یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

تنهای تنهام ولی قوی

توی این مدت بنایی ،اعضای خانواده مو جور دیگه ای شناختم.

برادر بزرگه که اصلا سر نزد که ببینیم چکار میکنیم؟دومیه هم که فقط دو بار اومد یه خرده کمک کرد و رفت.

موند خواهر که سعی کرد دلسوز باشه...

و عزیز دلی که یه دونه سوزن هم از جاش بلند نکرد و من(دختر جوان خانواده)که آجر جابجا میکردم و توی خاک میخوابیدم.

قبلا روانشناسم و بعدش یکی از دوستانم بهم گفته بودند که هیچکدام از اعضای خانواده م یاری گر نیستند و بهتره باور کنم و به فکر باشم.

ولی انگار نمیخواستم باور کنم...آب از چشمه شدیدا گلالوده.


رکورد قطعی برق

دیروز قطعی برق رکورد شکوند.۵ ساعت.

در حالیکه توی جدول فقط ۲ ساعت زده بود.


یعنی کی میتونم طعم آرامش رو بچشم

این روزها بنایی خونه رو شروع کردند.

بدون اینکه با من که محل کارم همین خونه ست هماهنگ کنند...

من کلا باید خودمو با اینا انطباق بدم....

از فردا باید خونه یکی برم و اونجا کارمو انجام بدم

اینقدر مغزم شلوغه که فرصت نمیکنم حتی بنویسم.

برای برگشت به تهران استخاره گرفتم ...

خوب اومد...


داماد نه پسر آویزون پدر

برادرم که تقریبا کار خاصی نمیکنه جز گاهی فروش  عطر و ادکلن،نامزد کرده با یه دختری که خودش اعتراف کرده که با ازدواج عزت نفس و اعتماد به نفس پیدا کرده....با پسری که هیچ پولی نداره و کاملا آویزان جیب باباشه... حتی پول اسنپش رو از بابا میگیره...دختره هم کاملا بهش سرویس میده...حتی پول

و این برادر برای من ترسناکه...چون هیچ غیرتی نداره و از روزی میترسم که گرسنه بمونه و هیچ گرگ بهم حمله کنه....

از مرد بی غیرت کلا باید ترسید.

دلم واسه عزیزان دلم نمیسوزه چون خودش همچین آشی رو پختند علیرغم مخالفت های اطرافیان....

یه احمق بی شعور بی عقل کل امور خونه رو تو دستش گرفته و به هر سمتی داره می تازونه.

حالام تصمیم گرفته خونه رو بازسازی کنه...با کدوم پول؟منم موندم...و برای بار دهم مطمئن شدم که اینا فقیر نیستند منتها خسیس هستند.....

خدایا کمکم کن ازین خونه برم....قبل اینکه دیر بشه


خوش گذرونی تنهایی

سلام عصر امروز تنهایی رفتم پارک جنگلی شهر.
وقتی تنهام سختمه و خیلی نمیتونم زیاد بمونم... یه پیاده روی سریع و بعدش رفتم شهربازی همونجا فقط تماشا کردم کسایی که وسایل هیجانی سوار میشدن...تماشاشون برام جذاب بود...جیغ و هیجانی که داشتند.
تا جایی که یادمه علت اینکه هیچ وقت شهر بازی نرفتم بی پولی بود چ بعدشم ترس های کاذب...
ولی از خودم راضی ام.تنهایی روز خوبی رو برای خودم ساختم.