یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

هیچی پایدار نیست جز قدرت خدا

خدایا مطمئنم این وضعیتی که درش گرفتار شدم،یه پیامی نوش داره که میخوای بهم بگی...یکیش قدرشناسی امنیت هست،یکیش واردار کردنم به فکر کردن به گذشته م و تلاش برای بلند شدن و تلاش جدی دوباره هست،یکیشم اینه که فقط به خودت پناه ببرم که هیچ چیزی جز قدرت تو ماندگار و مطلق نیست...تو تنها پناه من و تنها روزی دهنده من هستی...


صدای شدید جنگنده

روز نهم جنگ..

حوالی غروب ،یه صدایی شبیه به هواپیما در فاصله نزدیک به زمین اومد...صدای شدید..به لحظه حس کردم توی این فاصله احتمالا بخواد فرود بیاد یه جایی یه بمباران کل شهر رو انجام بده..بعدش خبرش اومد که به جنگنده اومده و سمت یکی از خیابان‌های اصلی شهر بمباران کرده و رفته...

حضور جنگنده اونم اینقدر نزدیک،نگران کننده بود...

خدایا خواهش میکنم خودت تمومش کن...

روز نهم جنگ

اولین خبر یه ذره خوش...

جایی که یک ساعت پیش زدند، حالی از سکنه بوده

کجا رو می‌خوان بزنن ولی میخوره به مسکونی؟

روز نهم جنگ.

سحر به خیابون دیگه رو زدند...

خدایا خودت بهمون رحم کن..

غر زدن از زندگی شخصی

امروز عصر یه بمباران درون شهری دیگه،صداش خیلی نزدیک بود...

سعی کردم با فیلم دیدن دهنمو درگیر کنم ولی فیلمش هم به درد نمی‌خورد نمیدونم چطور بهش نمره ۷دادند..

سرم درد می‌کنه از درون خسته م.امروز اصلا نتونستم درست بخوابم..

اعتراف میکنم که مثل دفعه قبلی، از خودم مراقبت نکردم و الان حالم اینطوری شده.

وقتی به ته این روزا فکر میکنم وقتی زندگیمو مرور میکنم دلم به شدت میگیره ازینکه زندگی من با بیماری عزیزدل به به زندگی کثیف تبدیل شده...دقیقا تا دو روز قبل از جنگ ،با پارانویید،کلماتی می‌گفت که چندش آوره...الان که نگاش میکنم فقط با خودم میگم چطور زندگیمو زهر کرد..با بیماری کثافتش

وقتی به زندگیم نگاه میکنم یه جاهایی زورم نرسید ازش استفاده کنم...دلم میسوزه ،خدا به ما نعمت زیاد داده بود ولی قدر ندونستیم و فکر کردیم تا آخر همین می مونه...

خدایا اگه همه چی بخیر تموم بشه،وضع مالی و شغلم بهتر بشه،ازین خونه میزنم بیرون تا نفسی بکشم...

طفلک نمیدونه یا چشماشو بسته که نبینه که کی به نفعش چی میگه..

به برادرم سپردم خبرهای استرسی رو به خونه مون نیارن،منتها پریشب موقع سحر زنگ زده خبر فوت یکی از اقوام رو میده...اینه درک و فهم شرایط بحرانی در خونه ما...

الان که شده بهم تیکه میپرونه که من مانع تماس پسرش شدم...و من فقط بهش خیره میشم و میگم ماشاالله به قدرت بیماریت..

خدایا اضافه م ... جمعمم کن ..


دو کلمه هم با رئیس ...

رئیس !روزی بابام کرونا گرفت از ترس به شما پیام دادم،روزی که مامان آنژیو داشت از استرس به شما پیام دادم که پزشک مناسب معرفی کنید...جنگ هم که شد پیام دادم ولی دیگه جوابمو ندادید. از روزی که فهمیدید عزیزدل بیمار روانی داره...ازون روز کنار گذاشتی منو...

منم زین پس بهت فقط به عنوان یک انسان عادی نگاه میکنم...و هیچگونه احساس دین بهت ندارم چون توی این چندسال سعی کردم برات صادقانه کار کنم و دلسوزانه پیش برم.

پس حساب مون پاک شد.

و احتمالا با این رفتار ، بخوای بگی دیگه نیازی نداری بهم.چون سیستم کارت ،با من شروع شد و الان کاملا جا افتاده.

به امید خدا اگه زندگی دوباره سرنوشت من شد،خودمو اینقدر رشد میدم که خودت دوباره منو بخوای که در تیمت،بمونم...