آنچه به عنوان مشاهده گر از سیستم خانواده م دستم اومده این سمها رسیدم:
تحقیر کردن.
مقایسه کردن.
زبان نیش دار.
قضاوت نادرست.
بی احترامی.
دعوای والدین جلوی فرزندان...
سوظن...
قدرنشناس بودن
اینا رو باید خنثی کنم...
یه روزی خلاص میشم از
دعواهای کثیف خونه.
از دعوای خبیث برادرم.
از جو مسموم خونه..
و رها خواهم شد از تمام منفی های خونه...
یه روزی اختیار تمام زندگیمو به دست میگیرم.
یه روزی...
زیر آسمون آبی و توی یه دشت پر از سبزه و گل با تمام وجودم نفس می کشم و خلاص میشم از دعوا...
یه روزی میشم یه متخصصی که بیمارستان ها دنبال استخدامم باشند...
اون روز ، من برای رئیسم ناز می کنم....
یه روزی موهای سفیدم میشن زینت صورتم نه مزاحم زیبایی ام....
فقط باید صبور باشم و تلاش کنم و به مشکلات نچسبم...
باید آماده بشم برای
نگاههای سنگین و پر معنی آشنایانی که در جریان ازدواج خواهرم قرار می گیرند..(که چرا دختر بزرگه ازدواج نکرد و کوچیکه ازدواج کرد)
مخصوصا از زبان عمه عفریته عجوزه م...
باید خودمو آماده کنم برای تعریف کردن های فامیل های درجه یک،از خواهرم...از زیباییش تا عرضه ش که تونست برای خودش همسر پیدا کنه....
و من در انتهای تمام این احساسات سمی،فقط به خودم فکر می کنم.
به دنیای درونم، به ذات صبورم،به دل غمدیده م و پشتی که هیچکسی اونجا نیست.
به تجربه های تلخ ولی عبرت آموزم و به الماسی که درونم شکل گرفته و نیاز به صیقل داره تا بدرخشه...
باید هر روز باور کنم هر روز به خودم یادآوری کنم که من قهرمان زندگی خودمم گرچه هیییچکسی اینو نفهمه...جز روانشناسم....
و خدایی که بهم قدرت داده.
کم کم باید به تنهاتر شدن عادت کنم.
به تنها خرید کردن.
به تنها بیرون رفتن
به تنها فیلم دیدن.
و به تنها تحمل کردن اوضاع خونه.
و انشاله به مهاجرت برای دکترا در یه رشته خوشمزه...
من دختر الماسم.