توی این شرایط و اوضاع غمگین و خاکستری.خبر فوت یکی از آشنایان اوضاع رو غمناکتر کرد.
منصوره تقریبا دوره راهنمایی رو تموم کرد که به کانادا مهاجرت کردند.اونجا درس خوند و در دانشگاه هاروارد مشغول شد.تا پسادکترا ...سال گذشته دقیقا همین روزها با پدرش به ایران اومد تا با خانواده عمه ش،دیداری داشته باشه و مادر بزرگش رو برگردونه...
همون صورت،ولی با اندامی خیلی ظریفتر ...با همون اخلاق مغرور ولی مهربان،..
هرگز نتونسته بودم باهاش ارتباط بگیرم چون خیلی خاص بود...
و حالا دقیقا یک سال بعد از اون سفر، فوت شد اونم به علت تومور بدخیم مغزی...من نمیدونم چطور متوجه علایم نشده بودن...
نمیدونم اون لحظه ای که به عنوان اولین نفر،خبر رو بهش میدن چه حس غریبی داشته...نمیدونم این سه ماه رو چطور با چه فکری زندگی کرده بود...
دلم برای جوونیش میسوزه البته که عرض زندگیش بسیار زیاد بود و خوب زندگی کرد.کوتاه ولی با کیفیت.
ولی دلم برای پدرش میسوزه که وابستگی زیادی بهش داشت..
خاک تو سر دنیای کثافت....
هفته پیش به رئیسم پیام دادم که جزوه آموزش پرسشگر رو من براش آماده میکنم.(چیزی که سالها قصد نگارشش رو داشتم)و حتی زمان تحویل رو بهش اعلام کردم...و امشب براش فرستادم....
سعی کردم با اهمال کاری و کمالگرایی با این روش مبارزه کنم...که داوطلبانه کاری رو انجام بدم با زمانبندی.
من برای غصه خوردن و ماندن در خانه آفریده نشدم...خدایا شرمنده تو هستم که به خودم ظلم میکنم...
دلم میخواست تو هم بدونی...تو کیه؟خودش میدونه
خدایا پناه همه همه مون و همه شون باش
دیشب خواهر و برادرم سوپرایزم کردند و برام گل و کیک گرفته بودند...
گل نرگس..
برای لحظاتی در مقام توجه قرار گرفتن حس خوبی بود...
بهم گفتن امیدوارم سال دیگه ازین خونه رفته باشی...
کاش...