رفتن از خونه...واقعیتی که دلم نمیخواست قبولش کنم.....
جای ماندن من در خانه نیست.
تا نفرین عزیز دل نگرفته باید برم از خونه..
ولی با کدوم پول با کدوم ....کجا برم....
سه روز رفتم سفر ، جایی که بودم تلاش کردم بهم و اطرافیانم خوش بگذره ولی با همون اطرافیان نمیشد خوش گذروند.
در عوض خواهرم با نامزدش حسابی خوش گذروندند....
توانایی میخواد که خودت بلد باشی به خودت خوش بگذرونی...
چیزی که من بلد نیستم....
برای سه روز آمدم سفر.برای دیدن دایی های نازنینم که علاقه و دوستی دو طرفه داریم...
و البته نگاههای سنگین بعضی ها،بخاطر ازدواج خواهر کوچکتر و مجرد ماندن من....
می گویند:راه نجاتت ازدواج است...به خانواده ات امیدوار نباش و ازدواج کن و برو پی زندگی ات...
و من سکوت و خیره به افق که من راه دیگری هم برای نجات دارم....؟!
توی دعوای زن و شوهرها نباید هیچ واکنشی نشون داد حتی در ذهن...
چون به هبچکسی ارتباط نداره.حتی اگه خودشون خواستند دخالتتون بدهند.
هیچ ربطی به هیچکس نداره.
خواهر مثل قبل پر انرژی و سرحال نیست.
هیچی ام نمیگه.
گاهی با خودم میگم کاش ازدواج نمی کرد حداقل درسش تموم میشد یه خرده به خودش خوش میگذروند بعد.
بعدش به خودم میگم شما به فکر خودت باش اون بلده از پس خودش بربیاد.بسه به اندازه کافی خواهری و مادری براش داشتی دیگه ولش کن.مسئولیت هر کسی بر عهده خودشه ....