یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

التماس دعا

مامان از زمانیکه داروهاشو عوض کرده هم فراموشکار شده و هم موقعی که خوابش میاد هذیون میگه...

هم میترسم هم گریه میکنم 

بخاطر بدبخت بودن خودم و هم بخاطر بیمار بودن مامان....

و لعن میفرستم به اونیکه باعث این زندگی شد برای مامان و برای مادر...

دختر جوان زیبایی که به زیباییش در فامیل کسی نبود و همواره همزمان با سنش مشکلات زندگی پیرش کرد.

آخرش مرگه ....

مگه نه....

امن یجیب ....

التماس دعا از اونایی که به دعا اعتقاد دارند

خوابگاه خصوصی

ماه رمضان سال ۹۶ ، خوابگاه در بلوار ولیعصر بودم.

یادمه برای نماز خوندن میرفتم نمازخونه..داخل اتاق نمیشد نماز خوند...


فکر میکنم اصلا نمیتونم پانسیون زندگی کنم...

بچه های با فرهنگ و آداب متفاوت...

شلوغی حمام و سرویس بهداشتی...

نبود محل مناسب برای خشک کردن لباسهات...

الان که فکرشو میکنم با خودم میگم خدا رو شکر که توی اون ساختمونها بیماری نگرفتم...

عادت مغز به توجه به سمی های خونه

مغز عزیز من ....میدونم به همین شرایط عادت کردی و مدام به همین مرداب گیر می کنی...ولی تو میتونی خودتو نجات بدی فقط روی راه نجات تمرکز کن...به آینده روشن فکر کن ....که این روزها تموم خواهد شد.

میخوای از من اسیر بسازی مگه نه؟

هر چی زودتر گورمو گم کنم و تو بشین و فقط به آنچه در مورد میخواستی بشم فکر کن....

و اونموقع بشین و به حال خودت گریه کن...

من تمام حس سمی تو رو میفهمم

خونه یعنی...

حالم ازتون بهم میخوره.

خدایا تو که داری میبینی ما نمیتونیم از نعمت وجود همدیگه استفاده کنیم و مدام باهم درگیریم لطفا خواهشا هر چه سریعتر منو ازین خونه در کن شاید دوری باعث محبت و الفت بین مون بشه. اینا منو اسیر میخوان...میخوان مثل خودشون در بیارنم