دیشب با داداش سومی رفتیم هواخوری..چه هوای خوبی...
شکوفه های ریز درختا در اومدن ....
و منتظر باران دیگر...
مخاطب خاص...
آسمونی شدن دخترت مبارک...
با دستای کوچکش اون دنیا هواتونو داره حتما...
زن داداش دومی ازونهایی هست که با پنبه سر می بُره.
من همون اول قبل عروسی شون فهمیدم ولی با سکوت از خودم مراقبت کردم...
الان دیگرانی متوجه این موضوع شده اند که از ترس واکنش هاشون،مجبور به سکوت شده بودم.
تحقیر کردن به علت پولدار بودن خودش و نبودن ما.
واقعا میگن اصالت از ثروت جداست راسته.
در مقیاس بعضی ها،اگه پول داشته باشی بسیار قابل احترامی.
ولی خب مخرج مشترک سه تا خانواده رو می گیرم میفهمم اشکال اصلی از خود خود ماست.وقتی من یاد نگرفتم به خودم احترام بگذارم،قطعا دیگران هم احترام نخواهند گذاشت....
جمله طلایی:به تو چه..
امروز بخیر گذشت هم جسمی هم فکری...
فقط اینکه مشقای زبانمو ننوشتم.
به خواهر پیامک دادم که حالم خوب نیست بیاد کمکم....
ولی ...
حتی پیام نداد حالمو بپرسه...
یواش یواش همه این مزخرف ها از زندگیم کنار میرن و فقط خودم مهم میشم.
دیروز یکی از بدترین جمعه ها بود.
از صبح تمیزکاری خونه بعدش پخت ناهار برای خونه داداش بعدشم سرویس دهی خونه داداش.
دقیقا نوکر و غلام...
خانواده م به تنها چیزی عقل های کاملشون نمیرسه دخترشونه .
یه عده مذهبی تند حقیر دارن من رو هم قاطی حقارتشون میکنند.
عزیز دل بی عرضه کلا وا داده زندگی رو و همش میگه پیر شدم.
...
دوباره دردها داره شروع میشه و من تنهام....چه کسی کمکم کنه؟اگه بالا بیارم کی کمکم کنه؟
تا زمانیکه تو این خونه م،وجودم با نوکری معنی پیدا میکنه .