این چند روز به زور از خودم خواهش کردم که تمرکز کنم و برای امتحان آماده شم.
مغزم و قلبم حس غریب داره همراه با اضطراب که چه خواهد شد...هر کسی میشنوه دلش میسوزه به وضعیتم...پس...
فقط ته دلم خیالم راحته همه تلاشمو کردم.اگرچه میشد یه کارایی کنم که بیشتر کارمند خاص باشم...مثل خلاقیت در کارم...
دیگه منتظر می مونم گوی و میدان دست رییسه و مقام قانون...
امروز امتحان رو قبول شدم و کتاب تموم شد.
باید به خودم آفرین بگم که با این وضعیت روحی،خوندم و قبول شدم.
این روزها با همه بداخلاقم.گذشته ی سختم،حمایت نکردن ها و سرزنش هاشون که یادم میاد بغضم سنگین تر میشه...
این روزها حالم از زندگی بد میشه.
اجازه استخدام شدن ندارم.یا باید تغییر جنسیت بدم و بشم مرد یا باید صبر کنم بی سرپرست بشم.
عزیز دل هم که طبق معمول، بازهم شروع کرده به اوقات تلخی و...
کاش بی عقل میشدم و ازدواج می کردم که مثل باقی دخترها برای شوهرم بچه میاوردم و از جیب شوهر میخوردم.
دارم مجبور میشم که برای مهاجرت درخواست بدم....
امروز مراسم عقد یکی از آشنایان نزدیک رفتم...مامان عروس از سر اعتماد برام درددل کرده بود که اصلا راضی به این وصلت نبود....
و من چقدر دلم غم پیدا کرد....هم بخاطر مادر عروس هم بخاطر خود عروس...که چه حس غمی رو تجربه کردند...فکر می کنم برای فرار از محیط خونه ....
خدا رو شکر که من اینقدر کله شق بودم که بخاطر فرار از وضعیت خونه،به یه همچین راهی پناه نبردم...
عشق کامل و واقعی یعنی همونی که تو در راه معشوقت انجام دادی...
بخاطر عشقت همه چیزت رو فدا کردی....
و قبل ازینکه سفر عشق رو شروع کنی یه نامه براش نوشتی و برامون به یادگار گذاشتی...و
اون نامه شد دعای عرفه...
عشقت رو با چه لطافتی و چه ظرافتی بهمون معرفی کردی....جوری که هر کی این دعا رو بخونه،اونم عاشق محبوبت میشه...
عجب عشقی،
عجب سفری،
عجب عشق ماندگاری...
عجب نامه ای...
عجب دعایی...
الگویی که همکارانم دارن کار می کنند ،دقیقا الگویی بوده که من طبق تجربیاتم ساخته بودم.
صاحب الگو در شرف برکناری هست ولی نمونه کارش داره الگوبرداری میشه....
چکار باید می کردم که نکردم؟