یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

و آنگاه که کسی نتونه بهش بفهمونه...

زنگ بزنم پلیس بیاد ببردش  بیمارستان روانی؟

حالا چه کنم؟

هیچکسی رو ندارم برم باهاش لباس بخرم...

خواهرم که درگیر خودشه.

حالا من چکار کنم؟

گفتگوی درونی

من و اون هیچ صحبتی توی خونه باهم نداریم.

معمولا جواب سلامم رو هم نمیده.

ازش متنفرم. بخاطر رفتارهای تحقیرآمیزش.

وقتی رفته بودم جلسه بیمارستان،همین آدم اینقدر بهم زنگ زد  و من هی رد تماس کردم که دیگران متوجه شدند...

اون یه کنترلگر واقعی هست.

راه حل؟بیرون که رفتی جواب تلفنش رو نده.سفر که رفتی اصلا جوابشو نده.سعی کن زود به زود بری سفر که کم کم بی خیال شه.

جلوی رفتارهاش زشتش هم بی خیال باش...


کاش....

بازم خونه جهنم شده.

بابا زنگ زده دایی بیاد تکلیف مامانو روشن کنند...

نمیدونم توی خونه ما عقل کجاست.

توی این شرایط که دو هفته دیگه مراسم خواهر هست این وضعیته..

کاش تموم بشه این زندگی.

به زودی در بیام از این خونه جهنمی...

چه زود تموم شد...

و امروز...حیف حس قشنگ دیروز که چه کوتاه بود...

کاش روزهای قشنگ زندگیم رو بیشتر بسازم.ازین چسب سموم خونه رها بشم و برم پی زندگی آرام و پویای خودم...

خودم رو رها خواهم کرد اگر کاملا تمرکز روی اهدافم داشته باشم.یه روزی...