوابم...دعا برای سلامتی و قوت هلال احمری ها و کادر درمان...
دعا برای آرامش روح اونایی که هیچ تقصیری نداشتند و کشته شدند...
سه شنبه روز چهارم جنگ..
سحر که بیدار شدم بوی آهن سوخته فضا رو پر کرده بود...
کجا رو زدن؟نمیدونم...
ماه رمضان،دعای سحر،سحری خوردن،صدای بمباران،بوی سوختگی،اخبار جنگ...
کاش خواب میدیدم...
دعا کنیم همه مون دعا کنیم که آرامش برگرده..
روز سوم جنگ..
اینجا اوضاع تقریبا آرومه .فقط روز و شب اول چند تا انفجار داشتیم.
هنوزم باورم نمیشه اوضاع اینجوری بهم ریخت...
لیاقت این سرزمین این نبود...اصلا نبود...
همچنان دعا میکنم برای همه اونایی که دارن دفاع میکنن از خونه زندگی ما...
ولی خدایا تمومش کن...
آرامش و امنیت و دل خوش رو برگردون به این سرزمین..
نگرانم و بهت زده..
میدونم بازی سیاست ،بازی بسیار کثیفیه...با این وضعیتی که این چند وقته دیدم،به همه چی شک کردم..
حالم بده..