یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

قند عسلم تولدت مبارک

امشب تولد برادرزاده نازنینم بود...

تولد یکسالگیشش .ولی متاسفانه پدر مادرش به شدت رابطه شون خراب شده و حسابی توهم قاطی شدن....

حیف ....

نگاهش کاملا بهم نگاه عاطفیه...

دست و پاهای زیبایی داره(غیر صورت قشنگش)

خیلی شیطونه.

خیلی پر تلاشه...

خیلی صبوره...

قلبه...و خداوند اونو به ما عطا کرد.


خدا رو شکر میکنم که ازدواج نکردم.چون مطمئنم یه چیزایی رو یا یاد نگرفتم یا بد یاد گرفتم (با توجه به مادر بیمارم)

و تجردم تا میتونم استفاده مثبت کنم.

خدایا تمرکزمو بهم برگردون بشینم بخونم واسه امتحان شنبه.


جابجایی که به خیرم شد

امروز یک هفته ست که منتقل شدم غرب...

این بیمارستان خیلی آرامتره...و خیلی مرتب تر...

خدا رو شکر کمتر خسته میشم 

به کدامین گناه...

دو سه روز درد شدید پریود داشتم طوری که از شدت درد دو بار اساسی بالا آوردم...اون موقع ها از خدا مرگ میخوام....هیچکس نمیدونه این  چه دردیه......

خدا رو شکر که میگذره....

شنبه امتحان ترم دارم...این ترم هم گذشت و من هیچ زمانی رو برای خوندن شکار نکردم...


اول عاشق خودت شو

این چند روز که توی خاطراتم غرق بودم،غمگین بودم..روحم زیر و رو می شد با یاد آوری این خاطرات..هر کدومشون یه جور تسکین و یه جور  زخم برام جا گذاشتند...

و من در ۳۹ سالگی...هنوز دنبال عشق هستم....شاید و باید اولین عشق واقعی رو به خودم بدم که خیلی وقتها له شد در طول زندگی....یا توسط پدر مادرم، یا توسط مشکلات اقتصادیم، یا توسط خودم....

روزی که به عشق بدم، ازون روز هیچکسی نمیتونه جای عشق بهم هوس بده....

و من عشق واقعی میخوام....

داستان آخر...شاید یه ذره عشق

زمانیکه پانسیون بودم با یه آقایی آشنا شدم که ازش فقط یه اسم مستعار میدونستم..و فقط یکی دو بار با دوستم دیدمش.آشنای دوستم بود...یه صفحه مجازی داشت که یادداشت هاش رو میخوندم و گاهی براش کامنت میگذاشتم...بعد از مدتی دیگه ازین شخص خبری نشد....

و فرلموشی اتفاق افتاد..

تقریبا بعد ۳ سال ،این شخص بهم ایمیل زد و گفت که صفحه ش گم شده بوده و...تازه پیدا کرده و کامنت هامو خونده...

و بهم میگفت که گاهی اطراف اون پانسیون منتظرم می مونده بلکه خبری بشه...و من اونجا رو ترک کرده بودم...

من بیشترین مدت دوستی رو با این شخص داشتم ...سفر طبیعت،صحبتهای علمی، صحبتهای عاطفی و...تقریبا همه چی کامل بود..منتها نشد...هم خوب حرف میزد هم خوب گوش میداد...

از همه این داستان ها به یه نتیجه میرسم:

۱.بین عشق و هوس فقط یه تار مو فاصله ست...

۲.خوشحالم که این ماجراها رو تجربه کردم که بفهمم معنی دوست داشتن و توجه دیدن و...چیه...هر چند از نوع غیر اصل و قلابی...

۳.آیا قلب من هنوز مستعد عاشق شدن هست؟؟؟؟آیا هنوز روحم اینقدر زنده هست که بخواد با عشق سرحال بشه؟؟؟؟؟

۴.آیا من بالاخره عشق واقعی رو تجربه خواهم کرد؟