هفته سنگینی بود. البته سنگین به این دلیل که:
یعنی حیف ماهایی که سعی میکنیم کارمون رو درست انجام بدیم و صداقت داشته باشیم ولی بقیه ازمون سواستفاده میکنند.
اول هفته توی گزارشاتم متوجه به اشتباه شدم و از سرپرست خواستم بهم امکان دسترسی به سیستم بده تا درستش کنم...
برگشت گفت همه گزارشات رو روی کاغذ بنویس فایل رو پاک کن و از اول بنویس...
واقعا اینقدر تو خری که با دکترای آمار یه همچین راه حلی به من میدی؟خجالت نمیکشی بی شرف بی شعور؟اسم خانم دکتر آمار هم بدک میکشی؟
بعدش به رئیس پیام دادم که منو با مسئول نرم افزار ارتباط بده.همون موقع با یکی از مدیرانی میانی ارتباطم داد که اون قرار شد کمکم کنه ولی تا الان که دیگه هفته تموم شده هیچ کاری برام نکرد.
یعنی خاک بر سرتون که اینقدر مفت خوری...یعنی خاک بر سر بدبختت که نه خجالت میکشی نه وجدان داری ...
یعنی موندم شماها در سازمان خصوصی چطوری مفت پول میگیری...آقای دکتر ....
همه چی ظاهر ...
خدایا ...
خودت پناه همه باش...پناه همه مظلومان ...خدایا تو از همه چی خبر داری...
به خودت پناه میبرم از آنچه درین عالم میگذره...
پروردگارا نور رحمتت رو بفرست از لابلای این همه سیاهی...
قلبم ناراحته برای همه مردم...
مردم عموم مردم ...
چند روزی هست که تو کوچه و خیابان های فرعی موتورسوار های نوجوان میبینم ...که با هیجان گاز میدن و ..اونم بدون هیچ کلاه ایمنی...
نمیدونم اینا پدرمادراشون بالاسر ندارند؟که اینجوری جان خودشون و دیگران رو به خطر میندازن؟
آموزش از خانواده شروع میشه
میگن همیشه خداحافظی خوب داشته باشید حتی برای رابطه هایی که منجر به قطع و جدایی میشه...
حیفم میاد که آخرین درد دل رو برات نداشته باشم..وقتی ابتدای رابطه رو نگاه میکنم تا انتها...دلم میسوزه ولی خب نمیتونیم جلوی واقعیت رو بگیریم..روزی که اومدی من در وادی مردابی سرگردون بودم که اگه خدا نمیخواست و تو نمیومدی،شاید من الان این نبودم..برای همین اسمتو گذاشتم ناجی..هیچوقت سفر هامون رو یادم نمیره...
آخرین سفری که قبل بازگشتم به خونه ،داشتیم یادمه خیلی خوب از صورتم متوجه نگرانی هام شدی و ازم پرسیدی چرا بیقرارم...و من گفتم :خونه برای من جهنمه...
و الان که چند ساله برگشتم همونه که گفتم ...تو تنها شاهد زندگی تهران من بودی...تو میدونستی که توی چه وضعی بودم..چه مشکلاتی داشتم و چطوری باهاشون زندگی کردم..پانسیون رو ،سمنان رو...همه اینا رو یادته...
الان که برگشتم شدم یه دختری که همه خواهر برادراش ازدواج کردند و رفتند و من موندم و والدینی که هر کدوم یه ترومای جداگانه ن...
در اطرافم هیچکسی نیست که بفهمه این حرفها یعنی چی:
منی که اون همه برای مبارزه با مشکلاتم در تهران تلاش کردم ،حقم نبود که الان خونه نشین بشم و به جای فکر کردن به آینده م،مراقبت والدین بیمارم رو داشته باشم...
هیچکسی نمیتونه از زاویه من به زندگیم نگاه کنه...چون هر کسی به نفع خودش وضعیتمو تحلیل میکنه:خدا خیرت بده که مراقب پدر مادری...چیکار کنیم چاره ای نیست...
و من گیر کردم در برزخی که از یک طرف نگران خودم هستم و آینده مبهمم و تنهایی که میدونم همدمم،خواهد بود ،از طرف دیگه درگیر بیماری والدین و مراقبت ها...
این از آخرین وضعیت من...
امیدوارم دنیا بیشتر به کام تو بشه...امیدوارم آدمایی که وارد زندگیت میشن بهت آرامش کامل بدن بدون هیچ حاشیه ای...
امشب حرم چقدر شلوغ بود...انگار خیلیا باور دارند حضرت،بهشون گوش میده و کارشونو راه میندازه.
به یادت سلام و نماز انجام دادم...به عنوان یادگاری خداحافظی...