جلسه با روسای بیمارستانها، ناجی،جاده گردی،صدای آب، آبشار، آب بازی،امید،
توی این مدت، قشنگ حس میکردم دارم مچاله میشم.
صدای پرخاشگری عزیز دل از صبح تا شب آرام نمی گرفت...تف به جفت شون....
توی این شرایط پی یه نفر بودم دل به دلم بده و کمی باهام همدلی کنه ولی هیچکسی نیست.
اونایی که ادعای دوستی شون میشد ، خفه نشستن سرجاشون و اصلا براشون مهم نبود...
میخوام اینو بگم هر کدوممون موقع بحران و بیماری و...نیاز به حمایت داریم ولی تلاش برای کردن حامی ، بدتر انرژی ازمون می گیره. آخرشم طعم تنهایی تلخ تر میشه پس بهتره کلا انتظار مون صفر بشه و در درون خودمون با سکوت ، تمرین قوی بودن بکنیم...
توی این مدت یه بار وقت روانشناسمو گرفتم.به صورت آنلاین.از هفته قبلش رزرو کرده بودم.روز ویزیت دو ساعت قبل جلسه بهشون پیام دادم و حتی زنگ زدم که بهشون بگم نه برق داریم نه اینترنت...که متاسفانه جواب ندادند و زمانیکه برق اومد یه ربع از جلسه مون گذشته بود که خیلی عصبی شدم .چون برای اونا اصلا مهم نیست من بتونم سر ساعت جلسه مو داشته باشم یا نه.برای اونا فقط پول ویزیت مهمه.
با اینکه اعتراض کردم ولی هیچ جواب منطقی نشنیدم در نتیجه کلا روانشناسمو کنسل کردم.بماند که منشی طی اعتراض من،فقط تاکید میکرد پول ویزیت رو باید واریز کنم وگرنه از حقوق روانشناسم کسر میشه ...ازین چرت و پرت ها.
این خیلی مهمه که یه سازمان برای مشتری هاش تلاش کنه خدمات به بهترین وجه انجام بشه.
درین شرایطی که واقعا نیاز دارم به روان درمانی، با یه استاد روانشناسی هم ارتباط گرفتم و مشکلمو گفتم،یعنی به زور یک جمله ۱۰ کلمه ای بهم گفت...اونم اینکه باید تحت درمان قرار بگیرم.
نمیدونم بزرگ شدم تحمل شرایط عزیز دل برام سخت شده یا طولانی بودن این شرایط، داره عذابم میده.
این ۴۰ روز،جزو سختترین روزهای زندگیم بوده...عزیز دل به مرز جنون و دیوانگی رسید،جسما به شدت ضعیف شده...
به سختی قبول کرد بره دکتر که دوز داروهاش زیاد شده و یه دارو هم اضافه شده...
وقتی یادم میاد که بارها بهش گفته بودم که برای داداش آستین بالا نزن اون تغییر نمی کنه ولی گوش نداد...وقتی بهش میگفتم با اتمام داروهات برو ویزیت مجدد و اینقدر سرخود داروهاتو تمدید نکن ولی کار خودشو میکرد،وقتی نسبت به تعداد قرصهاش حساس شده بود و هی غر میزد که داروهاش زیاده ولی هی بهش میگفتم اینقدر به داروها منفی نگاه نکن ولی همچنان غر میزد....وقتی به همه اینا فکر میکنم میفهمم چقدر بیگناهم....واقعا به خاطر چه گناهی،اینطور گرفتار شدم؟؟؟؟
دلم زندگی میخواد....
خدایا تمومش کن...
مثبت های زندگی کنونی:سلامتی جسمی (فعلا)،گرد و غبار نداریم(فعلا)،حفظ آرامش در کار با وجود فضای مسموم خونه،پیدا کردن یه نکته که مورد توجه ریاست قرار گرفت.