همیشه ازینکه خودم برم سروقت لیست فیلم ها متنفر بودم ولی خب خواستم مستقل بشم دیگه از کسی نپرسم چه فیلمی خوبه و...از طرفی یه فیلم انگیزشی میخواستم ببینم .
۱۲ سال برده گی آخه چی بود من دیدم.
حیف وقت و اشتیاقم....
فقط تهش گفتم خدایا شکرت سیاه پوست و برده نشدم....
نیاز دارم حال بدم رو خودم خوب کنم.
دلم میخواد اتاقمو پر کنم از رنگ های شاد...
دلم میخواد غصه ها رو رها کنم.
بدوم دنبال آرزوهام.
دنبال اهدافم.
دنبال پیشرفتم که باهاش فرار کنم از خونه.
به امید.....
تقریبا یک هفته پیش دعوای بسیار شدیدی داشتم اونم بخاطر گیر دادن بزرگترها به چادر پوشیدن خواهرم...کار من به کتک رسید....
و خواهر خونسرد بدون هیچ مشکلی رفت پیش همسرش و ...تازه اون با من سرسنگینه....
طی صحبت با روانشناسم به این نتیجه رسیدم که حمایت مالی رو از خواهرم بردارم....
ایشون قدرنشناس بار اومده....و منو فقط به عنوان پول میبینه
و بهتره به دنبال جایگزین باشم تا غمم رو تسکین بدم.غمی که بخاطر تنها شدنم تجربه می کنم.
متنفرم از خانواده عروسمون چون به معنی واقعی کلمه بی شعورند اگرچه برادرم باهاشون حال می کنه.
حالم ازشون بهم میخوره.زن داداشم رو هم به زور تحمل می کنم....
کلا خسته م.حوصله هیچکسی ندارم اصلا دلم میخواد غمم رو بریزم تو صورتم تا هیچکس بهم نزدیک نشه....تا یه مدت میخوام تو خودم باشم....
روش دوست یابی رو بلد نیستم....نمیدونم چطوری دوست پیدا کنم...