بهار امد...
وقتی آمد پرنده های محل مون هم اومدند..
صبح و عصر صداشون دور و بر پشت بام مون می پیچه...
من که تو زمستون اصلا سرما نخوردم دو هفته ای هست که سرماخوردم که خوب نمیشم...
چهارشنبه امتحان زبان داشتم.
اینقدر موودم پایین بود که اصلا دلم نمیخواست درس بخونم یا برم امتحان بدم....ولی به زور تمرکز کردم و خوندم و خدا رو شکر خوب دادم.
نمیخوام تسلیم بشم .و نمیخوام سال گذشته م تکرار بشه میخوام تغییر کنم.
به عنوان نیاز رفتم مانتو بخرم و به عنوان جایزه واسه خودم به جای یدونه سه تا خریدم اونم در مدل های مختلف.
اونم از یه فروشگاهی که تخفیف های شدید گذاشته بود.
شام خونه خواهر بودیم ...
تو یک بیماری از حالا تا آخر عمرم نام تو با صفت بیمار معنی خواهد داشت.
به اندازه یک بیمار روانی باهات حرف میزنم به اندازه یک بیمار روانی تو زندگیم نقش خواهی داشت نه بیشتر.
روانی
سلام عزیز دل.
نمیدونم چه خواهد شد ولی میخوام بدونی که به اندازه عمرم برام اضطراب و تشنج و دعوا توی خونه ساختی...
به اندازه یک زندگی بدبختم کردی.
و الان هم سیاهی سایه ت داره بدتر میشه.
و تنفرم ازت درین روزها از تمام روزهای عمرم بیشتره.
میخوام بدونی شدیدا دعا میکنم که تو واقعا بیمار باشی و خدا ازت این روزها رو نپرسه وگرنه من اولین نفر میدوم جلو و ازش میخوام به حسابت برسه.
در جوانی داری پیرم می کنی.انتقام کدوم کار و گناهم رو داری ازم می گیری.
عزیز دل دوم ازت نمیگذرم...که باعث شدی این روزها رو من تجربه کنم.
و میدونم به حول و قوه خدا این روزها به پایان خواهد رسید.
و روزی من با یک زندگی آرام و خوب به عنوان مشاور عالی شاغل خواهم بود....روزی میاد که من ازین جهنم خواهم رفت.
هرگز نمیتونی جلوی زندگی کردن منو بگیری.۴روزه خونه جهنم شده ولی مهم نیست.بازم دست به زانو بلند میشم و دوباره شروع میکنم به زندگی خودم.
منتظر جواب هیچ مشاور و روانشناسی هم نمی مونم.منتظر همدلی هیچ دوستی هم نیستم...منتظر دلسوزی هیچ خواهر و برادری هم نمی مونم.
من تنهای تنها بودم و هستم باقی همه حباب بود که ترکید.
فقط از خدا میخوام که برام جبران کنه.....
آیا خلق شدم فقط برای دیدن این روزها ؟؟؟؟؟؟؟؟
منو بزار در مسیری که بابتش خلقم کردی که بدرخشم....
دلم آغوش میخواد یه آغوش امن که با همه وجودم گریه و بغضم رو تحویلش بدم....
خدایا کمکم میکنی؟؟؟؟مخلوقت هستم...
از دوشنبه تا حالا اوضاع خونه بهم ریخته.
پارانویید عزیز دوباره شروع کرده. و مثل همیشه تنهام.
پیش ازین روانشناسم جواب ایمو میداد ولی الان دیگه نه....
دیشب که دوباره مشاجره بالا گرفت زدم بیرون تا نبینمش.
به خوبی میفهمم که دارم کم میارم.وقتی می بینمش نمیتونم جلو خودمو بگیرم.چقدر به مرگ فکر میکنم و به زجری که ۴۰ ساله باهامونه و با مرگ تموم میشه...
دلم تنگ شده برای تهران....برای طبیعت گردی هام.
برای دوستام.
و کاش تموم شه و برگردم تهران با شرایط زندگی خیلی بهتر....
دنبال روانشناس خانواده خوب می گردم که بهم بگه با این شخص پارانویید شدید،چه کنم....
داره قربانی کثافت کاری هاشون میشم.
خدایا به کدامین گناه؟
به کدامین ثواب؟
خودت نشونم بده...