سفر بد نبود ولی خوب هم نبود باید از مغزم کار بکشم و راههای خوش گذرونی رو پیدا کنم.
تا برگشتم فضای سمی خونه و جدل ....
دوروزی هست که اساسی دعوا و کتک کاری با عزیز دل داشتم....بدبخت زورش فقططططط به دختر میرسه.....اصلا خسته نمی شد و هی میخواست ادامه بده.
برای اولین بار در زندگیم با همه وجود داد زدم سرش که خسته م کرده.
و برای اولین بار اون طور کتک خوردم.....
دو روزی هست که خانه داری تعطیله و با هیچکسی کلامی حرف نمیزنم و تو اتاق خودم می مونم.حس می کنم اینجوری چقدر خوبه میتونی به کارهات کامل برسی و تمرکزت زیاد میشه.
و بالاخره باور کردم که هیچکسی نیست که حمایتم کنه.همه درگیر زندگی خودشونن حتی اونی که جلو چشمش کتک خوردم براش مهم نیست.
پس خودم از هر نظر اولویت دارم بابت هر موضوعی....
به امید آرامش و آسایش درونی....
بدبخت اگر بیرونیا بدونن با دخترت چکار داری می کنی زود براش جا خواب پیدا می کنن.....
آدم باش
رفتن از خونه...واقعیتی که دلم نمیخواست قبولش کنم.....
جای ماندن من در خانه نیست.
تا نفرین عزیز دل نگرفته باید برم از خونه..
ولی با کدوم پول با کدوم ....کجا برم....
سه روز رفتم سفر ، جایی که بودم تلاش کردم بهم و اطرافیانم خوش بگذره ولی با همون اطرافیان نمیشد خوش گذروند.
در عوض خواهرم با نامزدش حسابی خوش گذروندند....
توانایی میخواد که خودت بلد باشی به خودت خوش بگذرونی...
چیزی که من بلد نیستم....
برای سه روز آمدم سفر.برای دیدن دایی های نازنینم که علاقه و دوستی دو طرفه داریم...
و البته نگاههای سنگین بعضی ها،بخاطر ازدواج خواهر کوچکتر و مجرد ماندن من....
می گویند:راه نجاتت ازدواج است...به خانواده ات امیدوار نباش و ازدواج کن و برو پی زندگی ات...
و من سکوت و خیره به افق که من راه دیگری هم برای نجات دارم....؟!