ممنونم ساکن شهر باران های نقره ای.
اتفاقا یکی از آرزوهام دیدن شهر شماست
حس میکنم رئیس به بهانه ای منو از سازمان خودش دور کرده.
حس می کنم منو دیگه نمیخواد.
چون نفر جایگزین من، تخصصی داره آموزش می بینه.
حس می کنم به بهانه بیمارستان جدید،منو دور کرد...
این هم یک تلنگر که همیشه برای بهتر شدن باید تلاش کرد.
نیرویی که در جا بزنه جالب نیست.
البته ممکنه ذهن کثیف من داره اشتباه میکنه.
مهم اینه که با کارم در بیمارستان های کشور دیگر بتونم یک کار تحصصی حرفه ای داشته باشم که مدیران بیمارستان دنبالم باشند.
فقط باید قدرت تمرکزم رو ببرم بالا...
فقط تمرکز و تلاش
کمی حالم بهتر شد...چند ساعتی از خونه و جهنمش دور شدم.
کاش بتونم فقط و فقط روی خودم و زندگیم و اهدافم تمرکز کنم.
ای بی عرضه بدبخت
ای بی شرف
ای بدبخت
خاک بر سرت با بی عرضگیت.
تف بهت که نتونستی زندگیت رو جمع کنی من دارم تلف میشم.
بدبخت قبله سوراخ کن
اگه استخدام بشم میتونم هزینه زندگیدر تهران رو جور کنم؟
من دارم له میشم.
نمیتونم تمرکز کنم روی زندگی شخصیم.
چکار کنم؟
خدایا دلم میخواد ازین خونه برم.
خدایا ...