یاس صبور

حرفهای دل

یاس صبور

حرفهای دل

همزاد پنداری

این روزها هم سایه رو نگاه می کنم....خیلی حس مشترک دارم با این فیلم....یاد خواستگارم افتادم که دانشجوی دکتری بود و ازم خواستگاری کرد و ترم بعدش هم شد استادمون.

روزی که معرف خواست باهم صحبت کنیم توی دلم غش میرفتم که من افغانستانی چه به ایرانی....و نمی‌دونستم اون جلسه صحبت باعث جذب ایشون شد و تقاضای ادامه صحبت داشت که صرفا بخاطر اینکه هموطنش نبودم رد کردم(بدون اینکه بهش اصل موضوع رو بگم)...


متنفرم

اگه کسی می خونه یادش باشه 

به هیچ عنوان با آخوند ازدواج نکنه.....

هم سایه...

سریال هم سایه حتما حتما نقدهای زیادی خواهد داشت...

ولی من تایید می کنم که تا اینجای داستان واقعا واقعیت هست....چون واسه خودم پیش اومده بود

الگو غلط ....حتما منم الگوم بد بوده

تنها چیزی که دیروز ناراحتم کرد این بود که کل خریدها و حمل و نقل وسایل با خودم و خواهر و مادر بود...

برادر کجا بود؟توی پوسته بی غیرتی خودش...

غروب هم خیلی شیک و مجلسی اومد واسه شام بهمون ملحق شد...

من موندم غیرتش کجاست....

البته یادم افتاد طفلک الگوش همین بوده....از بزرگ‌ترش یاد گرفته این بی غیرتی رو....

خاطر تغییر ساعت دیشب

دیشب ساعت در حالیکه تغییر کرد که ما بعد از تقریبا سه سال همگی برای شام بیرون رفته بودیم..یعنی پیک نیک...

خوش گذشت...

ایده و طراحی از خواهر بود و اجراش مشارکت هردومون...

همه چی رو برده بودیم غیر از کبریت که یادمون رفته بود...

می‌خواستیم تله کابین سوار شیم که تا اومدیم بجنبیم تعطیل شد....